« این داستان مملو از واژه بود است . واژه ای که خبر از عدم وجود چیزی میدهد که در گذشته وجود داشته »
شب خوابیده بودند و صبح بیدار شده بود ، دیده بود نیست . مرد تا شبش صبر کرده بود ، هیچ خبری نشده بود . فردا صبح هم نیامد . فردا صبح های یک سال گذشته بود و او نیامده بود . کنار پنجره درست سه کارتن سیگار کشیده بود ، یک سال . هر روز بیست تا بیست تا ، گاهی پنجاه تا ته سیگار را انداخته بود توی کوچه و رفتگر سیصد و شصت و شش روز برگها ، زباله ها و ته سیگارها را جمع کرده بود و زن نیامده بود . رفتگر به این فکر می کرد که کم کم سیگار را کنار بگذارد ، و بدنبال شغل دیگری باشد .
تازه فهمیدم آینه بهترین ساخته دست بشر است. به آینه که درست نگاه کنی خودت را میبینی، خود ِ خودت را. فقط باید مراقب بود مثل من شوکه نشوید. نمیدانم موش در آینه شبیه من است یا من در این بیرون، شبیه موش هستم. آن صورت گرد با بینی مخصوص و لبهایی که دائم میجنبند.
هرچه فکر میکنم نمیدانم از کی شبیه موش بودهام؟! اصلن به گنداب و فاضلاب هم می روم؟ یا مثلن پاتوقم در آشپزخانه و رستوران است. از آن کارگرانی هستم که از صبح تا به شب کار میکنند و شب تا به صبح میمیرند و دوباره این سیکل بسته را میچرخند و میچرخند، یا نه از موشهای انگلیسی توی جویها هستم که همیشه منتظرند. ترس درونم را بهطور واضح میبینم. در صورتم، در دانهدانه چین و چروکهایش. 
تمام “دوستت دارم”های نگفته، در خطوط چهرهام مشخص است. شما هم اگر دقت کنید متوجه آن خواهید شد. تمام آن “بی شعور”های نگفته در لایه لایه شکمم خانه کردهاند. تمام “نبوسیدن”ها، تمام “سیلی نزدن”ها، تمام “نگریستن”ها و “نخندیدن”ها، همه و همه در تکتک اجزای بدنم قابل رؤیت است. شما چطور تحملم میکنید؟
کاش عینکی به چشم میزدم و از این عذاب واقعیت، ساعتی میآسودم. هر عینکی بگویید امتحان کردهام بهترینش تنها دقایقی کوتاه دوام آوردهاند. آینه را هم شکستهام اما دردناک اینجاست آینه بخشی از منظره جلوی چشمم شده، بخشی همیشگی از آنچه چشم میبیند در کلاس درس، پشت میز اداره، روی تخت؛ همهجا و همهجا همراه من است. دیشب واقعیت ترک دوستم در من خرد شد و من در تکتک داستانها و کتابها تکهتکه شدم؛ پخش شدم در همه آن کتابهای فنی، تستهای کنکور، داستانهای اروپای شرقی و حتا آن مهاجرین آمریکایی. از هر سطر و جملهای که خلاص میشوم جایی دیگر نقطه و کلمهای دیگر، و این پراکنش ذرات وجودم، مستأصلم کرده. زمانیکه به داد پاهایم در کوندرا میرسم، چشمانم در بولگاکف فریاد میزنند، کارور به ماتحتم میکوبد، لاهیری دستانم را می گیرد و ایشی گورو دل و رودهام را در جملاتش محبوس کرده.
فریاد میزنم نمیخواهم، دیگر نمیخواهم، دیگر نمیخواهم دوست داشته باشم. نمیخواهم بگریم یا بخندم یا هیچ غلط دیگری بکنم. اما افسوس من درین واقعیت دردناک، به زنجیر کشیده شدهام. آن زمانکه باید، حقیقت دوست داشتن دیگری را نپذیرفتم، نخندیدم و … . حال واقعیت زندگیام مرا مثل خردههای چوب یا ماسههای بادی اینور و آنور میزند.
نه این موش در آینه و نه کتابها و داستانهای بدون آینه لحظهای رهایم نمیکنند. کاش
بهمن ۸۹
نویسنده : احسان ن
واژه ها دانه های آبی رنگی هستند که تو به گردن آویخته ای
و شعر
لباس ابریشمی اش را به تن تو کرده است
این نامه که نوشته ای تمام نمی شود
یک سلام دارد
و هیچ خدا نگهداری …
شاید پیش از آنکه شروع شود تمام شده بود …
« دوست داشتم باشی ، نبودی » . این را نوشته بودم و نمی دانستم بفرستم یا نه . وارد آسانسور شدم و با همان دست که گوشی را گرفته بودم چرخی روی دکمه ها زدم . یادم نمی آمد کدام را بزنم . ذهنم سمت بودن و نبودن بود و طبقه لعنتی پاک فراموش شده بود . دکمه ارسال را زدم و خیره ماندم به صفحه گوشی که آیا می رسد یا نه . نقطه چین ها داشتند دور نامه می چرخیدند که مرد چاقی داخل آمد و دکمه ای را زد . کمی خودم را جمع وجور کردم و تکیه دادم به آینه پشت سرم . آسانسور داشت با تکان خفیفی حرکت میکرد که مرد عطسه زد و آب دهانش را ریخت روی صفحه گوشی و صورتم . گوشی خیس شده را با پیراهنم تمیز کردم و گذاشتم توی جیب شلوارم . نگاه کردم بببینم مرد چاق سرما خورده دکمه کدام طبقه را زده . انگار نه انگار که تف مالی ام کرده . گوشی اش را در آورده بود و داشت چیزی می نوشت .
سالمرگ ها
به پای هم پیر می شوند
و سالگردها
می گردند
به دور سالی که تو با
چشمانی باز رفتی
برای پیشواز سالمرگ احترام به شعور شهروند ایرانی
از ایـــران و از ترک و از تازیـــان / نژادی پدیـــد آید اندر میــــــان
نه دهـقـان ، نه تـرک و نه تـازی بود / ســخن ها بـــه کـــردار بازی بود
هـمـه گـنـج ها زیر دامـان نهـنـد / بکوشـند و کوشش به دشـمن دهـنـد
به گـیـتـی کـسـی را نـمانـــد وفــــــا / روان و زبـــانـهـا شــود پــر جــفـا
بــریــزنــد خــون از پــی خواســتـه / شـــــود روزگــــار بــد آراســتـــه
زیــان کســان از پـی سـود خـویـش / بجـویـنـد و دیــن انـدر آرنـد پـیـش
در برخی منابع نوشته بود که این شعر از فردوسی است . اما از آنجائی که منابع یافته شده برای من قابل قبول نبودند بدون اسم جناب فردوسی این شعر را می گذارم . به هر حال از هر شاعری که باشد ارزش چند بار خواندن را دارد …
دست می کنم توی جیبم و تکه کاغذی که حالا مچاله شده رو در میارم . یه شماره تلفنه که مطمئنم اون طرف خط کسی گوشی رو بر میداره . شماره رو از برم و لزومی نداشت که باز بهش نگاهی بندازم . گوشی رو بر میدارم و شماره ی تو رو می گیرم . چند تا بوق می خوره و جواب میدی . می دونم که نمی دونی این همه راه اومدم که تو رو ببینم . توی این شهر شلوغ که بین پونزده میلیون جمعیتش شانس اتفاقی دیدنت یک در پونزده میلیونه . منتظرم که با تعجب یا خیلی جدی بپرسی ؛ بله ؟ اما صدات رو نازک می کنی و انگار که منتظر تماس بودی که می گی : [ادامه مطلب …]
کفش هایم خسته
اما من
به دنبال تو
با همین کفش های بی رمق
که کم کم
خواب تو را می بینند
خیابان ها را یکی یکی
در خمیازه ای بلند
فرو برده ایم