من از اینکه فکر میکنم
به وبلاگی که لینک داده شده بروید. فایلی برای دانلود ارائه شده است. آن را دانلود کنید و گوش دهید.
من از اینکه فکر میکنم
کسی شبیه تو هر شب مرا از زیر این آوار بیرون خواهد کشید نخواهم مرد
« هر آنچه که می نویسم »
به وبلاگی که لینک داده شده بروید. فایلی برای دانلود ارائه شده است. آن را دانلود کنید و گوش دهید.
من از اینکه فکر میکنم
کسی شبیه تو هر شب مرا از زیر این آوار بیرون خواهد کشید نخواهم مرد
شاید این مریخی که تازه رسیدین بهش، سرزمین انسان هایی بوده که روزی به خاطر غیرقابل سکونت شدنش، سیاره ی آبی رنگی به اسم زمین رو پیدا کردن و برای همیشه رفتن اونجا زندگی کنن.
چیزی که بیش از پیش در فضای مجازی ناراحتی همه را برانگیخت، بعد از خبر زلزله در استان آذربایجان شرقی که منجر به کشته شدن بیش از ۱۰۰ نفر از هموطنانمان شده بود، عدم اطلاع رسانی صحیح، گویا و پررنگ در رسانه های حکومتی بود. چیزی که زخم را عمیق تر کرد، اخبار سوریه و المپیک و ده ها خبر غیر ضروری دیگر بود که می توانست به جای آن با پرداختن به مردم زلزله زده ی روستاها که هر لحظه بر تعداد قربانی هایش افزوده می شود، کمک رسانی و رسیدگی به آسیب دیدگان را افزایش دهد. به هر حال هنوز اخبار و مسائل مهم تری از مرم بی پناه روستاهای کشور خودمان هست که باید زلزله در اولویت های بعدی قرار گیرند.
گاهی انگار مردم کشوری به نام ایران نیستیم.
برای مردم روستاها و مناطق آسیب دیده طلب صبر می کنم. انشاالله حکومت هر چه زودتر دست از سر المپیک و سوریه (مسائلی که باعث می شود به مرغ و وضعیت اقتصادی و بی کاری و … کمتر توجه شود) بردارد و به مردم آسیب دیده رسیدگی کند.
به هر حال پرداختن به اخبار اینچنینی مغایر با آن تصویری آرمانی که تلویزیون ایران از مملکت به مخاطبان خود می دهد است. ارائه تصاویر دردناک و ناراحت کننده نه تنها باعث خدشه دار شدن ذهنیت پاک و صاف مردم نسبت به حکومت و وضعیت کشور می شود (تصوری که حکومت و بلندگوی آن یعنی صدا وسیما نسبت به آگاهی و فهم مردم دارد)، بلکه می تواند یادآور دردهایی باشد که حکومت با تلاش و استفاده از همین تلویزیون (با یادآوری دردها و بدبختی در کشورهای اروپایی و آمریکا و نشان دادن مکان های تفریحی و کشاورزان زحمتکش مملکت خودمان) آنها را به تدریج از ذهن مخاطبان خود زدوده است. که البته زهی خیال باطل. راستی خبر غرق شدن سه دختر جاسکی را شنیده اید؟ ساعتی پیش اینجا خواندم.
بیا
تا برای هم
شعری
بخوانیم
یک خبر مربوط به بی کاری در یک کشور اروپایی +
یک خبر مربوط به بحران اقتصادی اروپا و تبعات آن +
یک خبر مربوط به یک منطقهی گردشگری در ایران (احتمالا هم برای اولین باره که داره معرفی میشه) +
یک خبر مربوط به خدمات دولت خدمت گزار یا مجلس محترم اسلامی (که مثلا فلان قانون تصویب شده یا فلان پروژه به بهره برداری رسیده) +
یک خبر مربوط به نا آرامیها در کشورهای عربی +
یک خبر مربوط به وضعیت خوب کشاورزان یا خرید کردن مردم در بازار (کلا خوشحالی مردم ایران، حالا یا جشنه یا یک اتفاق خوشحال کنندهای تو خیابونها داره اتفاق می افته) +
یک اتفاق خیلی خیلی بد در آمریکا
=
جوابش رو خودتون می دونید دیگه، بارها توی همین اینترنت بهش اشاره شده؛
تمام دنیا در مشکلات وحشتناک خود غوطه ور هستند.
ما همه خوشحالیم و همه چیز در مملکتمان رو به پیشرفت و بهبودی و ساخت و سازه خدا رو شکر.
دههی پنجاه :
آره عزیزان من، اون زمون با چه ترس و لرزی تو خیابون اعلامیهها رو زیر لباسهامون قایم میکردیم تا کسی نفهمه چی جا به جا میکنیم، میدونید که یه دونهاش لو میرفت ممکن بود همه برنامهها بریزه بهم. حکومت نظامی بود.
دههی شصت :
آره عزیزان من، اون زمون با چه ترس و لرزی خودمون رو استتار میکردیم و می رفتیم تو منطقه عملیات، میدونید که یک منور می زدن همه شناسایی میشدن.
دههی هفتاد :
آره عزیزان من، اون زمون ویدئو آزاد نبود که، با چه ترس و لرزی ویدئو رو توی چند تا پتو و ملافه می پیچوندیم تا ببریم خونهی یکی از فامیلا بشینیم چند تا فیلم ببینم. اون زمون گیر بازار بود.
دههی هشتاد :
آره عزیزان من، اون زمون که ماهواره آزاد نبود، با چه ترس و لرزی رسیور و دیش ماهواره رو میبردیم خونه تا یکی بیاد تنظیمش کنه. واسه ماهواره جمع کردن از دیوار میپریدن تو.
دههی نود :
آره عزیزان من، اون زمون مرغ نبود که، نمیدونید با چه ترس و لرزی از این ور اون ور مرغ پیدا میکردیم میپیچیدیم تو نایلون مشکی میآوردیم خونه. سر یه مرغ سر می بریدن تو خیابون.
آغاز قرن پانزدهم :
آره عزیزان من، اون زمون چیزی واسه خوردن نبود که، با چه ترس و لرزی یه نون میپیچوندیم تو صد تاروزنامه تا برسونیم خونه، کسی نون داشت به جرم محاربه با خدا اعدام می شد.
چند سال بعدتر:
آره عزیزان من، من دارم از اون دنیا باهاتون حرف می زنم، نمی دونید اینجا چه خبره، یه گشت ارشاد گذاشتن تو بهشت هر کی با یه حوری باشه از بهشت می برنشون جهنم. با چه ترس و لرزی داریم عبور مرور می کنیم. اصلا یه وضعی.
هقهق
سمفونی حرفهای
نگفته است
سرودهایم
نشنیدهای
حرفهایی هست هنوز
که
نشنیدهای
نشنیدهای
نشنیدهای
نشنیدهای
نشنیدهای
نشنیدهای
نشنیدهای
نشنیدهای
نشنیدهای
نشنیدهای
نشنیدهای
نشنیدهای
نشنیدهای
دیدی؟
حوصله خواندن تک تکشان را هم نداری
حتی نمیدانی تعدادشان چقدر است
لباس حوصله ی تو
به اندازه ی تن حرف های من
نبود
هنوز حرف های نگفتهای هست
پ.ن : مولف با علم بر اینکه سمفونی را می نویسند نه آنکه بسرایند برای شرح حال بهتر خود از فعل سرودن استفاده کرده است.
فیلم عجمی، روایتگر تلاقی زندگی چند خانواده ی عرب مسلمان، عرب مسیحی و یهودی است که در فلسطین و اسرائیل زندگی می کنند.
عمر که درگیر تهیه هزینه خونبس برای پایان دادن به جنگی قبیله ایست که عمویش به راه انداخته مجبور می شود در رستوران و بار دوستی عرب مسیحی (ابوالیاس) که در تل آویو زندگی می کند کار کند، آنها کمتر از سه هفته فرصت دارند تا ۳۸ هزار دینار را مهیا کنند.
ابوالیاس که مسیحی است علاوه بر عمر، مالک، پسر نوجوان دیگری را نیز در رستوران خود برای کار به صورت غیر قانونی راه می دهد، مالک باید علاوه بر کمک خرج بودن خانواده، هزینه ی عمل مادرش را نیز تامین کند.
بینجی عرب دیگری که در همان رستوران کار می کند، یک شب که با دوست دختر یهودیاش در دیسکوییواقع در تلاآویو می گذراند، خبردار می شود که برادرش مرتکب قتل یک مرد یهودی شده و او حالا باید این مشکل خانواده را حل کند، از سویی برادرش قبل از متواری شدن، بسته ای حاوی مواد مخدر را به دوستی داده که به بینجی برساند.
ابوالیاس متوجه عشق دختر خود نسبت به عمر می شود، عمر را اخراج می کند، و به دخترش می گوید که مخالف وصلت هایی است که دو نفر غیر هم مذهب بخواهند انجام دهند.
عمر و مالک بسته مواد مخدر را پیدا می کنند و برای حل مشکلاتشان بر سر قراری می روند تا آن را بفروشند.
دندو پلیس مخفی اسرائیلی است که مدتی است برادرش از اترش اسرائیل ناپدید شده و او، باقی اعضای خانواده و تمام ارتش اسرائیل حالا بدنبالش می گردند. او بر سر قرار حاضر می شود تا به باقی همکارانش در دستگیری فروشندگان مواد مخدر کمک برساند.
***
داستان عجمی دارای جزئیاتی فراوانی است که پرداختن به آن متن دیگری می طلبد. و برای اینکه جذابیت خودش را تا لحظه ی دیدن حفظ کند از ادامه دادن آن صرف نظر می کنم.
چیزی که بیش از هر چیز نظر مخاطب، مخصوصا مخاطبینی که کمابیش با جریانات خاورمیانه و درگیری های موجود در فلسطین آشنا هستند را جلب می کند، برخوردهای یکسوئه نسبت به خشونت ها و نابهنجاری های موجود در جامعه ی عرب های فلسطین است. اینکه هر آن چیزی که باعث پسرفت عربها مخصوصا عربهای مسلمان می شود، عدم داشتن فرهنگ صحیحی است که آنها را هچون دوران جاهلیت به قبایل و توایفی تقسیم می کند که هنوز برای کوچکترین مسائل، کار را به خون و خونریزی می کشانند، فیلم با تیراندازی به یک نوجوان شروع می شود. (قبیله ای برای انتقام گیری به اشتباه یکی را تیرباران می کنند).
اگرچه عمر یکی از شخصیت های محوری داستان و جز بی شیله پیله ترین آنهاست، مثل باقی شخصیتها اما ما در این فیلم با شخصیت های روبروی هم قرارگرفته ای مواجه هستیم چون « عربها» و « اسرائیلیها» که در جای جای فیلم بر آنها ارزشگذاری می شوند. عرب ها می توانند هر آنقدری که خواستند از خودشان بکشند، یا خودشان را با اور دز از پای در بیاورند اما ناپدید شدن یک سرباز اسرائیلی یک مملکت را به هم می ریزد. ارزشگذاری در لایه های زیرین اثر صورت می گیرد. دوبار در طول فیلم اینگونه تصویر پلیس اسرائیل نشان داده می شود که انگار از سر بی توجهی به عرب ها، آنها را می کشند اما در هر دوبار مشخص می شود که پلیس بی گناه بوده و به خوبی از انجام کارهای خود بر آمده است. چیزی که مسئولین مملکت ایران همواره در فیلم های مورد توجه قرار گرفته در جشنواره های خارجی آن را سیاه نمایی مینامند، دقیقا همان چیزی است که تهیه کنندهی اسرائیلی این اثر، در ساخت این فیلم نسبت به جامعهی عرب های فلسطین آن را مورد توجه قرار داده. اگر چه این فیلم در ظاهر سعی بر نشان دادن یک فضای بی طرفانه نسبت به عرب ها و یهودی های حال حاضر دارد اما در بخش های زیرین لایه های فیلم توانسته یه صورت کاملا رندانه ارزش گذاری های خودش را هم اعمال کند.
فیلم به پنج فصل تقسیم شده که در هر فصل داستان تعدادی از شخصیت ها روایت می شود.
فصل پنجم که در واقع پایان بندی فیلم نیز صورت می گیرد، کارگردان اثر خواسته یا ناخواسته دست به حرکتی می زند که فیلم یکباره مسیرش تغییر میکند، نه تنها از لحاظ داستانی، بلکه تا قسمتی نیز بر مضامینی که به آنها پرداخته بود رنگ و بوی تازه تری می دهد. دو نفر در پایان فیلم قربانی می شوند، یک اسرائیلی و یک مسلمان، هر دوی آنها به خاطر برادرهایشان کشته می شوند، برادر و برادری کردن از آن دست واژه هایی است که در هر جامعه ای می توان مفاهیم تقریبا یکسانی برای آن پیدا نمود. برادرها می توانند از یک گوشت و خون باشند یا به صورت سمبلیک معرفی شوند و یک ویژگی جهان شمولتری را با خود به همراه داشته باشند. در فیلم عجمی آدم ها فاقد این نوع نگاه برادرگونه به هم هستند، و برادر تنها به هم خون بودن خلاصه میشود. ابوالیاس از آنجا که روحیهی خیرخواهانهای دارد و به عرب های مسلمان نیز کمک می کند اما حاضر نمی شود دخترش با یک مسلمان ازدواج کند. حالا این برخورد را در یک نمونه ی بزرگتر که همان جامعهی چند فرهنگی عجمی است می توان تعمیم داد. در اینجا همانقدر مفهوم خانواده و برادر برای یک پلیس اسرائیلی مهم است که حاضر است برایش یک فلسطینی را بکشد، که یک فلسطینی می تواند به خاطرش یک پلیس اسرائیلی را سر به نیست کند. این اهمیت داشتن برادر و جانفشانی کردن برادر برای برادر از همان توجیه هاییست که فیلم به راحتی برای سطح وسیعی از درگیری های آن منطقه می تواند نسخه ای پر پروپیمان بپیچد.
هر چه داستان و آنچه که بیننده به طور مستقیم با آن روبروست سعی بر توازن برقرار کردن بین شرایط و دغدغه ها و مشکلات مردم فلسطین و اسرائیل دارد اما تلاشی که در پس این داستان می شود کفه ترازو را به سمت یهودیان پایینتر می آورد.
***
همانطور که شروع فیلم عجمی ساختهی دو کارگردان فلسطینی و اسرائیلی (Scandar Copti, Yaron Shani) گیرا و غافلگیر کننده است اما در پایان هیچ تلاشی برای غافلگیر کردن مخاطب ندارد. داستان فیلم که تا قسمتی برای بیننده پیش رفته حالا تنها باید برخی از گرههای ناگشودهاش بازشود. اما همین تلاش برای غافلگیر نکردن مخاطب و همچنین کامل کردن اطلاعات قبلی یک پایان خیره کننده را برای فیلم رقم زده است.
اینکه داستان به گونه ای روایت می شود تا در نهایت مخاطب در سر و شکل دادن به آن نیز سهیم باشد یکی از دموکراسی ترین حالاتی است که می توان برای یک فیلم در نظر گرفت. عجمی اگر چه حال و هوایی از جنس فیلم های ایناریتو مخصوصا «عشق سگی» را دارد، اما به خوبی از پس خودش بر میآید. همه ی عناصر حساب شده به کار می روند و به خودی خود هویت مستقلی پیدا می کنند. اگر بخواهیم این شیوه فیلم سازی را در کشورهای جهان سوم بررسی کنیم خواهیم دید بهترین نمونه برای فضای جوامعی که از شلختگی موجود رنج می برند همین شیوه است، که نمونه ی ایرانی آن را می توان به فیلم «دایره» از جعفر پناهی اشاره کرد. فیلم ساختاری دایره وار دارد اما چیدمان عناصر، شخصیت ها و اتفاق ها به همان بی نظمی است که در جامعه دیده می شود. جامعه ای که در آن نمی توان به راحتی و سر راست تمام یک جریان را بازگو کرد، همه چیز به طرز احمقانه ای در هم گره خورده است، عجمی نیز نمی تواند تنها داستان عمر را بازگو کند، جامعه ی پر هرج و مرج، آدمهایی که سرشان هنوزبرای جنگ های قبلیه ای درد میکند، جامعهای که هنوز برای در کنار هم قرار گرفتن آدمهایش مشکل دارد از روایت کردن یک داستان سرراست عاجز است.
عجمی ماحصل همان جامعه و آدمهایی است که هنوز در آن زنده هستند، نه آنکه زندگی می کنند. عجمی نسخهی جدیدی از فیلم های جهان سومی است که تمامشان الگوی مشترکی دارند، که اگر نخواهیم آن را یک تصویر کامل از منطقه فلسطینی، اسرائیلی خاورمیانه بنامیم بلکه می توان آن را نمونهی شفاف از بخش کوچک این جامعه در نظر گرفت.
اشارات و ناگفته هایی پیرامون روزهای پایانی استاد حمید سمندریان که نباید ناشنیده بمانند
میم الف
همه حمید سمندریان را به اندازه ای میشناسیم و مستقیم یا باواسطه با او در ارتباط بوده ایم، دانسته یا ندانسته. یا مخاطب نمایشهایش بودهایم، یا شاگردش بودهایم، یا شاگردِ شاگردانش بودهایم، یا ترجمه هایش را خواندهایم یا همۀ اینها. و یا دستکم آثاری از کارگردانان و بازیگرانی که شاگردانش بودهاند را در تئاتر، سینما و تلویزیون دیدهایم. شاگردانش رنگین کمانی هستند از کسانی چون عزت الله انتظامی، احمد آقالو، سعید پورصمیمی، سوسن تسلیمی، رضا کیانیان، گوهر خیراندیش، مهدی هاشمی و گلاب آدینه تا مجید سرسنگی، امین تارخ، قطبالدین صادقی، محمد یعقوبی، حمید فرخ نژاد، همایون غنیزاده، کیومرث مرادی، پارسا پیروزفر، پیام دهکردی، شهاب حسینی، مهران مدیری، امیر جعفری و مجید صالحی.
در مورد جایگاه بیمانند او شاگردانش بسیار سخن گفته اند اما ببینیم این کار را چگونه کرده اند. و بیابیم که این سخن ها و وداع ها چه اشتراک هایی با هم دارند تا شاید از این راه برخی خصلت هایمان بیشتر بر خودمان آشکار شود. در روزنامۀ ۲۴ تیرماه ۹۱ محمد یعقوبی در یادداشتش میگوید: «حمید سمندریان در سرنوشت هنری من نقش مهمی داشت. بخش مهمی از موفقیت خودم را در تئاتر مدیون شیوۀ آموزش او هستم… و بعدها در این چند سال گذشته که من یکی از آموزگاران آموزشگاه سمندریان شدم بار دیگر از او تاثیر گرفتم. رفته بودم تا به هنرجویان درس بدهم اما همزمان حمید سمندریان با اخلاق هنری خود به من درس میداد… آنچه روز پنجشنبه [پس از شنیدن خبر درگذشت سمندریان در تئاتر شهر] انجام دادیم تئاتر بود. برای همین من از جمع خواستم برای او دست بزنند… خیلی از کارگردانها از جمله خود من تحت تاثیر شیوۀ کارگردانی او هستیم.» می بینید؟ یعقوبی خیلی بیشتر از سرنوشت هنری و تدریس و کارگردانی خودش سخن گفت تا از استاد. شمار «من» هایش را ببینید. حالا برویم سراغ یادداشتی که رضا فیاضی همان روز در همان روزنامه نوشته است: «یک روز آقای سمندریان مرا خواند و گفت: خولی خودت را برای ایفای یک نقش بزرگ آماده کن… من در پوست خود نمیگنجیدم. رولی به من واگذار میشد که خوابش را هم نمیدیدم… و من امشب نه به خاطر از دست دادن حضور فیزیکی استاد اشک میریزم، که برای از دست دادن آرزوهای بزرگ این مرد نازنین می گریم.» فیاضی هم که بخاطر از دست دادن حضور فیزیکی سمندریان اشک نمی ریزد، تنها از خودش می گوید و اینکه سمندریان او را خولی نامیده؛ لقبی بزرگی که استاد به هرکسی نمی داد.
در همانجا پری صابری یادداشتی بمناسبت درگذشت سمندریان دارد که بیشتر از خودش گفته است تا از استادش: «وقتی وارد تئاتر ایران شدم، چون با معیارهای دیگری از پاریس آمده بودم به محض ورودم به اداره تئاتر آن زمان در خیابان آبسردار دیدم که بچه ها از فرط گرما در حوض ساختمان مشغول تمریناند… انرژی تمام ما در این راه، مخصوصا مدیریت حمید سمندریان در این گروه، تئاتر سالهای بعد را هم تضمین کرد.»
یادداشت های هدایت هاشمی و حمیدپورآذری هم کم و بیش چنین فضایی دارند اما شاید زننده ترینشان نوشتۀ بهروز غریب پور در همان روزنامه باشد. او اینگونه آغاز میکند: «سال ۱۳۵۲ من را به ساواک احضار کرده بودند… از اتاق تمشیت که بیرونم آوردند، بازجو گفت: مثل استادت سمندریان باش که ناهار را با هویدا میخورد و شب کرگدن را روی صحنه میبرد!» سپس غریب پور از تصفیه دانشگاه پس از انقلاب میگوید و اینکه چگونه میرود و ریش گرو میگذارد تا اجازه بدهند سمندریان به دانشگاه بازگردد: «قسم خوردم که سمندریان کمونسیت نیست و حاضرم دستنوشتهای بدهم که اگر شما کوچکترین سندی پیدا کردید که او وابستگی حزبی و گروهی دارد بی محاکمه اعدامم کنید… و چنان جا خورد که بدون گرفتن نوشته حرفم را پذیرفت و قرار شد سمندریان به خانۀ همیشگی اش، دانشکدۀ هنرهای زیبا، برگردد.» غریب پور در چه زمان مناسبی به گفتۀ خودش ناگفتهای (!) را برملا میکند و با این کار استاد سمندریان را لابد زیر دین خود می برد که اگر من نبودم تو نمیتوانستی تدریس کنی.
تا اینجا سخن از گفته ها و نوشته ها بود اما ناگفته های روزهای پایانی حمید سمندریان تقریبا از زمانی آغاز میشود که هما روستا و برخی از نزدیکان استاد از مرگ زودهنگام او باخبر میشوند. در همین روزهاست که خانم روستا تصمیم میگیرد برای بهبود روحیۀ همسرش تمریناتی براه بیاندازد. نه شاید برای اینکه اجرایی روی صحنه برود، بلکه تنها به این خاطر که استاد روزهای پایانی را در حال و هوای تمرین بگذراند. از این رو دو اثر سمندریان که پیشتر بروی صحنه رفته بودند یعنی «ازدواج آقای می سی سی پی» و سپس «بازی استریندبرگ» برای آغاز تمرین مطرح شدند. چرا که کارگردانیِ آنها قبلا انجام یافته بود در نتیجه در این روزهای بیماری، تمرینها رمق کمتری از سمندریان می گرفت. پس خانم روستا بسراغ بازیگران اجراهای گذشته می رود و از آنها می خواهد که در تمرینها شرکت کنند اما با واکنشهایی روبرو می شوند که با توجه به جایگاه سمندریان و نیز شرایط ویژۀ روزهای پایانیِ او بسیار زننده و گستاخانه بودند.
رضا کیانیان، پیام دهکردی، احمد ساعتچیان و امیر جعفری هر کدام به بهانه های مختلف از جمله درخواست دستمزد و یا شلوغ بودن سرشان از خدمت به سمندریان سر باز می زنند. در این میان واکنش امیر جعفری را بشنوید که وقتی سمندریان از او میخواهد که برای تمرین بیاید به او چنین پاسخ میگوید که: «شهریۀ مهدکودک بچۀ من ماهی یک میلیون تومنه. پولش رو میدی بیام؟» پس از مواجه با این واکنش غیرمنتظره، حال و روحیۀ سمندریان بروشنی بدتر می شود. اما اگر عکسهای روز خاکسپاری استاد را دیده باشید حتما امیر جعفری را دیده اید که جلوتر از همه زیر تابوت سمندریان را گرفته است و اگر در تشییع حضور داشتید داد و فریادی که برای استادش میکرد را می شنیدید و او را همه جا در صف نخست سوگواران می دیدید. از رفتار حامد بهداد هم نمی شود گذشت که تا سر و صدای تئاتری ها را شنید و دید که چند نفر با گوشی های تلفن همراهشان مشغول فیلم گرفتن از سینه چاکی ها هستند، از غافله عقب نماند و چند دقیقه ای شلوغ بازیهای همیشگی اش را برای حضار نمایش داد. لابد کسانی که عکس ها وفیلم های آن صحنه ها را می بینند باید به این فکر کنند که اینها چه شاگردان خوبی برای استادشان بودند.
استاد سمندریان روز بروز به مرگ نزدیکتر می شد اما بازیگرانی که بارها او را پیش و پس از مرگش تکرارناشدنی و اسطوره خواندند حاضر نمیشدند از خواسته های خود کوتاه بیایند و تمرینها را برای بهبود روحیۀ استاد تشکیل دهند. بهمین خاطر برخی از نزدیکان ناگزیر می شوند به کیانیان و دهکردی بگوید: «استاد بزودی فوت میکند، و این تمرین ها قرار نیست خیلی وقتتان را بگیرد و نه بعنوان تمرین که لااقل برای عیادت هم که شده برای بهتر شدن روحیۀ استاد این چند روز به تمرین بیایید.» اما به عادت بازیگران بزرگ که دیگران باید وقتشان را با ایشان تنظیم کنند، کیانیان و دهکردی برای تمرین «بازی استریندبرگ» با هم هماهنگ نمی شوند مگر فقط دو روز. و بازیگر سوم هم که هما روستاست که همیشه کنار استاد است.
البته حتما میدانید که در مراسم تشییع، همین پیام دهکردی پشت تریبون رفت و در بغض وگریه شعری در رسای استادش خواند که: «این آنِ بی تو بودن، نه نفس دارم و نه نای نفس… تنها یک واژه: میمیرمت.» و این را هم لابد می دانید که کیانیان چه سخنرانی پرحرارت، جگرسوز و اعتراض آمیزی کرد. او گریه کنان این جمله ها را به فریاد میگفت: «سمندریان چیزی از این دنیا نمیخواست، فقط میخواست چند نمایشنامه اجرا کند. همین، اما چرا نتوانست آنها را به صحنه ببرد؟ پس چرا نتوانست اجرا کند؟»
حالا تصور کنید هما روستا هنگامی که این نطق ها را از زبان این آدم ها می شنید چه حالی داشت و چه بزرگوارانه آمد و سخنرانی پایانی در مقابل خانۀ هنرمندان را انجام داد و وصیت سمندریان خطاب به خودش را برای جمعیت بازگو کرد: «حمید گفت همیشه همۀ شما را با تمام بدی ها و خوبی ها دوست داشته ام و من را نصیحت کرد که همین کار را بکنم. او میگفت دشمنان من زیاد بودند اما وقتی به من نزدیک شدند و دیدند که من آنها را دوست دارم، آنها نیز با من دوستی کردند. پس شما هم به هم خوبی کنید تا می توانید.»
پس از وصیت سمندریان چیز دیگری نمیگویم. به وصیتش عمل می کنیم و خیلی ها را دوست می داریم. سمندریان را. روستا را. کیانیان، دهکردی، غریب پور، یعقوبی و دیگران را.
سوراخ ترین دولت تاریخ ایران، دولت دهم…
همان اول کار، قبل از روی کار آمدن مجددش دست روی کارخانه های قندوشکر گذاشت از آن طرف سیب زمینی زد بیرون که خیرات شد برای تبلیغات دور جدید ریاست جمهوری اش.
یک بار گوجه سبز زد بیرون یک بار گند سه هزار میلیارد تومان رایحه اش در هوا پخش شد که قرار شد کشش ندهیم،
یک بار مرغ از آن طرفش زد بیرون یک بار دریاچه ارومیه، یک بار حجاب زد بیرون یک بار تحریم ها بیشتر شد،
یک بار آمپول بتاکس رئیس جمهور از سوراخ دیگر دولت زد بیرون یک بار اسنفدیار رحیم مشائی اش.
یک بار وزیرش بیرون انداخته شد، یک بار گشت ارشادش زد بیرون.
یک بار سکه اش مسئله ساز شد، در کنارش دلار زد بالا نه بخشید بیرون.
یک بار یارانه ها زد بیرون یک بار بنزین سهمیه بندی اش.
یک بار کارخانه های ورشکسته یک بار تجاوزهای دسته جمعی اش.
یک بار کهریزکش زد بیرون یک بار خون های کف خیابان.
هر جایش را می گیری یک جایش یک نشتی دارد.
اینها فقط تعدادی بود که الان یادم امد، شما هم یادتان آمد اضافه کنید.