نوشته

« هر آنچه که می نویسم »

«قلابی» نوشته رومن گاری

کتاب قلابی متشکل از پنج داستان کوتاه، که سه اثر پیرامون جنگ جهانی و دو اثر پیرامون آثار هنریست توسط نشر چشمه به چاپ رسیده است. به نظر می‌رسد این آثار از مجموعه داستان‌های «پرندگان می‌روند در پرو می‌میرند» که در ایران چند داستانش بیشتر ترجمه نشده، انتخاب و ترجمه شده است. این پنج داستان شامل:

  • قدرت و شرافت: روایت خانواده‌ای که در یک روستا قرار است با مخالفین آلمان مبارزه کنند. اما آنها قصد دیگری نیز دارند. دخترشان توسط یکی از همین مخالفین حامله شده و حالا با کشتن او به دو هدف می‌رسند. پس از درگیری بین موافقین به فرمانده‌ای یک آلمانی و مخالفین و کشته شدن فدور(همسایه)، پانایی (نامزد دخترشان که در سمت موافقین است) در این درگیری آنها فرمانده آلمانی را هم می‌کشند.
  • برگی از تاریخ: تلاقی چند داستان مختلف است. زمان جنگ جهانی است و خبرنگاری در زندان منتظر حکم اعدام است. از طرفی یک فرمانده صرب و سربازش نیز به خاطر خوردن زیاد مشروب تصور میکنند که اعدام خبرنگار باعث می‌شود او به جهان مردگان رفته و مرده‌ها را نیز علیه حکومت بشوراند. برای همین فرمانده خودش را حلق‌آویز می‌کند تا بتواند با ورود به جهان مرده‌ها جلوی شورش‌های احتمالی را بگیرد.
  • زمینی‌ها: دختری در حین جنگ خانواده‌اش را از دست داده، سربازهای دشمن به خودش تجاوز کرده‌اند و باعث شده به خاطر شُک عصبی نابینا شود. عروسک‌فروش دورگردی دختر ار پیدا کرده و برای اینکه بتواند او را به دکتر کاربلدی برساند همراه خود به شهر می‌برد. در میانه راه راننده کامیونی که حاضر شده آنها را با خود به شهر ببرد به دختر تجاوز می‌کند.
  • عود: سفیری که در ازمیر زندگی می‌کند، روزها و هفته‌ها برای خریدن یک جنس عتیقه در عتیقه‌فروشی‌های شهر جستجو می‌کند. انگار هیچ چیز آنچنان زیبایی مورد نظرش را ندارد. تا اینکه در نهایت یک عود را از سوی یکی از همین عتیقه فروش‌ها می‌گیرد. او بعد از آن شروع می‌کند به تمرین عود. کاری که به خاطر بلد نبودنش باعث رنجش دیگران می‌شود. زن سفیر برای اینکه آبروی چندین و چند ساله‌ی شوهرش حداقل جلوی خدمتکارها حفظ شود یک بار تصمیم می‌گیرد در حین تمرین شوهرش خودش عودی برداشته و صداهایی تولید کند. شاید اینطور دیگران باورشان شود کسی که این صداهای ناهنجار را تولید می‌کند خودش است نه همسرش.
  • قلابی: یک کلکسیونر معروف و سختگیر با زن جوان و زیبا ازدواج کرده. او در یکی از معاملاتی که می‌خواهد انجام دهد تشخیص می‌دهد یک تابلو از ونگوگ قلابی‌ست. فروشنده که از این رفتار کلکسیونر عصابنی شده می‌رود و مدتی بعد عکسی برای او می‌فرستد که در آن نشان می‌دهد همسر کلکسیونر با جراحی زیبایی به این شکل در آمده. حالا کلکسیونر با یک همسر قلابی روبرو شده. برای همین از دختر جوان جدا می‌شود.
    ایده‌ها، شخصیت‌پردازی‌ها و پایان‌های سورپرایز کننده از اتفاقاتی‌ست که این آثار را خواندنی می‌کند و یا از زاویه دیگری به جنگ نگاه می‌کند. مخصوصا داستان زمینی‌ها که ایده مناسبی برای تبدیل شدن به یک فیلم کوتاه را دارد. این مجموعه برای علاقمندان به داستان‌های کوتاه مخصوصا آنهایی که تازه شروع به خواندن این دست آثار کرده‌اند پیشنهاد می‌شود.
شهاب دیدگاهی بنویسید

به سوی فانوس دریایی

«به سوی فانوس دریایی» رمانی از ویرجینیا وولف رمان‌نویس، مقاله‌نویس، ناشر، منتقد و فمینیست انگلیسی است. کتاب داستان خانواده رمزی و دوستانشان را روایت می‌کند. خانواده رمزی یک خانواده طبقه متوسط اهل اسکاتلند هستند که همراه با دوستان و هشت فرزند خود تعطیلات را در خانه ییلاقیشان سپری می‌کنند. با وجود پرداختن به شخصیت های مختلف در کتاب، نویسنده توجه بیشتری به خانم رمزی و لی‌لی بریسکو دارد. کتاب از سه بخش تشکیل شده: «پنجره»، «زمان می گذرد» و «فانوس دریایی».
خواننده در بخش اول به شناخت خوبی از خانواده، اعضای آن و دوستان همراهشان دست پیدا می‌کند و با خصوصیات مختلف افراد و عادات و رفتار آن ها آشنا می‌شود. البته تمرکز این بخش بیشتر به خانم رمزی معطوف است و او را به عنوان شیرازه این جمع معرفی می‌کند. او یک زن میانسال سنتی است که سعی دارد علاوه بر کنترل زندگی خود، روابط افراد اطرافش را نیز مدیریت کند. در کنار خانم رمزی لی‌لی بریسکو تعریف می‌شود؛ زنی متفاوت با خانم رمزی و نسبتاً مدرن تر از او. لی‌لی بریسکو تا حدودی نقطه مقابل خانم رمزی است. این دو دنیای متفاوتی دارند و نویسنده هربار بین این دو شخصیت جا به جا می‌شود.

بخش دوم به گذر زمان و اتفاقاتی می‌پردازد که در ده سال بر افراد خانواده می‌گذرد. این بخش از نگاه خانه روایت می‌شود. خانه‌ای متروکه به مثابه تنهایی تک تک افرادی که در آن حضور داشتند پس از حذف شخصیت محوری داستان؛ خانم رمزی راوی داستان است. خانه فرسوده می‌شود، بخشی از سقف فرو می‌ریزد و هر چند سطر کسی از دست می‌رود. همانند اسم این بخش ؛«گذر زمان»، این فصل کوتاه تر از بخش های دیگر است و زودتر تمام می شود.

در بخش سوم افراد باقی مانده از گذر زمان دوباره در خانه دور هم جمع می‌شوند. خانواده ناقص و ضربه خورده رمزی دوباره عزم رفتن به فانوس دریایی کرده‌اند. لی‌لی بریسکو سن و سالی گذرانده اما همچنان افکارش تغییری نکرده و این امر باعث شده نسبت به خانم رمزی و افکار سنتی‌اش احساس پیروزی داشته باشد. تمرکز این بخش بیشتر روی لی‌لی بریسکو است و ماجرا بیشتر از نگاه و قضاوت او پیش می‌رود. لی‌لی در پایان بالاخره اثر ناتمامش را تمام می‌کند و داستان به پیان می‎رسد.

تعبیرهای بسیاری می توان از این رمان برداشت کرد. پرش‌های نویسنده بین خانم رمزی و لی‌لی بریسکو انگار حکایت از سرگردان بودن نویسنده بین دو شخصیت دارد. سرگردانی که ناشی از بزرگ شدن در یک خانواده سنتی گریبان نقش مدرنی که شخص می خواهد در بزرگسالی داشته باشد را می‌گیرد و هیچوقت رهایش نمی‌کند. داستان از تقابل سنت و مدرنیته (خانم رمزی  و لی‌لی بریسکو) شروع می‌شود و با گذر زمان، مدرنیته باقی می‌ماند. از طرفی مدرنیته با یاد و خاطره سنت توانایی خلق اثر را پیدا می‌کند(لی‌لی بریسکو با یاد خانم رمزی اثرش را پیش می‌برد.) نوع نگارش متن بارها در بین سطور کتاب مرا به یاد کتاب  «متن هایی برای هیچ» بکت انداخت. همان پرش های ناگهانی بین افکار شخصی و برقراری جریان سیال ذهن. روند داستان بسیار هوشمندانه است از پرداختن به خانم رمزی تا حذف ناگهانی و بدون توضیح او باعث می‌شود خواننده بیش از پیش فقدان این شخصیت را حس کند. و پس از آن حذف آرام شخصیت‌ها در گذر زمان با نگارشی که حکایت از کم اهمیت بودن این مرگ‌ها دارد. مرگ‌هایی که از نگاه جسم صلب و ساکتی همچون خانه آن‌ها روایت می‌شود. اما گاهی توصیفات فراوان در عبارت‌ها آزار دهنده می‌شود و خواننده بین شعر یا داستان بودن اثر سردرگم می‌ماند. البته با پایان بخش اول ارتباط برقرار کردن با این نوع نگارش راحت‌تر می‌شود.

ترجمه این کتاب از نشر نیلوفر را اقای صالح حسینی انجام داده است. ترجمه نگارش خوبی ندارد و انتخاب کلمات مناسب نیست. جملات در ثقیل‌ترین حالت ممکن بیان می‌شود و در بین بعضی خطوط خواننده موضوع را گم می‌کند. کلماتی مانند «مُشگِل»، «ورچلوزیده» و … آدمی را متعجب می‌کند.

نسترن دیدگاهی بنویسید

شکار گوسفند وحشی

«شکار گوسفند وحشی» رمانی نوشته هاروکی موراکامی، نویسنده ژاپنی معاصر است. این کتاب داستان مرد جوانیست که ناچار می‌شود همه زندگی خود را برای پیدا کردن یک گوسفند رها کند. این گوسفند یک گوسفند معمولی نیست، گوسفندیست که ذهن افراد را تسخیر می‌کند و از آن ها به عنوان وسیله‌ای برای رسیدن به اهدافش استفاده می‌کند.
«نمی‌دونم، یه چیزی توی وجود تو هست. مثلا یه ساعت شنی:روی آدمی مثل تو میشه حساب کرد که وقتی شن‌ها تموم شد اون ساعت شنی رو برگردونه.»-از متن کتاب
اگر داستان‌های کوتاه موراکامی را خوانده باشید، شخصیت‌های داستان بسیار برایتان آشنا و قابل پیش بینی می‌شوند. به عنوان مثال می‌توانید شخصیت «ج» را در داستان «کینو» کتاب «شهر گربه‌ها»ی موراکامی پیدا کنید. یا می‌توانید به دنبال مؤلفه‌های شخصیت مرموز موش صحرایی در داستان «دیروز» بگردید. برای من که بلافاصله بعد از خواندن کتاب شهر گربه‌ها به سراغ «شکار گوسفند وحشی» آمدم فضا و شخصیت ها بسیار آشنا بود. به طوری که بعد از خواندن چند فصل یک روز صبح از خواب بیدار شدم و دنبال فصلی از کتاب می‌گشتم که چند روز پیش خوانده بودم و به توضیح روابط و شرایط موش صحرایی، شخصیت اول داستان و ج می‌پرداخت. اما هیچوقت این فصل از کتاب را پیدا نکردم! انگار ذهنم برآیندی از آنچه از موراکامی خوانده را برای شناخت شخصیت‌ها استفاده کرده بود و مجموعه ای از اطلاعات تازه برای ذهن من ساخته بود.
موراکامی از نمادها و نشانه‌های مختلفی برای بیان هدفش استفاده کرده است. بیشتر مفاهیمی که به کار می‌برد ریشه در فرهنگ ژاپن و اتفاقاتی که آنجا افتاده است دارد و این مساله کار خواننده را کمی سخت می‌کند. مساله‌ای که در کتاب «شکار گوسفند وحشی» مطرح می شود تولد یک ایدئولوژی از دل جنگ و در انتها مرگ آن است. ایدئولوژی که بسیاری از ویژگی های حکومت دیکتاتوری و کمونیسم را در خود دارد. ایدئولوژی خطرناکی که در قالب یک گوسفند بی‌آزار خود را در ذهن افراد جا می‌کند، از مرگ یک انسان سر بلند می‌کند و با مرگ انسان دیگری به زیر خاک می‌رود. هرچند در انتهای کتاب با حلول شخصیت موش صحرایی در مرد گوسفندی انگار این ایدئولوژیِ نامیمون همچنان به حیاتش ادامه می‌دهد اما دیگر قدرت سابق را ندارد یا شاید با انفجار پایان داستان او هم از بین رفته است.
از نظر من موراکامی داستان را خوب شروع می کند و در نیمه اول جزئیات قصه و کاراکترها به خوبی ماجرا را همراهی می‌کنند.نیمه پایانی داستان درگیر توصیفات غیر ضروری می‌شود و شخصیت‌هایی در قصه حضور پیدا می‌کنند که حذف آن ها ضربه‌ای به اثر وارد نمی‌کند. در پایان داستان ناگهان همه چیز به هم دوخته می‌شود و با یک انفجار قصه به پایان می‌رسد. مانند پایان خیلی از فیلم‌های هالیوودی! وقتی نمی‌دانیم چطور هم قصه را تمام کنیم و هم جذابیت داستان را حفظ کنیم بیاییم یک انفجار در دور دست را؛ در حالی که شخصیت محوری به آرامی از منطقه دور می‌شود، در پایان قصه بگنجانیم. چرا انفجار؟ چرا مرد گوسفندی را به حال خودش رها نکنیم که در انزوا زندگی کند؟ مگر غیر از این است که یک تفکر بعد از اینکه فرصت ظهور پیدا کرد دیگر از بین نمی‌رود و در پایان عمرش تنها به انزوا کشیده می‌شود؟
محمود مرادی، مترجم اثر همه تلاشش را کرده برای بخش هایی که احتمال سانسور آن‌ها وجود دارد جمله هایی به کار ببرد که از زیر تیز سانسور سالم بیرون بیایند. در بخش‌هایی از کتاب نمی دانستم به خاطر این ویژگی خوشحال باشم که می دانم چه اتفاقی افتاده یا عصبانی باشم که میدانم مساله چیست اما دارم چیز دیگری را در لفافه می خوانم تا خودم حدس بزنم چه اتفاقی افتاده است.
در آخر پیشنهاد می کنم «شکار گوسفند وحشی» یکی از آثار مهم هاروکی موراکامی را بخوانید و لذت ببرید.

نسترن دیدگاهی بنویسید

بختک

هر چند وقت یکبار سر و کله‌اش پیدا می‌شود. انگار هیکل چسبناک قیر مانندش همیشه پشت سرم در حال خزیدن است و قدم که می‌زنم، درست همان جایی که کمی خسته می شوم یکهو هجوم می‌آورد، می‌پرد و خودش را روی من می‌اندازد. سرش را آرام می‌آورد کنار گوشم و آهسته زمزمه می‌کند: «تو خیلی خسته‌ای، خیلی تنبلی، تو هیچوقت موفق نمی‌شی، تو از همه آدم‌هایی که دارند این مسیر رو می‌روند عقب‌تری و …» همینطور ادامه می‌دهد. صدایش مثل سوز هوای زمستان بندرعباس است، نمی‌دانی چقدر سرد است اما استخوان‌هایت به عجز و لابه می‌افتند. از یک جایی به بعد دیگر صدایش را نمی‌شنوم، از یک جایی به بعد دیگر خودم هستم که دارم تکرار می‌کنم:«من خیلی خسته‌م، من خیلی تنبلم، من هیچوقت موفق نمی‌شم، من از همه آدم‌هایی که این مسیر رو می دوند عقب‌ترم!خیلی عقب‌تر! …» هیکل سیاهش همه چشم و گوشم را پر می‌کند. پاهایم را جمع می کنم توی بغلم، سرم را به زانوهایم می‌چسبانم و فقط سعی می‌کنم نفس بکشم. حالا کاملا در او غرق شده‌ام، کاملا! یکهو یک اتفاقی می‌افتد. انگار منی خارج از دنیای بختک‌وار جیغ می‌کشد، فریاد می‌زند. نمی‌دانم گریه میکنم یا نه، صدایی از من نمی‌آید اما همه چیز آغاز می‌شود. ناگهان دوباره هوا صاف می‌شود، زمین زیر پاهایم محکم ایستاده و روز روشن است. سرم را بالا می‌آورم و راه روبرویم را می‌بینم. دوباره قدم می‌زنم و صدای خزیدنی همچنان در چند متری‌ام به گوش می‌رسد.

نسترن ۳ دیدگاه

تاکسی‌نوشت

چندی پیش مجموعه داستان تاکسی نوشت به نویسندگی ناصر غیاثی را تمام کردم. داستان‌های این مجموعه تماماً در محدوده زندگی یک راننده تاکسی ایرانی در غربت روایت می‌شد. اگر چه همه‌ی آثار به نگارش خاطرات روزانه نزدیک است اما نویسنده سعی کرده در گزینش اتفاقات آنهایی را برای این مجموعه انتخاب کند که حداقل یک «آن» داشته باشد. یک آن که هر کدام پتانسیل تبدل شدن به داستان کوتاه را دارد. با همین حال نویسنده توانسته با روایت‌های داستانی خودش را از خاطره نویسی دور کند. اگر چه اکثر داستان‌ها در مورد روابط بین راننده و مسافر است اما در پس‌زمینه ما با بخش هر چند کوچکی از فرهنگ و جامعه مردم آلمان (جایی که اکثر داستان‌ها در آن رخ می‌دهد) هم آشنا می‌شویم. نویسنده در جایی گفته بود: «اگر توانسته باشم در داستان‌های این کتاب، ضمن سرگرم کردن و برانگیختن حس کنجکاوی خواننده و بعد ارضای آن، برخی از ویژگی فرهنگی آلمانی‌ها و ایرانی‌های مقیم آلمان و همزیستی یا تقابل آن را نشان بدهم، به مقصودم از نوشتن تاکسی نوشت‌ها دست یافته‌ام.» که به نظرم نویسنده توانسته به این مهم دست یابد. ما در خلال رفتار مسافرها تا قسمتی با برخورد اروپایی‌ها با خاورمیانه‌‌ای‌ها و حتی خاورمیانه‌ای‌ها با خودشان آشنا می‌شویم. کمی حال و هوای خیابان‌های شهری که نویسنده در آن رانندگی می‌کند، نگاه گاه با محبت و حتی نگاه تحقیرآمیز برخی مسافرها که نماینده بخشی از جامعه خودشان هستند نیز در این آثار منعکس شده‌ است. مجموعه داستان تاکسی‌نوشت به علت کوتاه بودن داستان‌ها می‌تواند پیشنهاد مناسبی برای سرگرم شدن پیش از خواب باشد.

شهاب دیدگاهی بنویسید

هاروکی موراکامی به دیدار هایائو کاوای می‌رود

«هاروکی مورا کامی به دیدار هایائو کاوای می‌رود» ترجمه مژگان رنجبر گفت و گویی بین موراکامیِ نویسنده و کاوایِ روانکاو است. این دو از آنچه طی سال‌ها برای ژاپن اتفاق افتاده و تاثیرش بر فرهنگ و رفتار اجتماعی جامعه صحبت می‌کنند. به بررسی تاثیر این اتفاقات در روند داستان نویسی و روانکاوی می‌پردازند. همچنین فرهنگ ژاپنی را با فرهنگ آمریکایی مقایسه می‌کنند و از تفاوت‌های رفتاری بین دو جامعه حرف می‌زنند.
نکته جالب کتاب پرداختن به داستان نویسی به عنوان یک شیوه درمانی است. در واقع از نظر کاوای، نویسنده با خلق اثر به درمان چالش های روانی خود می‌پردازد. بعد از بحث  درباره جزئیاتی که در شیوه داستان نویسی موراکامی بین دو نفر صورت می‌گیرد آن‌ها متوجه می‌شوند که داستان‌نویسی برای نویسنده مشابه با روش‌های درمانیِ جدید در حیطه روانکاویست. اثر نویسنده هم جایگاه روانکاوش را دارد و هم آسیب حل‌نشده‌ی‌ ناخودآگاهش است.
از طرفی در بحثی که شکل می‌گیرد؛ مقایسه جامعه امروز ژاپن و آمریکا و صحبت کردن از رفتار سنتی مردم ژاپن، یادآور جامعه سنتی خودمان در ایران است. ویژگی‌های مشابه فراوان بین رفتار ژاپنی‌ها و ما بیشتر خواننده ایرانی را ترغیب می‌کند که پیگیر بحث باشد و بین خطوط به دنبال راهکاری برای حل مشکلات جامعه‌اش بگردد.
شاید شما هم مثل من، در انتهای کتاب این سوال برایتان باقی بماند که دو جامعه با رفتار اجتماعیِ بسیار مشابه چطور به دو “حال حاضر” کاملا متفاوت رسیده‌اند؟

نسترن دیدگاهی بنویسید

رفتیم بیرون سیگار بکشیم هفده سال طول کشید

خواندن مجموعه داستان‌های کوتاه ترجمه شده در ایران شاید گاهی به میل و سلیقه مترجم در انتخاب آثار باشد اما با همین حال می‌توان تنها به یک مورد خوب آن که آشنا شدن با سایر نویسنده‌ها‌ست هم اشاره کرد. رفتیم بیرون سیگار بکشیم هفده سال طول کشید، ترجمه آبتین گلکار منتشر شده در نشر چشمه هم از آن دست مجموعه داستان‌هاست که به انتخاب مترجم گردآوری شده. در این مجموعه این داستان‌ها را می‌خوانید و با نویسنده‌های آن آشنا می‌شوید: دختر بخارا-حیوان وحشی-پالتوسیاه-زن آدم‌کش-حادثه خانوادگی-نیکا-رفتیم بیرون سیگار بکشیم هفده سال طول کشید-وان گوگ- آدم‌کش و دوست کوچکش.
دختربخارا: دختری شرقی با جوانی روس ازدواج کرده و به خانواده پدری پسر جوان که در حوالی موسکو زندگی می‌کند وارد می‌شود. پدر پسر که دکتر است پس از مدتی فوت می‌شود و پسر مدتی بعد پس از به دنیا آمدن فرزندش که سندروم دان دارد زن شرقی‌اش را رها کرده و می‌رود. حالا زن جوان باید به تنهایی از فرزندش مراقبت کند اما کمی بعد متوجه می‌شود به بیماری مبتلا شده که تا مدتی دیگر او را می‌کشد. او باید برای آبنده دخترش تصمیم بگیرد.
حیوان وحشی: زن جوانی بعد از مرگ شوهرش متوجه می‌شود که گربه‌ای به خانه‌اش راه پیدا کرده اما توانایی بیرون کردنش را ندارد، از هر راهی که او را بیرون می‌کند، کمی بعد گربه دوباره خودش را به داخل خانه می‌رساند. بوی بدش آسایش را از زن گرفته تا اینکه زن موضوع را به رئیس شوهرش می‌گوید. (رئیس شوهرش پس از مرگ شوهر زن را به استخدام همان شرکت درآورده). روزی رئیس به خانه زن آمده و گربه را از پنجره به بیرون پرتاب می‌کند. گربه و بو ناپدید می‌شوند.
پالتو سیاه: روایتی سوررئال از لحظات قبل از مرگ یک دخترجوان که دوباره به زندگی باز می‌گردد.
زن آدم کش: برتا که از پسر عمه‌اش حامله شده و طی یک اشتباه محاسباتی دست به قتل او می‌زند از طرف خانواده مقتول بخشیده می‌شود. یکی از پسرهای شهرشان که از همان دبیرستان عاشق برتا بوده با او ازدواح می‌کند و زندگی‌اش را می‌گذراند. راوی داستان یکی از نوه‌های خواهر بزرگ‌تر برتاست که داستان زندگی او را تا لحظه مرگ نقل می‌کند.
حادثه خانوادگی: داستان تکراری پیرمردی که برای دیدن فرزندش خبر مرگ خودش را از طریق فرزند کوچکتر برای دیدن فرزند بزرگترش به او می‌رساند.
نیکا: مردی که نگاه فلسفی به زندگی و دنیای پیرامونش دارد طوری گربه‌اش را توصیف می‌کند که تا پایان داستان گویی زندگی معوشقه‌اش به نام ورونیکا را روایت می‌کند.
رفتیم بیرون سیگار بکشیم هفده سال طول کشید: پسر جوانی بعد از گذراندن سربازی و بازگشت به دانشگاه و تمام کردن سال دوم، به خاطر حرف دختری (به قول راوی) هرزه، تصمیم می‌گیرد به باشگاه رفته و کمی هیکلش را تغییر دهد. دور شدن از حال و هوای دانشگاه و ورود به باشگاه باعث می‌شود روحیاتش به سمتی برود که حتی با اسلحه برای مبارزه با چند شورشی به سمت بازار شهر برود. او دیگر انگار آن جوانی که در مقابل حرف دختر و چند پسر همراهش بی‌تفاوت باشد نیست.
وان گوگ: دختری ناخواسته گوش غریبه‌ای در خیابان را می‌کند. او به خانه آمده و سعی می‌کند گوش را از طریق توالت به فاضلاب بفرستد، اما مدتی بعد متوجه می‌شود گوش یک گوش متفاوت است و می‌تواند نفس بکشد، و این سعی بر غرق کردنش باعث شده گوش بیمار شود. کمی بعد گوش می‌میرد و از طرفی سر و کله صاحب گوش پیدا می‌شود و گوش دختر را برای خودش برمی‌دارد.
آدم‌کش و دوست کوچکش: مردی قوی هیکل به همراه دوست کوچکترش و راوی در یک پایگاه نظامی یگان ویژه هستند. قوی‌هیکل علاقه زیادی به تیراندازی به مردم یا جانوران دارد. در پی یکی از عملیات‌هایشان مرد قوی‌هیکل که زندگی چندان خوبی با همسرش ندارد کشته می‌شود. کمی بعد متوجه می‌شویم انگار ارتباطی بین زن مرد قوی‌هیکل و دوست صمیمی‌ او وجود داشته و راوی در انتها متوجه این ارتباط می‌شود.
جنگ به عنوان نقطه مشترک برخی داستان‌ها آنها را در کنار هم قرار داده، اما در کل داستانهایی با روایت خوب و گاه تاثیرگذار تبدیل به مجموعه‌ای شده که برای شناخت بخش کمترخوانده شده نویسنده‌های روس در زبان فارسی می‌تواند دریچه خوبی باشد.

شهاب دیدگاهی بنویسید

گاهی

گاهی گذشته استمراری سوم شخص مفرد با حال استمراری دوم شخص جمع برابری می‌کند.
مثلا:
او کفش می‌خرید.
شما کفش می‌خرید.

شهاب دیدگاهی بنویسید

شما از کجا بادمجان می‌خرید؟

اگرچه از بین آثار ادبیات داستانی به داستان کوتاه علاقمندم و از طرفی زیاد طرفدار مجموعه داستان‌های کوتاه ایرانی نیستم، اما مدتی پیش مجموعه داستان شما از کجا بادمجان می‌خرید؟ نوشته دینا کاویانی را خواندم. مجموعه‌ای نه چندان جذاب که به جز یک داستان باقی آثار یا ایده‌های تکراری داشتند یا روایتشان چندان چنگی به دل نمی‌زد. بازنویسی کردن داستانها، کنار گذاشتن ایده‌هایی که نمونه‌های آن را در آثار کوتاه و بلند خوانده و دیده‌ایم و چیزی به جهان ادبیات و یا حداقل سرگرمی اضافه نمی‌کند می‌توانست در بهتر شدن مجموعه کمک کند. تنها داستان «این موبایل لعنتی» از این مجموعه کمی خواننده را درگیر می‌کرد که آن‌ هم در حجم آثار ناخوب دیگر به چشم نمی‌آمد.
اگر آثاری که نویسنده آن در یک کوچ اجباری یا خودخواسته وارد جغرافیا و فرهنگ جدید می‌شود خلق می‌کند را ادبیات مهاجرت بنامیم، داستان‌های این مجموعه که احتمالا ماحصل سفر نویسنده به پاریس است نه آنچنان رنگ و بوی غریبی یک به غربت وارد شده را دارد و نه آنچنان حس و حال یک جلای وطن کرده. نه نگاهی از جهان جدیدِ پیش روی نویسنده به خواننده ارائه می‌دهد و نه حالا پس از دوری از وطن نگاه موشکافانه‌تری به آن جایی که در آن می‌زیسته دارد. شما از کجا بادمجان می‌خرید؟ یک بلاتکلیفی ناخواسته است. یک راوی گیر کرده در جهانی بین مبدا و مقصد.

شهاب دیدگاهی بنویسید