همین اجنبی های بی خدا
که بر قایق های توریستی نشسته اند
خدا را شکر می کنند
جای ماهیگیر جنوبی نیستند
که دارد قایقش را هل میدهد
به سختی
یک شب که ناخوش احوال بودم ، جائی در همین فضای مجازی نوشتم :
{ توی جلسه همش احساس می کردم یه کار مهم انجام نشده دارم بعد فکر می کردم که نه من هیچ کار مهمی ندارم و نداشتن کار مهم بیشتر حالم رو خراب می کرد }
البته لازم به ذکر است که در تمام طول آن جلسه به رفتن فکر می کردم . اینکه باید جلسه را ترک کنم .
امشب جائی یک شعر از برتولت برشت خواندم . شاد گشتیم از این حس مشترک .
***
کنار خیابان نشسته ام
و راننده چرخ ماشین را تعویض می کند.
من تعلق خاطر ندارم به مکانی که از آنجا می آیم
و تعلق خاطر ندارم به مکانی که می روم.
پس چرا تعویض چرخ را با این همه
نگرانی مینگرم؟
وقتی خدا
جلوی بنده هاش
زمین رو زد زمین
تو داشتی جلوی بنده هاش
خدا رو میزدی زمین
بچاره زمین
درد خودشو تحمل کنه یا بزرگی خدا رو …
امشب خانه ی ما سبز می شود
امشب خانه ی ما آبی می شود
امشب خانه ی ما قرمز می شود
امشب خانه ی ما نارنجی می شود
امشب خانه ی ما سبز می شود
امشب خانه ی ما آبی می شود
امشب خانه ی ما قرمز می شود
امشب خانه ی ما نارنجی می شود
…
پدر فوتبالیست خوبی نبود و توی هیچ تیمی بازی نمی کرد . بازی اش نمی دادند . او برای خودش یک تیم بود ، مدافع و مهاجم و دروازه بان خودش بود . مربی خودش بود . داور خودش بود و هوادار هم خودش . نه جامی را گرفته بود و نه قهرمان لیگی شده بود . سیستمش یک بود . هر کجا لازم میشد بازی می کرد .
مشکل بزرگ آنجا بود که شوت زدن زیر زنش . بعد بخت ما و زندگی خودش هیچ کدام بردی را در پی نداشت . هیچ کدام به هدف نخورده بود . ما حتی قبل از اینکه بازی شروع شود باخته بودیم .
پدر هر روز
جدولی حل می کرد
شاید سه حرفی
افقی
نان در بیاید
مادر اما یک عمر
این سه حرفی ها را
عمودی
رنج دیده بود
اینجا دیگر روزهایی که با تو و روزهایی که علیه تو هستند معنی نمی دهد .
اینجا همه روزها بر علیه من اند . روزهایی که تو دور هستی و نمی بینمت و روزهایی که نزدیکی و نمی بینمت .
مرد : من نه یه دوستم براش نه یه خونواده آقای قاضی .
قاضی : خب شما شوهرش هستید .
مرد : ( کمی سکوت ) هیچی … شما هم حرف منو نمی فهمید .
ساعت یک شب می شد وقتی رسیدم آنطرف چهارراه ، برگشت نگاهم کرد و گفت : آتیش داری ؟ نگاهش کردم و خواستم بگویم نه که باز گفت : فندک ؟ با دست اشاره کردم نه . اما می خواستم بگویم برود آن طرف چهارراه همان پیرمرد کفاشی که کنار وسایلش خوابش برده بین انگشتانش یک سیگار روشن دارد . برود همانجا آتش بگیرد . ازش دور شده بودم و او هم رویرش را چرخانده بود سمت خیابان و داشت اسلحه اش را جا به جا می کرد . فردایش گفتند که شب گذشته تمام وسایل کفاش سوخته .