«شکار گوسفند وحشی» رمانی نوشته هاروکی موراکامی، نویسنده ژاپنی معاصر است. این کتاب داستان مرد جوانیست که ناچار میشود همه زندگی خود را برای پیدا کردن یک گوسفند رها کند. این گوسفند یک گوسفند معمولی نیست، گوسفندیست که ذهن افراد را تسخیر میکند و از آن ها به عنوان وسیلهای برای رسیدن به اهدافش استفاده میکند.
«نمیدونم، یه چیزی توی وجود تو هست. مثلا یه ساعت شنی:روی آدمی مثل تو میشه حساب کرد که وقتی شنها تموم شد اون ساعت شنی رو برگردونه.»-از متن کتاب
اگر داستانهای کوتاه موراکامی را خوانده باشید، شخصیتهای داستان بسیار برایتان آشنا و قابل پیش بینی میشوند. به عنوان مثال میتوانید شخصیت «ج» را در داستان «کینو» کتاب «شهر گربهها»ی موراکامی پیدا کنید. یا میتوانید به دنبال مؤلفههای شخصیت مرموز موش صحرایی در داستان «دیروز» بگردید. برای من که بلافاصله بعد از خواندن کتاب شهر گربهها به سراغ «شکار گوسفند وحشی» آمدم فضا و شخصیت ها بسیار آشنا بود. به طوری که بعد از خواندن چند فصل یک روز صبح از خواب بیدار شدم و دنبال فصلی از کتاب میگشتم که چند روز پیش خوانده بودم و به توضیح روابط و شرایط موش صحرایی، شخصیت اول داستان و ج میپرداخت. اما هیچوقت این فصل از کتاب را پیدا نکردم! انگار ذهنم برآیندی از آنچه از موراکامی خوانده را برای شناخت شخصیتها استفاده کرده بود و مجموعه ای از اطلاعات تازه برای ذهن من ساخته بود.
موراکامی از نمادها و نشانههای مختلفی برای بیان هدفش استفاده کرده است. بیشتر مفاهیمی که به کار میبرد ریشه در فرهنگ ژاپن و اتفاقاتی که آنجا افتاده است دارد و این مساله کار خواننده را کمی سخت میکند. مسالهای که در کتاب «شکار گوسفند وحشی» مطرح می شود تولد یک ایدئولوژی از دل جنگ و در انتها مرگ آن است. ایدئولوژی که بسیاری از ویژگی های حکومت دیکتاتوری و کمونیسم را در خود دارد. ایدئولوژی خطرناکی که در قالب یک گوسفند بیآزار خود را در ذهن افراد جا میکند، از مرگ یک انسان سر بلند میکند و با مرگ انسان دیگری به زیر خاک میرود. هرچند در انتهای کتاب با حلول شخصیت موش صحرایی در مرد گوسفندی انگار این ایدئولوژیِ نامیمون همچنان به حیاتش ادامه میدهد اما دیگر قدرت سابق را ندارد یا شاید با انفجار پایان داستان او هم از بین رفته است.
از نظر من موراکامی داستان را خوب شروع می کند و در نیمه اول جزئیات قصه و کاراکترها به خوبی ماجرا را همراهی میکنند.نیمه پایانی داستان درگیر توصیفات غیر ضروری میشود و شخصیتهایی در قصه حضور پیدا میکنند که حذف آن ها ضربهای به اثر وارد نمیکند. در پایان داستان ناگهان همه چیز به هم دوخته میشود و با یک انفجار قصه به پایان میرسد. مانند پایان خیلی از فیلمهای هالیوودی! وقتی نمیدانیم چطور هم قصه را تمام کنیم و هم جذابیت داستان را حفظ کنیم بیاییم یک انفجار در دور دست را؛ در حالی که شخصیت محوری به آرامی از منطقه دور میشود، در پایان قصه بگنجانیم. چرا انفجار؟ چرا مرد گوسفندی را به حال خودش رها نکنیم که در انزوا زندگی کند؟ مگر غیر از این است که یک تفکر بعد از اینکه فرصت ظهور پیدا کرد دیگر از بین نمیرود و در پایان عمرش تنها به انزوا کشیده میشود؟
محمود مرادی، مترجم اثر همه تلاشش را کرده برای بخش هایی که احتمال سانسور آنها وجود دارد جمله هایی به کار ببرد که از زیر تیز سانسور سالم بیرون بیایند. در بخشهایی از کتاب نمی دانستم به خاطر این ویژگی خوشحال باشم که می دانم چه اتفاقی افتاده یا عصبانی باشم که میدانم مساله چیست اما دارم چیز دیگری را در لفافه می خوانم تا خودم حدس بزنم چه اتفاقی افتاده است.
در آخر پیشنهاد می کنم «شکار گوسفند وحشی» یکی از آثار مهم هاروکی موراکامی را بخوانید و لذت ببرید.
چندی پیش مجموعه داستان تاکسی نوشت به نویسندگی ناصر غیاثی را تمام کردم. داستانهای این مجموعه تماماً در محدوده زندگی یک راننده تاکسی ایرانی در غربت روایت میشد. اگر چه همهی آثار به نگارش خاطرات روزانه نزدیک است اما نویسنده سعی کرده در گزینش اتفاقات آنهایی را برای این مجموعه انتخاب کند که حداقل یک «آن» داشته باشد. یک آن که هر کدام پتانسیل تبدل شدن به داستان کوتاه را دارد. با همین حال نویسنده توانسته با روایتهای داستانی خودش را از خاطره نویسی دور کند. اگر چه اکثر داستانها در مورد روابط بین راننده و مسافر است اما در پسزمینه ما با بخش هر چند کوچکی از فرهنگ و جامعه مردم آلمان (جایی که اکثر داستانها در آن رخ میدهد) هم آشنا میشویم. نویسنده در جایی گفته بود: «اگر توانسته باشم در داستانهای این کتاب، ضمن سرگرم کردن و برانگیختن حس کنجکاوی خواننده و بعد ارضای آن، برخی از ویژگی فرهنگی آلمانیها و ایرانیهای مقیم آلمان و همزیستی یا تقابل آن را نشان بدهم، به مقصودم از نوشتن تاکسی نوشتها دست یافتهام.» که به نظرم نویسنده توانسته به این مهم دست یابد. ما در خلال رفتار مسافرها تا قسمتی با برخورد اروپاییها با خاورمیانهایها و حتی خاورمیانهایها با خودشان آشنا میشویم. کمی حال و هوای خیابانهای شهری که نویسنده در آن رانندگی میکند، نگاه گاه با محبت و حتی نگاه تحقیرآمیز برخی مسافرها که نماینده بخشی از جامعه خودشان هستند نیز در این آثار منعکس شده است. مجموعه داستان تاکسینوشت به علت کوتاه بودن داستانها میتواند پیشنهاد مناسبی برای سرگرم شدن پیش از خواب باشد.
«هاروکی مورا کامی به دیدار هایائو کاوای میرود» ترجمه مژگان رنجبر گفت و گویی بین موراکامیِ نویسنده و کاوایِ روانکاو است. این دو از آنچه طی سالها برای ژاپن اتفاق افتاده و تاثیرش بر فرهنگ و رفتار اجتماعی جامعه صحبت میکنند. به بررسی تاثیر این اتفاقات در روند داستان نویسی و روانکاوی میپردازند. همچنین فرهنگ ژاپنی را با فرهنگ آمریکایی مقایسه میکنند و از تفاوتهای رفتاری بین دو جامعه حرف میزنند.
نکته جالب کتاب پرداختن به داستان نویسی به عنوان یک شیوه درمانی است. در واقع از نظر کاوای، نویسنده با خلق اثر به درمان چالش های روانی خود میپردازد. بعد از بحث درباره جزئیاتی که در شیوه داستان نویسی موراکامی بین دو نفر صورت میگیرد آنها متوجه میشوند که داستاننویسی برای نویسنده مشابه با روشهای درمانیِ جدید در حیطه روانکاویست. اثر نویسنده هم جایگاه روانکاوش را دارد و هم آسیب حلنشدهی ناخودآگاهش است.
از طرفی در بحثی که شکل میگیرد؛ مقایسه جامعه امروز ژاپن و آمریکا و صحبت کردن از رفتار سنتی مردم ژاپن، یادآور جامعه سنتی خودمان در ایران است. ویژگیهای مشابه فراوان بین رفتار ژاپنیها و ما بیشتر خواننده ایرانی را ترغیب میکند که پیگیر بحث باشد و بین خطوط به دنبال راهکاری برای حل مشکلات جامعهاش بگردد.
شاید شما هم مثل من، در انتهای کتاب این سوال برایتان باقی بماند که دو جامعه با رفتار اجتماعیِ بسیار مشابه چطور به دو “حال حاضر” کاملا متفاوت رسیدهاند؟
خواندن مجموعه داستانهای کوتاه ترجمه شده در ایران شاید گاهی به میل و سلیقه مترجم در انتخاب آثار باشد اما با همین حال میتوان تنها به یک مورد خوب آن که آشنا شدن با سایر نویسندههاست هم اشاره کرد. رفتیم بیرون سیگار بکشیم هفده سال طول کشید، ترجمه آبتین گلکار منتشر شده در نشر چشمه هم از آن دست مجموعه داستانهاست که به انتخاب مترجم گردآوری شده. در این مجموعه این داستانها را میخوانید و با نویسندههای آن آشنا میشوید: دختر بخارا-حیوان وحشی-پالتوسیاه-زن آدمکش-حادثه خانوادگی-نیکا-رفتیم بیرون سیگار بکشیم هفده سال طول کشید-وان گوگ- آدمکش و دوست کوچکش.
دختربخارا: دختری شرقی با جوانی روس ازدواج کرده و به خانواده پدری پسر جوان که در حوالی موسکو زندگی میکند وارد میشود. پدر پسر که دکتر است پس از مدتی فوت میشود و پسر مدتی بعد پس از به دنیا آمدن فرزندش که سندروم دان دارد زن شرقیاش را رها کرده و میرود. حالا زن جوان باید به تنهایی از فرزندش مراقبت کند اما کمی بعد متوجه میشود به بیماری مبتلا شده که تا مدتی دیگر او را میکشد. او باید برای آبنده دخترش تصمیم بگیرد.
حیوان وحشی: زن جوانی بعد از مرگ شوهرش متوجه میشود که گربهای به خانهاش راه پیدا کرده اما توانایی بیرون کردنش را ندارد، از هر راهی که او را بیرون میکند، کمی بعد گربه دوباره خودش را به داخل خانه میرساند. بوی بدش آسایش را از زن گرفته تا اینکه زن موضوع را به رئیس شوهرش میگوید. (رئیس شوهرش پس از مرگ شوهر زن را به استخدام همان شرکت درآورده). روزی رئیس به خانه زن آمده و گربه را از پنجره به بیرون پرتاب میکند. گربه و بو ناپدید میشوند.
پالتو سیاه: روایتی سوررئال از لحظات قبل از مرگ یک دخترجوان که دوباره به زندگی باز میگردد.
زن آدم کش: برتا که از پسر عمهاش حامله شده و طی یک اشتباه محاسباتی دست به قتل او میزند از طرف خانواده مقتول بخشیده میشود. یکی از پسرهای شهرشان که از همان دبیرستان عاشق برتا بوده با او ازدواح میکند و زندگیاش را میگذراند. راوی داستان یکی از نوههای خواهر بزرگتر برتاست که داستان زندگی او را تا لحظه مرگ نقل میکند.
حادثه خانوادگی: داستان تکراری پیرمردی که برای دیدن فرزندش خبر مرگ خودش را از طریق فرزند کوچکتر برای دیدن فرزند بزرگترش به او میرساند.
نیکا: مردی که نگاه فلسفی به زندگی و دنیای پیرامونش دارد طوری گربهاش را توصیف میکند که تا پایان داستان گویی زندگی معوشقهاش به نام ورونیکا را روایت میکند.
رفتیم بیرون سیگار بکشیم هفده سال طول کشید: پسر جوانی بعد از گذراندن سربازی و بازگشت به دانشگاه و تمام کردن سال دوم، به خاطر حرف دختری (به قول راوی) هرزه، تصمیم میگیرد به باشگاه رفته و کمی هیکلش را تغییر دهد. دور شدن از حال و هوای دانشگاه و ورود به باشگاه باعث میشود روحیاتش به سمتی برود که حتی با اسلحه برای مبارزه با چند شورشی به سمت بازار شهر برود. او دیگر انگار آن جوانی که در مقابل حرف دختر و چند پسر همراهش بیتفاوت باشد نیست.
وان گوگ: دختری ناخواسته گوش غریبهای در خیابان را میکند. او به خانه آمده و سعی میکند گوش را از طریق توالت به فاضلاب بفرستد، اما مدتی بعد متوجه میشود گوش یک گوش متفاوت است و میتواند نفس بکشد، و این سعی بر غرق کردنش باعث شده گوش بیمار شود. کمی بعد گوش میمیرد و از طرفی سر و کله صاحب گوش پیدا میشود و گوش دختر را برای خودش برمیدارد.
آدمکش و دوست کوچکش: مردی قوی هیکل به همراه دوست کوچکترش و راوی در یک پایگاه نظامی یگان ویژه هستند. قویهیکل علاقه زیادی به تیراندازی به مردم یا جانوران دارد. در پی یکی از عملیاتهایشان مرد قویهیکل که زندگی چندان خوبی با همسرش ندارد کشته میشود. کمی بعد متوجه میشویم انگار ارتباطی بین زن مرد قویهیکل و دوست صمیمی او وجود داشته و راوی در انتها متوجه این ارتباط میشود.
جنگ به عنوان نقطه مشترک برخی داستانها آنها را در کنار هم قرار داده، اما در کل داستانهایی با روایت خوب و گاه تاثیرگذار تبدیل به مجموعهای شده که برای شناخت بخش کمترخوانده شده نویسندههای روس در زبان فارسی میتواند دریچه خوبی باشد.
اگرچه از بین آثار ادبیات داستانی به داستان کوتاه علاقمندم و از طرفی زیاد طرفدار مجموعه داستانهای کوتاه ایرانی نیستم، اما مدتی پیش مجموعه داستان شما از کجا بادمجان میخرید؟ نوشته دینا کاویانی را خواندم. مجموعهای نه چندان جذاب که به جز یک داستان باقی آثار یا ایدههای تکراری داشتند یا روایتشان چندان چنگی به دل نمیزد. بازنویسی کردن داستانها، کنار گذاشتن ایدههایی که نمونههای آن را در آثار کوتاه و بلند خوانده و دیدهایم و چیزی به جهان ادبیات و یا حداقل سرگرمی اضافه نمیکند میتوانست در بهتر شدن مجموعه کمک کند. تنها داستان «این موبایل لعنتی» از این مجموعه کمی خواننده را درگیر میکرد که آن هم در حجم آثار ناخوب دیگر به چشم نمیآمد.
اگر آثاری که نویسنده آن در یک کوچ اجباری یا خودخواسته وارد جغرافیا و فرهنگ جدید میشود خلق میکند را ادبیات مهاجرت بنامیم، داستانهای این مجموعه که احتمالا ماحصل سفر نویسنده به پاریس است نه آنچنان رنگ و بوی غریبی یک به غربت وارد شده را دارد و نه آنچنان حس و حال یک جلای وطن کرده. نه نگاهی از جهان جدیدِ پیش روی نویسنده به خواننده ارائه میدهد و نه حالا پس از دوری از وطن نگاه موشکافانهتری به آن جایی که در آن میزیسته دارد. شما از کجا بادمجان میخرید؟ یک بلاتکلیفی ناخواسته است. یک راوی گیر کرده در جهانی بین مبدا و مقصد.
رقص کاغذپارهها نوشتهی محمد یعقوبی که در سال ۷۷ در جشنواره فجر و یک سال بعد به اجرای عموم در آمده ماجرای نمایشنامهایست که از طرف یک مرد به زنی هدیه داده میشود. داستان نمایشنامه در سوئیت شماره ۲۷ هتلی روایت میشود که در مقاطعی افراد مختلفی در آن رفت و آمد میکنند.
«روز دروغ» اولین صحنهی این نمایشنامهست. مردی به خاطر روز سیزدهم فروردین یا همان روز اول آپریل اینگونه خود را نشان میدهد که علاقهای به همسرش نداشته و میخواهد از او جدا شود. این ماجرا تا جایی پیش میرود که زن عدم علاقهی مرد را باور میکند. در انتها زن میپذیرد که از مرد جدا شود. اما هر چه مرد سعی میکند که به زن بفهماند که رفتارش تنها یک شوخی بوده فایدهای ندارد. مرد میپذیرد که زن هم از اون خوشش نمیآمده. زن در آخرین لحظه میگوید او هم با مرد شوخی میکرده. اما حالا مشخص نمیشود کدام یک از حرفهای زن یا مرد واقعی بوده و کدام شوخی؟ انگار هر کدام با این شیوه حرفهایی که مدتها به هم نگفته بودند را بازگو کردهاند.
«ماه عسل» صحنهی بعدیست که داستان مردی را روایت میکند که با همسرش به دریا رفته است و به خاطر بلد نبودن شنا زن غرق شده. حالا مرد نمیداند چه کار کند، روح زن علاوه بر کلنجاری که با مرد دارد به او میگوید که ابتدا ماجرا را به برادرش بگوید. مرد باید تا فردا صبر کند تا دریا جسد زن را پس بیاورد.
«مرسی به خاطر ساندویچها» صحنه بعدیست که که داستان پسری را روایت میکند که مدتها خانه را ترک کرده و حالا برادر بزرگتر پس ازهفتهها توانسته او را پیدا کند. ابتدا تصور برادر بزرگتر این است که برادر کوچک به خاطر عاشق شدن از خانه فرار کرده اما متوجه میشویم که درد اصلی پسر تلاش برای مستقل شدن و دوری از خانواده است.
این صحنه در ادامه دوباره تکرار میشود و میبینیم برادر کوچکتر برای پیدا کردن برادر بزرگتر اقدام کرده و توانسته در اتاق هتلی او را ملاقات کند.این بار رفتارها و موقعیت کاملا دگرگون شده است.
«استرالیا»
داستان دو شخص که ماموریت دارند نفر سومی را با خودشان ببرند. با گذشت زمان متوجه میشویم که هر سه شخص از لحاظ روانی مشکل دارند.
«خداحافظ»
داستان زنی که قصد دارد از مردی جدا شود اما مرد تلاشی برای ماندن زن نمیکند. این صحنه در ادامه تکرار میشود و ما متوجه میشویم که مرد دچار جنون آنی شده و قصد داشته با کوبیدن ماشینیش به جایی یا خودرویی دیگر خودش و همسرش را به کشتن دهد. زن متوجه میشود اتفاقاتی از این دست پیش از این هم افتاده و مرد چندین بار دیگر هم قصد داشته به طرق مختلف جفتشان را به کشتن دهد. حالا زن دیگر تصمیمی بر ماندن با مرد را ندارد.
رقص کاغذپارهها بیش از اینکه داستان افرادی باشد که در اتاق هتلی کنار هم قرار میگیرند، داستان انسان ناراضی از وضع موجود است. داستان تکرار شونده انسان معاصر که همواره خود را تنها میبیند و یا سعی بر آن دارد تنهایی را برگزیند. رقص کاغذپارهها داستان رفتن است. انسانهایی که رفتهاند و یا قصد دارند که بروند. رفتنی که چیزی جز تنهایی به بار نمیآورد.
اگر چه هر صحنه قابلیت گسترش به عنوان یک نمایشنامه مستقل را دارد اما دیالوگهای گاه کلیشهای (سیامک، یا همان برادر بزرگتر) آزار دهنده شده. در صحنه ماهعسل نارضایتی زن مشخص نمیشود، در حالی که مرد بارها میگوید که برای نجات زن تلاش کرده.
رقص کاغذپارهها از آن دست متنهاییست که علاوه بر اجرای صحنهای، اجرای رادیویی خوبی میتواند داشته باشد.
خانم زهرا نپی پور را از فضای مجازی میشناسم. مستندساز و پژوهشگری که پیشتر در مورد مستند «توپ مروارید»ش متن کوتاهی در اینجا نوشته بودم. اخیرا ایشان زحمت یادداشتی پیرامون مستند «تعبیر شده به خوابهای معمار» ساخته اینجانب را کشیده که در ادامه میخوانید.
به وقت رویاهای تعبیر نشده
نقدی بر فیلم مستند «تعبیرشده به خوابهای معمار»
ساختهی شهاب آبروشن؛ فیلمساز و مدرس سینما
———————————————
چه زمانی است آن، که یک رویابین، میباید تعبیر رویاهای خود را به نظاره بنشیند؟

در فیلم مستند «تعبیرشده به خوابهای معمار»، فیلمساز به سراغ یک رویابین رفته است (که شغلش معماری است)، در زمانی که وی هنوز تعبیر رویاهای شیرین خود را انتظار میکشد. اما در پایان و پس از تماشای این فیلم، درمییابیم که عنوان هوشمندانهی فیلم، این انتظار را معنا کرده است.
در طول فیلم و در پی همراهی با معمار، میفهمیم که در زمانی هستیم که متعلق به زمان بیتعبیری رویاهای اوست (خیلی وقت است که از زمان تعبیر رویایش گذشته) و یا تعبیری اتفاق افتاده که وی هیچگاه انتظارش را نداشته؛ از این رو آن را درک نکرده و همچنان منتظر است! کت و شلوار خوشبختی معمار، که بر اساس رویاهایش دوخته شده، سالهاست که در چمدانی گوشهی اتاقش، مدفون است و دیگر کدام زمان است تا آن خواب شیرین خوشبختی، تعبیر شود؟ او بیش از ۴۰ سال است که در این گوشهی فراموش شده، عمر میگذراند.
معمار از گذشتهاش می گوید، از اینکه اهل کجاست (مشهد) و چطور به بندرعباس آمده، شغلش چیست، ماجرای این لوح قهرمانی و آن تقدیرنامه و فعالیتهای ورزشی و عکسهای هنرپیشههای هندی و کتابهایی که در گذر روزها و ماهها و سالها به زردی گراییده چیست! البته همه در قالب پرسشهای سادهی فیلمساز از وی که جابه جا به شکل کپشن بر روی تصاویر فیلم، درج شده، بیان می شود. سئوالات اما در حد سئوالات مصاحبههای مطبوعاتی، باقی میماند و ما را به قصهی شخصیت نمیرساند که اساساً این قبیل سئوالات؛ سئوالات پراکندهی فیلمساز، از آنچه که در مورد معمار مشاهده میکنیم، راهی به قصه ی شخصیت ندارد، که قصه، در ابتدا و در ظاهر، پنهان است؛ نقاب بر چهره دارد و کنار زدن این نقاب، ترفندهایی میخواهد که از مسیر مضامین درنظر گرفته شده از جانب فیلمساز می گذرد.
بنابراین این پرسشها نمایان میشود که مضامین اصلی و فرعی این فیلم چه می تواند باشد؟
فیلم با بیان این موضوع از سوی معمار آغاز می شود که «تو این سال ها، خواب هایی دیدم که منو به زندگی امیدوار کرده! حالا که می بینید راحت نشستم، لبخند می زنم و هیچی ندارم، امیدوارم که خوابم تعبیر بشه … (خوابهام) در اوج نا امیدی می گه صاحب خونه می شی، ازدواج می کنی، حتی مغازه می خری و دیگه بنایی نمی کنی ؛ نمی دونم چه سری تو کار خداونده ! »
به خود وعده میدهم که قرار است قصهی یک رویابین را نظاره کنم ،پرسشهایی در ذهنم شکل می گیرد از اینکه در گذشته، چه رویاهای داشته که به حقیقت پیوسته و اساساً چند رویای به حقیقت پیوسته دارد که او را چنین مشتاق و منتظر تعبیر رویای شیرین خوشبختی نگاه داشته است؟ آن قصهای که نقاب بر چهره دارد، قصهی مرد رویابین است و من منتظرم تا فیلمساز، نقاب را کنار بزند و قصه عیان شود؛ انتظاری که البته راه به جای نمیبرد!
معمار در ادامه از تعبیر درست رویاهای دیگران میگوید؛ که آنها را با شگفتی مواجه کرده است. فیلمساز اما سراغ چنین افرادی هم نمی رود! حتی زمانی که دوست معمار به دیدار وی می آید، چیزی از رویابینی و تعبیر رویا نمیشنویم؛ از این روست که ایدهی مرکزی و پایه برای ساخت این فیلم، پرداخت صحیحی پیدا نمیکند و قصهی مرد رویابی ، مرد منتظر، مرد امیدوار، (با تمامی ظرفیت هایی که این لغات برای پرداخت دارند) الکنَ مانده و ما تنها یک آشنایی ساده را تجربه میکنیم با مردی که در یکی از کوچکترین اتاق های بندر، زندگی میکند، معاشری ندارد و گاهگاه خوابهایی میبیند و تعبیر درست هم میکند! دستمان کوتاه میماند و از خرمایی که در ابتدای فیلم، وعده داده شده، نصیبمان هیچ است!
البته در این فیلم با یک فیلمساز باسلیقه مواجه هستیم؛ او توانسته به سادگی به معمار نزدیک شود، مخاطب را پیرامون او و اتاقش، نگه دارد و خط روایی (بیوگرافی معمار) در یک راستا باقی بماند. فیلمساز به چپ و راست نمی زند؛ به دل بندر و دریا، حتی برای ایجاد تنوع و افزایش حظ بصری فیلم. ترفندهایی که از جانب فیلمسازان مقلّد، به کرّات به کار گرفته میشود. فیلمساز از هر دری سخنی نمیگوید اما در نهایت او را به در مخفی هم راهی نیست! پاسخ فیلمساز به انتظار مخاطب برای این پرسش که: چه شد که به سراغ معمار رفتی؟ هیچ است و آنچه که از پرداخت موضوع در این فیلم مشاهده میکنیم را میتوان با جذابیت بیشتری در روزنامهها و مجلات هم ارائه داد!
به واقع عنصر غایب و البته مورد لزوم فیلم، قصهی مرد رویابین است؛ قصهای که از دل جهان او میگذرد؛ بیان احساسات و آمال و آرزوهایش در ارتباط با رویاهایی که دیری است تعبیر آنها را به انتظار نشسته است (در مخفی)! درواقع، پژوهش حول محور شخصیت و زندگی وی برای این منظور، از ملزومات اساسی تولید این فیلم بوده و فقدان آن، موجب تنزل این فیلم در حد یک بیوگرافی تصویری شده است. اگر این امر (پژوهش عمیق حول قصهی شخصیت به منظور لمس جهانی که به آن متعلق است و ارتباطی تنگاتنگ با رویابینی او دارد) اتفاق میافتاد، کت و شلوار دامادی و عکس های زنان زیبای بالیوودی در اتاق، چمدان کهنهی انباشته از اشیاء فراموش شده و کتابهای پریده رنگ هم جایگاه درست خود را در این قصه پیدا می کردند (هماهنگی محتوا و فرم) ؛ اما اکنون ، در حد شاتهایی بسته که جابه جا، ارائه شدهاند ، باقی میمانند و معمار هم به ارائه ی توضیحات کوتاهی در خصوص آنها بسنده میکند؛ هرچند که در پایان، فیلمساز، مخاطب را به وقت رویاهای تعبیرنشده، متوجه کند!
بیگمان، تنها قصهی مرد رویابین بود که میتوانست این فیلم را از در افتادن به چاه فراموشی، نجات دهد؛ قصهای که برای ساخت این فیلم، نیاز به بینش و پژوهشی دیگرگونه داشت.
زهرا نبیپور؛ پژوهشگر و مستندنگار
اخیرا فرصتی دست داد تا مستندی از دوست فیلمساز خانم زهرا (سمیرا) نبیپور ببینم. مستندی جذاب و به اندازه قصههای روایت شده توسط پدربزرگها و مادربزرگها دلنشین. فیلم، داستان توپ مرواریدیست که به دستور فتحعلی شاه در دوره پذیرفتن عهدنامهی گلستان ساخته میشود. اما داستان همینجا خاتمه نمییابد. مستند توپ مروارید، این نماد تجددگرایی سالهای پیشرویش را روایت میکند که چه طور از یک نماد مدرن به یک نماد سنتی تبدیل شده و زنان و دختران دمبخت از آن حاجت میگرفتهاند. آنقدر این موضوع پرداخته شده به خودی خود جذاب است که میتوان بارها و بارها در رابطه با آن فیلم ساخت و از آن گفت و شنید. ریتم خوب و گفتار متن خودمانی فیلم را که تنها با تکیه بر عکسها و نقاشیها و طرحهای به جامانده روایت میشود دلنشین کرده. از طرفی فیلمساز با خلاقیت و به طور غیر مستقیم نشان میدهد که چه طور بعد از زمان قاجار و با روی کار آمدن پهلوی این نمادی که یک زمان کارکردش تنها برای حاجت گرفتن بوده به یک منطقه نظامی منتقل میشود و دیگر خبری از دخترهای دمبخت که به آن دخیل میبستند نمیشود. ایران وارد دوره مدرن دیگری شده تا زمان حال که دیگر به راحتی نمیتوان ردی از آن توپ مروارید پیدا کرد.
موسیقی و صدا که یکی از مهمترین عناصر در این فیلم به شمار میرود به جز چند مورد که لزوم به کارگیری آن مشخص نمیشود، به ریتم و حال و فیلم کمک کرده. همان طور که در ابتدای اثر اشاره میشود این فیلم به یک دوره تاریخی میپردازد. دورهای که داستانها، روایتها و افسانههای کنار این توپ تاریخی به فراموشی سپرده شده است. امیدوارم امکان نمایش مجدد برای مخاطبینی که تا کنون موفق به دیدن این فیلم نشدهاند فراهم شود. پس از دیدن فیلم منتظر آثار بعدی خانم نبیپور هستم.

نمایشنامه سه زن بلند بالا نوشتهی ادوارد آلبی که در سال ۱۹۹۴ برنده جایزه پولیتزر شده داستان زنی را روایت میکند که هم زمان در سه بازه زمانی خودش را در اتاقی ملاقات میکند. زمانی که دختر بیستوشش ساله است و قصد دارد مهمترین تصمیمات زندگیاش را بگیرد.
زمانی که زن پنجاه و دو ساله شده و نیمی از زندگیاش سپری شده، و حالا که زنی نود و خوردهای ساله است و در آخرین روزهای زندگیاش به سر میبرد. چیزی که این نمایشنامه را متفاوت میکند، علاوه بر قرار دادن مخاطب در این سه بازه زمانی به طور همزمان و اشاره به مهمترین لحظات زندگی شخصیت اصلی، تکمیل شدن تصور مخاطب از او در طول متن است.
فارغ از اینکه نمایشنامه برای اجرا نوشته شده، به تنهایی بار یک اثر ادبی مهم و بدیع را به دوش میکشد. شخصیتهایی که حتی اسم ندارند اما در روند داستان با افشای تدریجی اطلاعات سروشکل میگیرند، خصایص رفتاری، گذشته و یک دوره زندگیاشان به تصویر کشیده میشود.
همزمانی قرار گرفتن سه دوره زندگی یک شخص در یک اتاق و بحث پیرامون علایق و نظراتی که در گذشته و حال و آینده دارد آن را به اثری چند لایه و قابل کنکاش بدل میکند. پرداختن به این سوال مهم که در این نود و چند سال زندگی بهترین لحظات کدام بوده؟ یکی از اصلیترین چالشهای متن است. نویسنده با ظرافت بخشهای مختلف زندگی را با تمام جزئیاتی که لازم است به هم پیوند میزند تا به این سوال مهم برسد. کدام لحظه بهترین لحظه زندگی شخصیت داستان و یا هر انسانیست؟ این سفر در زمان و جستجو در خلق و خوی شخصیت داستان با تغییرات قابل لمس آن، متن را به یک اثر دوست داشتنی و قابل دفاع تبدیل میکند. مخصوصا وقتی که علیرغم مسالهای به نام ترجمه متوجه میشوید علاوه بر تکنیکهای روایی، خلاقیت در شخصیتپردازی و پیوندزمانی، بازیهای کلامی و ادبی نیز در شکلگیریاش این متن نقش مهمی داشته.
این نمایشنامه در انتشارات تجربه توسط هوشنگ حسامی ترجمه شده است.
تمام کسانی که سال ۹۳ وجود بخش استانی جشنواره فیلم اردیبهشت را مانع شدند، حتی علیهاش کلامی گفتند و نوشتند در جنایتی به نام قتل سینمای استان هرمزگان دستشان خونیست.
و دهشتناک زمان حال است که زبانشان دراز است که سینمای استان مرده و به حالت رکود در آمده. شمایی که آن زمان نبود بخش استانی را لایک میکردید، الان متر به دست گرفتهاید که قد و قواره فیلمساز بودن این و آن را برانداز کنید. سینما بیش از هر چیز از ناآگاهان به عرصهی سینما ضربه خورده.