نوشته

« هر آنچه که می نویسم »

تمام شد!

جایزه داستان های ده کلمه ای فراموشی لی تمام شد.
امسال آخرین سال برگزاری این تلاش بود که قصد داشت تجربه‌های مینمال‌نویسی فارسی را در قالب ایده‌ها و داستان‌های خیلی کوتاه گردهم آورد. خوب یا بد برایم پر از تجریبات کوچک و بزرگ بود که حالا بعد از ده سال می‌توانم ببینم چه تغییری در خودم رخ داده. یا درکمترین حالتش مجموعه‌ای عالی از این تجربیات را در قالب یک پایگاه اینترنتی برای علاقمندان دست و پا کردیم.
به فعالیت‌های گروهی (حداقل در جغرافیایی که زیست می‌کنم) اعتقاد چندانی ندارم، به سختی فیلم می‌سازم. به سختی تجربیات جستارگریخته‌ای در تئاتر انجام می‌دهم و به سختی ده سال این تلاش را در مسیری هدایت می‌کنم. که البته شاید بیشترش به خاطر روحیه جمع‌گریز خودم است، و نه نیافتن افراد همراه و هم‌دل. (به قول معروف هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد.) راه سخت و طولانی و پرپیچ‌و‌خمی‌ست فعالیت‌های غیرگروهی. با اینکه در این سالها توقعی از کسی برای همکاری نداشته‌ام، اما لطف دوستان و عزیزانی که در کنارم با تمام کج‌خلقی‌هایم دوام آورده‌‌اند را نمی‌توانم نادیده بگیرم. و از طرفی هم توقع نداشتم کسی چوب لای چرخ این تلاش‌ها بکند، مثل انرژی‌های منفی (و البته نه نقد) که «مگه توی ده کلمه هم میشه داستان نوشت؟» و «اصلا اینها داستان نیستند» در یک طرف و پدید آمدن حرکت‌های مشابه که بر حسب اتفاق تمامشان هم «دَه» کلمه‌ای بودند در طرف دیگر ماجرا. و همیشه سوالم این بوده که چرا این حرکت‌ها یازده کلمه‌ای، دواز‌ده کلمه‌ای و… نبوده‌اند؟ اصلا فلسفه انتخاب این تعداد کلمات توسط دیگران چیست؟ سوالی که هیچ‌گاه جوابش برایم روشن نشد. اینکه  بعد از گذشت چند سال ده‌تایی بودن تعداد کلمات خودش به نشان و هویت آن تبدیل شده، مصادره کردنش با حرکت‌های مشابه که هم‌اکنون نتایج ناخوبش را می‌شود دید رفتاری دور از اخلاق بود. همین الان می‌توانید در اینستاگرام ده کلمه‌ای را سرچ کنید و ببیند هستند پیج‌هایی که با تعداد زیاد دنبال‌کننده، شعر و کاریکلماتور را در قالب داستان ده‌کلمه‌ای به خورد مخاطب می‌دهند. حرف زیاد است و بیانش از حوصله‌ام خارج. بیش از هر چیزی قصدم تشکر از عزیزانی بود که در این سالها کنارم بودند. کاملیاکاکی که همیشه از وجودش در انتخاب‌هایم بهره بردم. محسن مریدی که طراحی و پشتیبانی سایت را برعهده داشت و به هیچ ایده‌ای برای بهتر شدن سایت نه نگفت و نسترن محسنی عزیزم که چندین سال طراحی گرافیک را انجام داد و پیج و کانال این رویداد را مدیریت می‌کند. و همه عزیزانی که در این سالها آثارشان را برایمان ارسال کردند.
اگر دوست داشتید پیج اصلی و سایت را دنبال کنید. قصد داریم داستان‌هایی که به دستمان می‌رسند را ذره ذره در اینجاها به اشتراک بگذاریم.
اینستاگرام ده کلمه‌ای / سایت ده کلمه‌ای

شهاب ۲ دیدگاه

رقص کاغذپاره‌ها

رقص کاغذپاره‌ها نوشته‌ی محمد یعقوبی که در سال ۷۷ در جشنواره فجر و یک سال بعد    به اجرای عموم در آمده ماجرای نمایشنامه‌ایست که از طرف یک مرد به زنی هدیه داده می‌شود. داستان نمایشنامه در سوئیت شماره ۲۷ هتلی روایت می‌شود که در مقاطعی افراد مختلفی در آن رفت و آمد می‌کنند. 
«روز دروغ» اولین صحنه‌ی این نمایشنامه‌ست. مردی به خاطر روز سیزدهم فروردین یا همان روز اول آپریل اینگونه خود را نشان می‌دهد که علاقه‌ای به همسرش نداشته و می‌خواهد از او جدا شود. این ماجرا تا جایی پیش می‌رود که زن عدم علاقه‌ی مرد را باور می‌کند. در انتها زن می‌پذیرد که از مرد جدا شود. اما هر چه مرد سعی می‌کند که به زن بفهماند که رفتارش تنها یک شوخی بوده فایده‌ای ندارد. مرد می‌پذیرد که زن هم از اون خوشش نمی‌آمده. زن در آخرین لحظه می‌‌گوید او هم با مرد شوخی می‌کرده. اما حالا مشخص نمی‌شود کدام یک از حرف‌های زن یا مرد واقعی بوده و کدام شوخی؟ انگار هر کدام با این شیوه حرف‌هایی که مدت‌ها به هم نگفته بودند را بازگو کرده‌اند.
«ماه عسل» صحنه‌ی بعدیست که داستان مردی را روایت می‌کند که با همسرش به دریا رفته است و به خاطر بلد نبودن شنا زن غرق شده. حالا مرد نمی‌داند چه کار کند، روح زن علاوه بر کلنجاری که با مرد دارد به او می‌گوید که ابتدا ماجرا را به برادرش بگوید. مرد باید تا فردا صبر کند تا دریا جسد زن را پس بیاورد.
«مرسی به خاطر ساندویچ‌ها» صحنه بعدیست که که داستان پسری را روایت می‌کند که مدت‌ها خانه را ترک کرده و حالا برادر بزرگ‌تر پس از‌هفته‌ها توانسته او را پیدا کند. ابتدا تصور برادر بزرگ‌تر این است که برادر کوچک به خاطر عاشق شدن از خانه فرار کرده اما متوجه می‌شویم که درد اصلی پسر تلاش برای مستقل شدن و دوری از خانواده است.
این صحنه در ادامه دوباره تکرار می‌شود و می‌بینیم برادر کوچک‌تر برای پیدا کردن برادر بزرگ‌تر اقدام کرده و توانسته در اتاق هتلی او را ملاقات کند.این بار رفتارها و موقعیت کاملا‌ دگرگون شده است.
«استرالیا»
داستان دو شخص که ماموریت دارند نفر سومی را با خودشان ببرند. با گذشت زمان متوجه می‌شویم که هر سه شخص از لحاظ روانی مشکل دارند.
«خداحافظ»
داستان زنی که قصد دارد از مردی جدا شود اما مرد تلاشی برای ماندن زن نمی‌کند. این صحنه در ادامه تکرار می‌شود و ما متوجه می‌شویم که مرد دچار جنون آنی شده و قصد داشته با کوبیدن ماشینیش به جایی یا خودرویی دیگر خودش و همسرش را به کشتن دهد. زن متوجه می‌شود اتفاقاتی از این دست پیش از این هم افتاده و مرد چندین بار دیگر هم قصد داشته به طرق مختلف جفتشان را به کشتن دهد. حالا زن دیگر تصمیمی بر ماندن با مرد را ندارد.
رقص کاغذپاره‌ها بیش از اینکه داستان افرادی باشد که در اتاق هتلی کنار هم قرار می‌گیرند، داستان انسان ناراضی از وضع موجود است. داستان تکرار شونده انسان معاصر که همواره خود را تنها می‌بیند و یا سعی بر آن دارد تنهایی را برگزیند. رقص کاغذپاره‌ها داستان رفتن است. انسان‌هایی که رفته‌اند و یا قصد دارند که بروند. رفتنی که چیزی جز تنهایی به بار نمی‌آورد.
اگر چه هر صحنه قابلیت گسترش به عنوان یک نمایشنامه مستقل را دارد اما دیالوگ‌های گاه کلیشه‌ای (سیامک، یا همان برادر بزرگ‌تر) آزار دهنده ‌شده. در صحنه ماه‌عسل نارضایتی زن مشخص نمی‌شود، در حالی که مرد بارها می‌گوید که برای نجات زن تلاش کرده.
رقص کاغذپاره‌ها از آن دست متن‌هایی‌ست که علاوه بر اجرای صحنه‌ای، اجرای رادیویی خوبی می‌تواند داشته باشد.

شهاب دیدگاهی بنویسید

به وقت رویاهای تعبیر نشده

خانم زهرا نپی پور را از فضای مجازی می‌شناسم. مستندساز و پژوهشگری که پیش‌تر در مورد مستند «توپ مروارید»ش متن کوتاهی در اینجا نوشته بودم. اخیرا ایشان زحمت یادداشتی پیرامون مستند «تعبیر شده به خواب‌های معمار» ساخته اینجانب را کشیده که در ادامه می‌خوانید.

به وقت رویاهای تعبیر نشده
نقدی بر فیلم مستند «تعبیرشده به خوابهای معمار»
ساخته‌ی شهاب آب‌روشن؛ فیلمساز و مدرس سینما

 ———————————————

چه زمانی است آن، که یک رویابین، می‌باید تعبیر رویاهای خود را به نظاره بنشیند؟

در فیلم مستند «تعبیرشده به خوابهای معمار»، فیلمساز به سراغ یک رویابین رفته است (که شغلش معماری است)، در زمانی که وی هنوز تعبیر رویاهای شیرین خود را انتظار می‌کشد. اما در پایان و پس از تماشای این فیلم، درمی‌یابیم که عنوان هوشمندانه‌ی فیلم، این انتظار را معنا کرده است.

در طول فیلم و در پی همراهی با معمار، می‌فهمیم که در زمانی هستیم که متعلق به زمان بی‌تعبیری رویاهای اوست (خیلی وقت است که از زمان تعبیر رویایش گذشته) و یا تعبیری اتفاق افتاده که وی هیچگاه انتظارش را نداشته؛ از این رو آن را درک نکرده و همچنان منتظر است! کت و شلوار خوشبختی معمار، که بر اساس رویاهایش دوخته شده، سال‌هاست که در چمدانی گوشه‌ی اتاقش، مدفون است و دیگر کدام زمان است تا آن خواب شیرین خوشبختی، تعبیر شود؟ او بیش از ۴۰ سال است که در این گوشه‌ی فراموش شده، عمر می‌گذراند.

معمار از گذشته‌اش می گوید، از اینکه اهل کجاست (مشهد) و چطور به بندرعباس آمده، شغلش چیست، ماجرای این لوح قهرمانی و آن تقدیرنامه و فعالیت‌های ورزشی و عکس‌های هنرپیشه‌های هندی و کتاب‌هایی که در گذر روزها و ماه‌ها و سال‌ها به زردی گراییده چیست! البته همه در قالب پرسش‌های ساده‌ی فیلمساز از وی که جابه جا به شکل کپشن بر روی تصاویر فیلم، درج شده، بیان می شود. سئوالات اما در حد سئوالات مصاحبه‌های مطبوعاتی، باقی می‌ماند و ما را به قصه‌ی شخصیت نمی‌رساند که اساساً این قبیل سئوالات؛ سئوالات پراکنده‌ی فیلمساز، از آنچه که در مورد معمار مشاهده می‌کنیم،  راهی به قصه ی شخصیت ندارد، که قصه، در ابتدا و در ظاهر، پنهان است؛ نقاب بر چهره دارد و کنار زدن این نقاب، ترفندهایی می‌خواهد که از مسیر مضامین درنظر گرفته شده از جانب فیلمساز می گذرد.

بنابراین این پرسشها نمایان میشود که مضامین اصلی و فرعی این فیلم چه می تواند باشد؟

فیلم با بیان این موضوع از سوی معمار آغاز می شود که «تو این سال ها، خواب هایی دیدم که منو به زندگی امیدوار کرده! حالا که می بینید راحت نشستم، لبخند می زنم و هیچی ندارم، امیدوارم که خوابم تعبیر بشه … (خوابهام) در اوج نا امیدی می گه صاحب خونه می شی، ازدواج می کنی، حتی مغازه می خری و دیگه بنایی نمی کنی ؛ نمی دونم چه سری تو کار خداونده !»

به خود وعده می‌دهم که قرار است قصه‌ی یک رویابین را نظاره کنم ،پرسش‌هایی در ذهنم شکل می گیرد از اینکه در گذشته، چه رویاهای داشته که به حقیقت پیوسته و اساساً چند رویای به حقیقت پیوسته دارد که او را چنین مشتاق و منتظر تعبیر رویای شیرین خوشبختی نگاه داشته است؟ آن قصه‌ای که نقاب بر چهره دارد، قصهی مرد رویابین است و من منتظرم تا فیلمساز، نقاب را کنار بزند و قصه عیان شود؛ انتظاری که البته راه به جای نمیبرد!

معمار در ادامه از تعبیر درست رویاهای دیگران می‌گوید؛ که آنها را با شگفتی مواجه کرده است. فیلمساز اما سراغ چنین افرادی هم نمی رود! حتی زمانی که دوست معمار به دیدار وی می آید، چیزی از رویابینی و تعبیر رویا نمی‌شنویم؛ از این روست که ایده‌ی مرکزی و پایه برای ساخت این فیلم، پرداخت صحیحی پیدا نمی‌کند و قصه‌ی مرد رویابی ، مرد منتظر، مرد امیدوار، (با تمامی ظرفیت هایی که این لغات برای پرداخت دارند) الکنَ مانده و ما تنها یک آشنایی ساده را تجربه می‌کنیم با مردی که در یکی از کوچکترین اتاق های بندر، زندگی می‌کند، معاشری ندارد و گاه‌گاه خوابهایی می‌بیند و تعبیر درست هم می‌کند! دستمان کوتاه می‌ماند و از خرمایی که در ابتدای فیلم، وعده داده شده، نصیبمان هیچ است!

البته در این فیلم با یک فیلمساز باسلیقه مواجه هستیم؛ او توانسته به سادگی به معمار نزدیک شود، مخاطب را پیرامون او و اتاقش، نگه دارد و خط روایی (بیوگرافی معمار) در یک راستا باقی بماند. فیلمساز به چپ و راست نمی زند؛ به دل بندر و دریا، حتی برای ایجاد تنوع و افزایش حظ بصری فیلم. ترفندهایی که از جانب فیلمسازان مقلّد، به کرّات به کار گرفته می‌شود. فیلمساز از هر دری سخنی نمی‌گوید اما در نهایت او را به در مخفی هم راهی نیست! پاسخ فیلمساز به انتظار مخاطب برای این پرسش که: چه شد که به سراغ معمار رفتی؟ هیچ است و آنچه که از پرداخت موضوع در این فیلم مشاهده می‌کنیم را می‌توان با جذابیت بیشتری در روزنامه‌ها و مجلات هم ارائه داد!

به واقع عنصر غایب و البته مورد لزوم فیلم، قصه‌ی مرد رویابین است؛ قصه‌ای که از دل جهان او می‌گذرد؛ بیان احساسات و آمال و آرزوهایش در ارتباط با رویاهایی که دیری است تعبیر آنها را به انتظار نشسته است (در مخفی)! درواقع، پژوهش حول محور شخصیت و زندگی وی برای این منظور، از ملزومات اساسی تولید این فیلم بوده و فقدان آن، موجب تنزل این فیلم در حد یک بیوگرافی تصویری شده است. اگر این امر (پژوهش عمیق حول قصه‌ی شخصیت به منظور لمس جهانی که به آن متعلق است و ارتباطی تنگاتنگ با رویابینی او دارد) اتفاق می‌افتاد، کت و شلوار دامادی و عکس های زنان زیبای بالیوودی در اتاق، چمدان کهنه‌ی انباشته از اشیاء فراموش شده و کتاب‌های پریده رنگ هم جایگاه درست خود را در این قصه پیدا می کردند (هماهنگی محتوا و فرم) ؛ اما اکنون ، در حد شاتهایی بسته که جابه جا، ارائه شده‌اند ، باقی می‌مانند و معمار  هم به ارائه ی توضیحات کوتاهی در خصوص آنها بسنده می‌کند؛ هرچند که در پایان، فیلمساز، مخاطب را به وقت رویاهای تعبیرنشده، متوجه کند!

بیگمان، تنها قصه‌ی مرد رویابین بود که میتوانست این فیلم را از در افتادن به چاه فراموشی، نجات دهد؛ قصه‌ای که برای ساخت این فیلم، نیاز به بینش و پژوهشی دیگرگونه داشت.

 زهرا نبی‌پور؛ پژوهشگر و مستندنگار

 

 

شهاب دیدگاهی بنویسید

در خشمگین‌ترین حالت ممکن

قبل از هرچیز می‌گم که من خودم رو یکی از هنرمندان استان هرمزگان نمی‌دونم. خوشبختانه و یا متاسفانه خیلی از دوستان هنرمند هم من رو یکی از زنانِ (حتی باتجربه) هنرمندی که حضورشون در جلسات رسمی موجب نا-راحتیشون میشه نمی‌دونند. البته من هم ترجیح می‌دم حالا حالاها به «نسترن محسنی» بودن با تمام کاستی‌هاش ادامه بدم چرا که خوب می دونم «کی هستم، از کجا اومدم و در کجا ایستادم و چه کارهایی می خوام بکنم.» فعلا تشخیصم اینه که یک جامعه محدود که اون افراد رو دوستانم می‌دونم اطرافم داشته باشم و هیچ لقب و عنوان و جایگاه دیگری نداشته باشم! و تنها به عنوان فردی در جستجوی تجربه شناخته بشم. همین برای من کافیه نه اینکه عضو “زاپاس” گروه‌های هنری مختلف باشم.
در این چند سالی که خودم رو در فضای هنری استان قرار دادم چیزی جز حس دافعه نصیبم نشده. از نگاه‌های قضاوت‌گر و رفتارهای عجیب بسیاری از هنرمندان و هنردوستان گرفته تا خط‌ کشی‌های عجیبی که حتی خودشون هم نمی‌دونستند اسمش رو چی بذارند! همه اینها هر روز بیشتر از دیروز تمایلم به فاصله گرفتن از افراد جامعه هنری رو بیشتر کرد. نمی‌خوام وارد جزئیات بشم، دلیل باز کردن این بحث صرفا یک اتمام حجت با افرادی هست که احتمالا با اون‌ها برخورد خواهم داشت.
بارها و بارها برای دوستان با واسطه یا بی‌واسطه طراحی‌هایی انجام دادم بدون اینکه انتظاری از طرف مقابل داشته باشم. افرادی که مقابل من قرار می‌گرفتند “بعضا” یک نگاه از بالا به پایین داشتند که با سفارشی که به من می‌دادند به زعم خودشون باعث ارتقا جایگاه هنری من می‌شدند. مسئله خوب یا بد بودن طراحی‌ها نیست که شاید این طرح‌ها بدترین طرح‌های دنیا بودند. اما وقتی شما با یک نگاه دوستانه و برای حفظ احترام متقابل(در فشرده ترین شرایط کاری ممکن) زمان و انرژی و ذوق خودتون رو صرف طراحی اثری می‌کنید انتظار ندارید بعد از ارائه کار وارد فضای مجازی بشید و “””با انتشار طرح دیگری مواجه بشید.””” (واقعا شما باشید چه احساسی خواهید داشت!؟) حتی دیده شده طرف مقابل متوجه نیست که حتی در جواب طرحی که دریافت کرده کلمه‌ای تایپ کنه. فرقی نمی کنه به صورت رایگان:
تقاضای طراحی پوستر داشته باشید،
یا تقاضای طراحی لوگو،
یا تقاضای طراحی اثر برای جشنواره
یا تقاضای طراحی فراخوان
و یا هزاران تقاضای دیگه…
شاید باورتون نشه اما برای من نفس انجام کارم خیلی مهم تر از نقطه توجه جمع قرار گرفتن هست و فکر، وقت و انرژی که برای انجام کارم می ذارم بسیار برام مهمه حتی اگر این کار نهایتا یه جوجه اردک زشت از آب در بیاد.
هر فردی در زندگی کاریش هزاران طراحی انجام میده که شاید ازشمندترین‌ها کم تعداد ترین ها باشند و من هم ابایی ندارم که بگم احتمالا تا الان کار ارزشمندی انجام نداده باشم. مگر چند درصد از زندگی کاری من گذشته چه بسا که شاید من هیچ گاه کار ارزشمندی انجام ندم و هیچ تاثیری هم در افتادن برگی از درختی نداشته باشم!؟
بارها گلایه هامو نوشتم اما هربار بنا به دلایلی که بیشتر تصورِ نگه داشتن احترام طرف مقابل بوده بی خیال ابرازشون شدم. اما گویا این رفتار یک رفتار کاملا عادی و توجیه شده در فضای هنری محسوب میشه. شاید تا الان متوجه نشده باشید که این رفتار چقدر آزاردهنده ست، مخصوصا که از سمت افرادی انجام بشه که برای شخصیتشون احترام زیادی قائل باشیم. شاید تا به حال بسیاری افراد طراح بودند که این برخوردها براشون مهم نبوده اما برای من مهمه و احتمالا برای بعضی افراد دیگری هم که قراره بعدا وارد این عرصه بشن مهم باشه. مهمه که اینقدر به من احترام گذاشته بشه که در جواب کاری که انجام دادم در جریان پاره ای از توضیحات قرار بگیرم حالا می خواد دلیل حذف شدن طرح باشه، دلیل استفاده نکردنش یا از همه مهم تر دلیل سفارش به یک طراح دیگه به صورت هم‌زمان!(حتی گاهی من رو شرایط فشرده زمانی قرار دادند اما هم‌زمان طراح دیگری در آسایش فکری طرح دیگری براشون طراحی کرده)
روی صحبتم با فرد خاصی نیست، در هر صورت حرف هایی بود که باید زده می‌شد. من همچنان (به عنوان نسترن محسنی نه عضوی از گروه یا صنفی در حال حاضر) کارهایی رو رایگان انجام خواهم داد اما ترجیح میدم در انتخاب افرادی که این کارها رو براشون انجام می‌دم گزیده‌تر کار کنم و اولویتم رو برای انجام کارهای رایگان به “افراد کم تجربه و تازه وارد” (مثل خودم!) و یا فعالیت هایی با “هدف خاص” اختصاص بدم.

نسترن دیدگاهی بنویسید

خیلی دور، خیلی نزدیک

یک زمان‌هایی ذهنم شناور می‌شود… انگار روی زمان‌ها و مکان‌ها آرام غلط می‌خورد نمی‌داند دقیقا کجاست و چکار می‌کند یا در چه ساعتی از شبانه‌روز به سر می‌برد، فقط می‌داند آنجایی که هست نیست… می‌داند باید باشد پس آرام زل می‌زند به آدم‌هایی که در اطرافش قرار گرفته‌اند و یک مکالمه را قدم به قدم پیش می‌برد. در بین همان مکالمات منِ پرحرف از خودش بیرون می‌آید مدام حرف می‌زند مدام نظر می‌دهد و تمام حروف الفبا را دچار استهلاک مزمن می‌کند… یک زمان‌هایی ذهنم شناور می‌شود… انگار روی زمان‌ها و مکان‌ها آرام غلط می‌خورد نمی‌داند دقیقا کجاست و چکار می‌کند یا در چه ساعتی از شبانه‌روز به سر می‌برد، فقط می‌داند آنجایی که هست نیست… می‌داند باید باشد پس آرام زل می‌زند به آدم‌هایی که در اطرافش قرار گرفته‌اند و یک مکالمه را قدم به قدم پیش می‌برد. در بین همان مکالمات منِ پرحرف از خودش بیرون می‌آید و زل می‌زند به من و تک تک کلماتی که از دهنم خارج میشود را قضاوت می‌کند. یکی دیگر کنارم می‌ایستد و آهسته توی گوشم می‌گوید تو که واقعا نمی‌خواهی این مکالمه را داشته باشی برای چه اصلا شروعش کردی!؟ یکی احتمالات اشتباهم را در گوش دیگرم زمزمه می‌کند، یکی هم آن ته ایستاده ساکت ‌و تنها و آرام، دست دراز می‌کنم به سمتش و فریاد می‌زنم: «اره، تو منی!» اما خیلی دور است! نمی‌شنود… به سمتش می‌روم اما انگار دور‌تر می‌شود و من سخت تر تلاش می‌کنم به او برسم… می‌دانم وقتی به او می‌رسم که مطمئنم نمی‌خواهم او باشم، او یک زن آرام و ساکت یک گوشه دنیاست؟ آن وقت سر می‌چرخانم به سمت زنی که وسط یک مکالمه پرهیجان میان جمع ایستاده و کلمات را مزه مزه می‌کند و فریاد می‌زنم : «تو منی!» و از خودم دور می‌شوم و به خودم نزدیک… دور … نزدیک… و زل می‌زند به من و تک تک کلماتی که از دهنم خارج میشود را قضاوت می‌کند. یکی دیگر کنارم می‌ایستد و آهسته توی گوشم می‌گوید تو که واقعا نمی‌خواهی این مکالمه را داشته باشی برای چه اصلا شروعش کردی!؟ یکی احتمالات اشتباهم را در گوش دیگرم زمزمه می‌کند، یکی هم آن ته ایستاده ساکت ‌و تنها و آرام، دست دراز می‌کنم به سمتش و فریاد می‌زنم: «اره، تو منی!» اما خیلی دور است! نمی‌شنود… به سمتش می‌روم اما انگار دور‌تر می‌شود و من سخت تر تلاش می‌کنم به او برسم… می‌دانم وقتی به او می‌رسم که مطمئنم نمی‌خواهم او باشم، یک زن آرام و ساکت یک گوشه دنیا! آن وقت سر می‌چرخانم به سمت زنی که وسط یک مکالمه پرهیجان میان جمع ایستاده و کلمات را مزه مزه می‌کند و فریاد می‌زنم : «تو منی!» و از خودم دور می‌شوم و به خودم نزدیک… دور … نزدیک…

نسترن دیدگاهی بنویسید

سالگرد

‏الان چند دقیقه گذشت، از سومین سالی که این دو تا دیوونه با چند تا امضا و چند تا کلمه عربی مزدوج شدن.

شهاب دیدگاهی بنویسید