نظم و نثر

مسابقات جهانی کشتی کج

وقتی خدا
جلوی بنده هاش
زمین رو زد زمین
تو داشتی جلوی بنده هاش
خدا رو میزدی زمین
بچاره زمین
درد خودشو تحمل کنه یا بزرگی خدا رو ...

در شب آفتاب پرست می شود این تابلوی رادیولوژی

امشب خانه ی ما سبز می شود

امشب خانه ی ما آبی می شود

امشب خانه ی ما قرمز می شود

امشب خانه ی ما نارنجی می شود

امشب خانه ی ما سبز می شود

امشب خانه ی ما آبی می شود

امشب خانه ی ما قرمز می شود

امشب خانه ی ما نارنجی می شود

...

و حتی بازیکن ذخیره - داستان کوتاه

پدر فوتبالیست خوبی نبود و توی هیچ تیمی بازی نمی کرد . بازی اش نمی دادند . او برای خودش یک تیم بود ، مدافع و مهاجم و دروازه بان خودش بود . مربی خودش بود . داور خودش بود و هوادار هم خودش . نه جامی را گرفته بود و نه قهرمان لیگی شده بود . سیستمش یک بود . هر کجا  لازم  میشد بازی می کرد .
مشکل بزرگ آنجا بود که شوت زدن زیر زنش . بعد بخت ما و زندگی خودش هیچ کدام بردی را در پی نداشت . هیچ کدام به هدف نخورده بود . ما حتی قبل از اینکه بازی شروع شود باخته بودیم .

خانه های سیاه

پدر هر روز
جدولی حل می کرد
شاید سه حرفی
افقی
نان در بیاید
مادر اما یک عمر
این سه حرفی ها را
عمودی
رنج دیده بود

روزهایی که بی تو می گذرند

اینجا دیگر روزهایی که با تو و روزهایی که علیه تو هستند معنی نمی دهد .

اینجا همه روزها بر علیه من اند . روزهایی که تو دور هستی و نمی بینمت و روزهایی که نزدیکی و نمی بینمت .

ونســتون و تک پوش خیس

ساعت یک شب می شد وقتی رسیدم آنطرف چهارراه ، برگشت نگاهم کرد و گفت : آتیش داری ؟ نگاهش کردم و خواستم بگویم نه که باز گفت : فندک ؟ با دست اشاره کردم  نه . اما می خواستم بگویم برود آن طرف چهارراه همان پیرمرد کفاشی که کنار وسایلش خوابش برده بین انگشتانش یک سیگار روشن دارد . برود همانجا آتش بگیرد .  ازش دور شده بودم و او هم رویرش را چرخانده بود سمت خیابان و داشت اسلحه اش را جا به جا می کرد . فردایش گفتند که شب گذشته تمام وسایل کفاش سوخته .

سال کبیسه - داستان کوتاه

« این داستان مملو از واژه بود است . واژه ای که خبر از عدم وجود چیزی میدهد که در گذشته وجود داشته »
شب خوابیده بودند و صبح بیدار شده بود ، دیده بود نیست . مرد تا شبش صبر کرده بود ، هیچ خبری نشده بود . فردا صبح هم نیامد . فردا صبح های یک سال گذشته بود و او نیامده بود . کنار پنجره درست سه کارتن سیگار کشیده بود ، یک سال . هر روز بیست تا بیست تا ،  گاهی پنجاه تا ته سیگار را انداخته بود توی کوچه و رفتگر سیصد و شصت و شش روز برگها ، زباله ها و ته سیگارها را جمع کرده بود و زن نیامده بود . رفتگر به این فکر می کرد که کم کم سیگار را کنار بگذارد ، و بدنبال شغل دیگری باشد .