جمعه ۲۲ خرداد، با علیرضا خواستیم یک جشن کوچک برای پیروزی جنبش سبز بگیریم. قرار شده بود شنبه صبح برویم فالوده فروشی شیرحسین، معروف ترین فالوده و بستنی فروشی یزد. پیشنهادش از خودم بود. گفتم میرحسین شد تو فالوده را می خری، احمدی نژاد شد، من...
۱- سوال اول؛ آیا ما در جامعه ای زندگی نمی کنیم که رای دادن یا رای ندادن همیشه انتقاد به همراه دارد؟
2- آیا ما جامعه ی روشنفکرنمایی نیستیم که همیشه می خواهیم با انتقادهای بی مورد رای دهندگان یا رای ندهنگان را متهم کنیم به انتخاب اشتباه؟
چرا سال ۵۸ به جمهوری اسلامی رای دادند؟ چرا ۶۸ به هاشمی رای دادند؟ چرا ۷۶ به خاتمی رای دادند؟ (بحث خاتمی را مفصل تر در پایین به آن می پردازم). چرا ۸۴ به احمدی نژاد رای دادند؟ چرا ۸۴ کلا رای ندادند که احمدی نژاد ریس جمهور شد؟ چرا روستایی ها سال ۸۸ به احمدی نژاد رای دادند؟
جواب : به تو هیچ ارتباطی ندارد.
۳- حافظه تاریخی ملت ایران کوتاه است. (برای همین است که این متن را می نویسم تا بعدها دوباره با خواندنش بعضی چیزها را به یاد بیاورم). سال ۷۶ با انتخاب خاتمی به عنوان رییس جمهور، شوری از شادی و نشاط در جامعه شکل گرفت. اما این شادی دوامی نداشت. نه تنها تمام آن جمع خوشحال و به ظاهر روشنفکری که به خاتمی به عنوان یک تنفس تازه در فضای بستهی سیاسی، اجتماعی و فرهنگی جامعه رای داده بودند، از او ناراضی و خسته شدند بلکه کار به جایی رسید که انتقادها از اواسط همان دولت شروع و تا پایان کار همان دولت ادامه یافت. جمیع نارارضی ها پای صندوق های رای سال ۸۴ حاضر نشدند. ناراضی ها چه شدند که بعد از گذشت تنها چهار سال باز تنها راه نجات را خاتمی یافتند؟ چه طور شد تمام انتقادها به دولت خاتمی فراموش شد؟ انتقادهایشان را یادشان رفت؟ یا هر طور که دلشان بخواهد بی هیچ پشتوانه منطقی انتقاد می کنند؟ «روشنفکرهای رای بده به خاتمی» که در سال ۷۶ و ۸۰ به خاتمی رای دادند و یکی از راه های رسیدن به جامعه ی دموکرات را رای دادن می دانستند چرا گذاشتند سال ۸۴ کوته فکری به نام احمدی نژاد بشود رییس جمهور؟ سال ۸۴ کجا بودند؟
4- زندگی کردن در مملکتی که برای کار انجام داده و نداده ات انتقاد بشوی سخت است. هر زمان فهمیدیم که اشتباهات ریشه ای مملکت را به گردن هم نیندازیم شرایط بهتر می شود. اینکه رای بدهی و انتقاد بشنوی، اینکه رای ندهی و باز انتقاد بشوی یعنی یک بازی دو سر باخت.
5- چرا فحش هایی که به خاتمی دادیم را بعدا به احمدی نژاد دادیم؟
6- اگر رای دادن در سال ۸۸ به عنوان یک اعتراض به شرایط موجود، اگر به عنوان یک حرکت به سمت آزادی، اگر یک موج به سمت رهایی از دیکتاتوری قلمداد می شد؛ رای دادن برای این اهداف در سال ۹۲ پشیزی ارزش نخواهد داشت. اینکه بعد از چهارسال دوباره به سر خانه ی اولمان برسیم سخت است. اینکه بعد از چهارسال گذشتن از انتخاباتی که پس از آن دلقکبازی ها سیاسی، خونهایی که کف خیابان به خاطرش ریخته شد (خون ریخته شد، و این اسمش توهم نیست. آدم کشته شده است) و تلاش هایی که بعد از آن برای گرفتن حق قانونی ملت انجام شد انگار به هیچ سرانجامی نرسیده سخت است. چرا ما بعد از چهارسال به فکر راه بهتری نبوده ایم؟ چرا تنها راه را در همین رای دادن می بینیم؟ تقلبکاران انتخابات بی شک جلوتر از ما حرکت می کنند. حداقل آنها توی این چهارسال به دنبال راه بهتری بوده اند برای کاهش تصنع در تقلب انتخابات.
7- هر چه دارم فکر می کنم ، هیچ راهی جز آگاه کردن افراد جامعه، رهایی مردم این مملکت از بی سوادی وجود ندارد، راهی تضمینی که حتی به زور هم نشود احمدی نژادها را از صندوق بیرون آورد، راهی که بارها ارزشش بیشتر از رای دادن است، که هر چهارسال یک بار همچون بلیط بخت آزمایی پای صندوق رای حاضر نشویم که حالا آنکسی که می آید می تواند مملکت را به سمت بهتری ببرد یا نه؟
8- آنجا که آزادی نیست، اگر رای دادن چیزی را تغییر می داد، اجازه نمی دادند که رای بدهید. (مارک تواین)
9- دیگر نه این مملکت ارزش مبارزه را دارد، نه امیدی به بهبود، تا جایی که چشم کار می کند کثافت همه جا را گرفته. سعی می کنم به نوبه ی خودم اطرافم را تمیز کنم. جلیلی و روحانی برایم هیچ فرقی نمی کنند. و واقعا هیچ فرقی نمی کنند. روحانی فوقش می شود خاتمی(که البته جای او را نمی گیرد، ولی فحش های زمان خاتمی را به او می دهیم، و در بهترین حالتش یعنی هیچ پیشرفتی نبوده و دوباره به برگشته ایم به ۱۶ سال قبل) جلیلی یا ولایتی هم می شود یکی شبیه به احمدی نژاد و فحش های احمدی نژاد را می دهیم به او. در هر صورت هیچ پیشرفتی نیست. بهترین حالتش این است که در یکی از دوره هایی که گذشته یک بار از سر گذرانده ایم باقی می مانیم.
10- از دوستانی که با جملات زیبایشان قصد در ترغیب اطرافیان برای رای دادن دارند خواهشمندیم شبیه به آنهایی که دوران راهنمایی یا دبیرستان برای مجبور کردن دیگران برای انجام دادن کاری «فحشی» می کردند، عمل نکنند.
11- آنهایی که سال ۸۸ میرحسین رای دادند و دیدند که چه طور موج میلیونی حامی از موسوی در کل کشور جریان یافته، بعد از رسوایی انتخابات ۸۸ همه چیز را طبیعی قلمداد کردند و رای های احمدی نژاد را مربوط به رای روستاییان بی سواد تمام کشور دانستند، امسال با چه روحیه و امیدی آمده اند که رای بدهند؟ امسال که خبری نه از موج سبز و نه حتی بنفشش هست. پس بی شک از دید آنها باز همان روستایی هایی که به احمدی نژاد رای دادند، به جلیلی، ولایتی یا قالیباف رای می دهند، پس تلاش بی خود نکنند. رییس جمهور هر ساله را روستایی های بی سواد انتخاب می کنند؟؟؟ اگر درک مقوله ی تقلب در انتخابات را ندارند، پس دست از تحلیلهای بی پشتوانه بردارند.
12- من نمی دانم این چه انتخاباتی است که هم حکومت می خواهد ما رای بدهیم و هم می خواهد ما رای ندهیم. اینهمه هزینه برای تبلیغات چیست؟ اگر رای بدهیم که برد کرده، اگر رای هم ندهیم برد کرده. راستی اگر قصدش این است که ملت رای ندهند تا کاندید مورد نظر خودش را از صندوق بیرون بیاورد پس چرا همه شان دارند تلاش می کنند که مردم پای صندوق های رای بیایند؟ بی شک خودشان هم می دانند، کاندید مورد نظر اکثریت مردم آن چیزی نیست که خودشان دوست دارند.
13- حکومت چهارسال تمام هیچ تدبیری برای آمدن یک اصلاح طلب و بوجودآمدن یک موج جدید نکرده که حالا با تایید صلاحیت دو نفر که از حمایت اصلاح طلبان برخوردارند بخواهد خودش را سورپرایز کند. یعنی واقعاً هیچ برنامه ای برای شرایط موجود نچیده که چطور موج بوجود آمده از حمایت اصلاح طلبان را تارو مار کند؟؟؟ آیا دست به یک حرکت مازوخیستی زده است تا خودش را بیشتر آزار بدهد؟؟؟ کمی خنده دار نیست؟
14- اگر روز جمعه ۲۴ خردادماه پای صندوق حاضر بشوم که احتمالش کم است، تنها یک دلیل دارد و آن هم حمایت از جمعیتی است که هنوز به بهبود شرایط امیدوارند. و این چیز کم ارزشی نیست. (این جمعیت حالا در آینده از رای دهندگان و آنهایی که رای نداده اند انتقاد کنند را کاری ندارم).
۱- کاندیداهای شورای شهر، الان برای تبلیغ خودشان شهر را به افتضاح نکشند، ما توقعی نداریم بعدا شهر را آباد کنند.
۲- عکس یکی از خانم های کاندید شورای شهر بزرگ تر از عکس آقای م.ب.ق کاندید ریاست جمهوری است. اولین باری است که دیده می شود عکس یک خانم را به این بزرگی در سرزمین اسلامی ایران نصب کرده اند، مسولین رسیدگی کنند لطفا.
۳- برای تحقیق و تفحص به مراکز خاله زنکی نروید. خاله زنک ها خود را شایسته و لایق پخش کردن خبرها می دانند.
۴- رای دادن یا ندادن مساله این است… که انتخابات یک بازی دو سر باخته (رای دادن یا ندادن).
۵- اگه رای ندیم و یکی که بدتر از این یکی بیاد رییس جمهور بشه چی؟
۶- اگه رای بدیم و یکی که بدتر از این یکی بیاد رییس جمهور بشه چی؟
پ.ن : عنوان این مطلب برگرفته از رسم التحریر یکی از دوستان است.
فیلم کوتاه قدمتی به اندازه ی تاریخ سینما دارد. اولین فیلم هایی که بر روی نگاتیو ثبت شدند، تصاویر مستندی بودند که زمانشان بسیار کم بود. چند سال بعد با ورود «داستان پردازی» به سینما و ساخته شدن فیلم هایی که قصه ای را روایت می کردند، استقبال عموم مردم از فیلم و سینما گسترش یافت. قصه گفتن یکی از ترفندهایی بود که می شد مردم را به سالن سینما کشاند و صنعتی بوجود آورد به نام «صنعت سینما». فیلم هایی که عموماً طول آنها بین ۹۰ الی ۱۲۰ دقیقه بود. اما در این بین فیلم کوتاه راه خودش را از فیلم های سینمایی که همواره صنعتی هم بود جدا کرد و هویت مستقلی یافت. یک فیلم کوتاه می تواند یک فیلم داستانی، مستند، انیمیشن و یا Experimental باشد. فیلم هایی که زمانشان بین چند ثانیه تا حداکثر چهل دقیقه است.
امروزه اغلباً به اشتباه اینگونه برداشت می شود هر فیلم سینمایی که در زمان کوتاهی روایت شود یک فیلم کوتاه محسوب می شود. اما فاصله ی زیادی بین فیلم های بلند و کوتاه وجود دارد. همچنین فیلم کوتاه، تمرینی برای ساخت یک فیلم بلند نیست. در فیلم کوتاه که معمولاً دغدغه بازگشت سرمایه برای سازنده ی اثر وجود ندارد، فیلمساز آزادانه به تصویر کشیدن ذهنیات خود می پردازد. بنابراین غالباً در فیلم کوتاه با انبوهی از ایده ها و سوژه های ناب و تازه روبرو هستیم که کمتر در سینمای بلند دیده می شود.
فیلم کوتاه این روزها جای خود را در زندگی تمامی مردم دنیا باز کرده است. یک موزیک ویدئو از یک خواننده ی مطرح می تواند یک فیلم کوتاه باشد. حتی یک تبلیغ بازرگانی از یک محصول، ممکن است ویژگی ها و شاخصه های یک فیلم کوتاه را داشته باشد. فیلم کوتاه به خاطر زمان اندکی که در اختیار دارد برای انتقال مفاهیم، احساسات، اطلاعات و شاید داستان راه سختی را پیش روی فیلمساز قرار می دهد، اما مخاطب به راحتی با آن ارتباط برقرار می کند.
کمی از این مناظره ی آبکی و خنده دار نگذشته بود که توی یکی از همین شبکه های اجتماعی، عکسی دیدم از شخصی که چهار سال پیش توی یکی از خیابان های بزرگ پایتخت دستش را بالا برده بود و جمعیت حاضر هم همین طور. عکس حالا دیگر ناراحت کننده است.
آدم بت سازی نیستم و تلاشم همین است که همه چیز را واقع بینانه ببینم. کسی که برای دفاع از حقوق از دست رفته ی ملتی بیش از هشتصد روز را در حصر خانگی مانده کجاست که ببیند چه بر سر مملکت آورده اند؟ کاری کرده اند که روز به روز انتخابات (حق قانونی ملت) به یک برنامه و شوی دسته چندم تبدیل شود…
مناظره تلویزیونی میرحسین موسوی و رئیس جمهور وقت در سال ۸۸، یکی از پربیننده ترین برنامه های تلویزیونی تاریخ تلویزیون ایران بوده است.
پ. ن : پست اینجا را بخوانید بد نیست.
نوشته ام را با طرح یک سوال مطرح می کنم.
– آیا حضور افراد مختلف از قشرهای گوناگون جامعه برای ثبت نام در نامزدی ریاست جمهوری خبر از یک شرایط دموکراتیک می دهد؟ یا بهتر است بگویم آیا هر شخصی که به خودش اجازه می دهد در انتخابات ریاست جهوری ثبت نام کند از هر طیف و طبقه ای، اتفاق خوش یمنی محسوب می شود و آن را باید به فال نیک گرفت؟
جواب نگارنده خیر است. چیزی که بیش از هر چیزی به چشم می خورد، کارد است و استخوان. کافی است فقط سری به خبرگزاری های داخلی و خارجی بزنید. ببینید چگونه برخی افرادِ کارد به استخوان رسیده، شده اند سوژه و مضحکه عام و خاص. یکی از عکس هایش را همان روز اول خودم در همین فضای مجازی به اشتراک گذاشتم. عکس شخصی که خودش را بهروز وثوق معرفی کرده بود. چه می شود شخصی کفن پوش پا به عرصه رقابت می گذارد؟ چه می شود روز سوم سر وکله ی امام زمان پیدا می شود؟
اینکه بی سوادی و فقر فرهنگی از سر و کول جامعه بالا می رود جای خود دارد اما چیزی که بیش از هر چیزی به چشم می آید این است که کارد رسیده به استخوان. هر شخصی در هر صنف و طبقه و جایگاهی دلش برای شرایط مملکتش می سوزد و می خواهد وضع را بهتر کند. انگار همه در ناخودآگاه خود می دانیم که شرایط بدتر و پیچیده تر و وخیم تر از پیش شده و آنقدر مملکت خالی از افراد دلسوز و قابل اعتماد است که باید هر کس به فراخور توانایی اش آستین همت را بالا بزنند (انگار تنها راهش هم رسیدن به صندلی ریاست جمهوری است ولاغیر)
و اینجاست که چند اتفاق می افتد:
۱- دلمان برای تک تک افرادی که برای ثبت نام ریاست جمهوری اقدام کرده اند می سوزد. افرادی که پی سوژه شدن را به تنشان مالیده اند. یا اصلا آمده اند که سوژه شوند.
۲- سوالی پیش می آید که : – آیا اینها نمی دانند عین آب خوردن از طرف شورای نگهبان رد صلاحیت می شوند؟ (و آیا اصلا شورای نگهبان واقعا به بهترین نحو افراد را مورد بررسی قرار می دهد؟ اگر اینگونه است پس احمدی نژاد از کجا پیدایش شد که حالا نه چهره ی قابل قبولی بین مردم است و نه بین آنهایی که چهار سال پیش به او رای دادند و سنگش را به سینه می زدند)
۳- دلمان برای مملکتمان می سوزد مثل همیشه، که شرایط با مردم بیچاره چه کرده است!
۴- بگذاری برای همیشه خودت را از این شرایط مسخره بکنی و بروی یک کشور دور. درست مثل یکی از همکلاسی های قدیمی دوران دانشگاه، که حالا رفته کنار یکی از دریاچه های کشورهای اروپایی و عکس هایش را در فضای مجازی منتشر کرده و خیال خودش را راحت. شخصی که چهار سال پیش بی هیچ دلیل منطقی به احمدی نژاد رای داد و حالا کاری ندارد گرانی و هزار کوفت و زهرمار چطور پایش را روی گلوی ملت گذاشته… و چه طور یک عده کفن پوش و امام زمان شده اند آمده اند مملکت را نجات دهند. چه طور؟
*عنوان نوشته بخشی از ترانه ی محسن نامجو به همین نام است.
۱- هنوز از شُک نمایندگی هارد در نیامده ام. احتمالا به خاطر صدمه ای که دیده هارد شامل گارانتی نشود. پایه ریکاوری اطلاعات چیزی بیش از هشتاد تومن است . دارم به خوابگاه فکر می کنم و چند چیز دیگر، مادر تماس می گیرد که یک خبر خوب دارم. احساس می کنم واقعا خبر خوبی است. می گوید اخطار واگذاری خط همراهت آمده. می شود قوض بالا قوض.
۲- داریم از سر چهارراه ولیعصر رد می شویم. صحنه به غایت سورئال است؛ کارگرها دارند توی چاله هایی که اطراف چهارراه کنده اند کار می کنند. صدا و آلودگی به حد اعلا رسیده است. ماشین ها از چهار طرف چهارراه تا بیشترین امکان به هم نزدیک شده اند. مردم هم همخط ماشین ها جلو آمدهاند. همه چهارراه تبدیل شده است به یک رینگ بوکس که ماشین ها و مردم محدوده اش را مشخص کرده اند. یک تاکسی سبز رنگ و یک موتورسوارٍ کلاه کاسکت دار با هم تصادف کرده اند. هر دو پیاده شده و همدیگر را تا می توانند آن وسط می زنند. مردم و پلیس دارند نقش رینگ بوکس را ایفا می کنند. موتور سوار بیشترین مشت ها را می زند. چون کلاه ایمنی دارد راننده تاکسی دیگر جایی را پیدا نمی کند برای حواله کردن مشت ها و لگدها.
۳- یکی از اساتید در کلاس های نقد گفت برای بخش های مختلف نقدهایمان شماره نگذاریم. اینجا خیلی خوب است. البته خب این متن هم نقد نیست.
۴- ظهر رسیده ام جایی. خستگی امانم نمی دهد. چشمانم بسته می شود. همان موقع دوستانی مشغول ظرف شستن می شوند. صدای دیگ و قابلمه به راه است. کسی حواسش نیست انگار خوابیده ام . بیدار می شوم. دیگر خوابم نمی برد.
شب یکی از شویندگان ظرف خواب است. دارم حرف می زنم. اطرافیان هی می گویند هیس. بدترین چیز همین است که وسط حرفت به هر بهانه ای حرفت را قطع کنند. اندکی بعد هیس کننده می خوابد و طرف مقابل حرف هایم، صدایش هنگام حرف زدن از دفعه قبل بالاتر می رود. نه شوینده ی ظرف بیدار می شود و نه هیس کننده.
۵- شخصی را می شناسم که مدتی است اسهال دارد.
۶- روز پنج شنبه است. یکی از بچه ها زنگ می زند که بازداشت شده. آنقدر قضیه الکی و خندده دار است که حتی نمی شود فکرش را کرد. در مملکتی که می زنند زندانی می کشند حالا یک نفر را به جرم احمقانه ای گرفته اند. می خواهند زندانی اش کنند. درکش برایم سخت است. بلند می شویم می رویم با دوست دیگری دنبالش. با حضور شخص دیگری مشکل حل می شود. برگشتنی خسته می افتم روی تخت.
۷- سال گذشته با دوستی در مورد فعالیت های هنری اش حرف زدم. انگار چیدمان و نحوه گفتن واژه هایم درست نبود که به یکباره بهم ریخت و گفت :« من نمی خوام مثل شما فیلم های مزخرف بسازم» یعنی منظورش این بود که نمی خواهد رزومه اش را با فیلم های مزخرف پر کند. حرفی نداشتم بزنم. یک سال نشده هنوز که با شخص دیگری مثلا داریم بحث های سینمایی می کنیم اندرباب فیلمنامه. بحث جلو که می رود برافروخته می شود و می گوید : « حالا که تو فیلم های مزخرفی ساختی…» یک چیزی توی همین مایه ها، یاد یک سال پیش می افتم. آدمها در عصبانیت رک تر می شوند.
۸- گاهی حس می کنم دارم در حوضچه ی اکنون غرق می شوم. گاهی به خانه ی نداشته ام فکر می کنم.
۹- یار از دستم ناراحت است.
۱۰- همین.
کردنم درد می کند
اهل کجایی؟
نمی خراشد تن ام را
گلوله های آتشین بوسه هایت
(شعری از علی کیکاووسی)
چندی پیش با دوستان خوبم احسان و رحیم در خیابان های بندرعباس قدم می زدیم که احسان به نکته خوبی اشاره کرد. شهرداری با پول ملت اقدام به نصب تابلویی با عکس و نام شهردار کرده. حرکت عجیبی که نمونه اش دارد زیاد می شود. به طور مثال، چند سال پیش دولت نهم یا دهم اقدام به ساخت فرودگاه در شهری کرده بود. پس از ساخت آن توسط بنری با عکس رئیس جمهور از اینکه دولت این کار را انجام داده از خودشان تشکر کرده بودند و آن را هدیه ای می دانستند به مردم آن شهر. به نوعی منتی بر سر مردم گذاشته بودند که مثلا فلان کار را برایتان انجام داده ایم. هر زمان دولت فهمید که هر کاری برای ملت انجام می دهد وظیفه است نه لطف آن وقت احتمال دیدن همچین تصویرهایی کمتر می شود. والا به خدا، به پیر به پیغمبر دولت ها انتخاب می شوند برای اینکه به مردم خدمت کنند نه اینکه بر سر مردم منت بگذارند. هر کاری که خوب انجام شده وظیفه شان بوده. هر کاری اشتباه باشد و به مردم فشار بیاورد از بی عرضگی و بی لیاقتی آنهاست.
حالا حکایت شهرداری هم شده حکایت همان بنر دولت. به جای توی بوق و کرنا کردن وظیفه ات را انجام بده…
