نوشته

« هر آنچه که می نویسم »

ترس از آرامش

یک فیلم دیگه به پرونده ی اعمال ما اضافه شد «ترس از آرامش»
که در واقع فیلم خودم نیست این.
فیلم محمود شهبازیه که تمام  انرژی و توانش رو برای این کار گذاشت.
فیلم احسان نفیسیه که تو بدترین شرایط کنارم بود.
فیلم زهرا کریمیه که از ب بسم ا… بود تا اخرین پلان.
فیلم علی قاسمیه که چیزی بیش از بازیگر بود سر صحنه.
فیلم مستعان صالحیه که تمام تلاشش رو کرد کار خوبی بشه.
فیلم بهروز عباسیه که همیشه انرژی مثبتش به گروه می رسید و قرار بود تو بازی ها کمک کنه.
فیلم داوود اسلامیه که همیشه پر از ایده بود واسه بازی خودش، بقیه بچه ها.
فیلم مجید جمشیدیه که مطمئن بودم کارشو خوب بلده.
فیلم راضیه سالاریه که تمرین تئاترشو به خاطر این کار عقب انداخت و اومد بندر.
فیلم هما جمشیدیه که چند برابر حضورش توی فیلم، خارج از فیلم زحمت کشید.
فیلم سیامک دلنوازه که تا آخرین لحظات همراه گروه بود و هر کاری از دستش بر اومد انجام داد.
فیلم سهیلا عباسیه که خودشو به گروه رسوند و تا آخر بود.
فیلم منیژه آقائیه که علی رغم تمام مشکلاتی که واسش پیش اومد پای کار موند.
و فیلم همه ی عزیزانیه که دورادور به این پروژه کمک کردن از جمله مهدی بهرامی، حامد کریمی پور، مریم آقایی، حسن بیداروند، محسن مریدی، اهالی کانون پرورشی و برادرای گلم.
ممنون از همتون.

پ.ن : متاسفانه به علت برخی مشکلات در سایت امکان آپلود عکس وجود ندارد. در آینده عکس های این کار در همینجا منتشر می شود.

شهاب ۲۲ دیدگاه

یک روز خوب

 ساعت اتاقم ابتدا روی ساعت ده دقیقه به شش خوابیده بود. درست مثل خودم که همان موقع خواب بودم. بعد چند روزی تلاش کرد و زور زد تا رسید به ساعت هشت و خورده ای. تلاشش ستودنی بود. هنوز تا آن موقع بعد از قریب به سه ماه پروژه های دانشگاهم را تحویل نداده بودم. چند روز بعد که باز کماکان پروژه های دانشگاه در پس بسیاری از کارهای ریز و درشتم مخفی شده بود ساعت اتاق تلاش خودش را کرد و رسید به ساعت دوازده و ربع، یعنی چهار ساعت مداوم زور زده بود تا به این عدد رسیده بود. دوازده و ربع عدد خیلی زیادی بود. و هم اکنون بعد از چند روز روی ساعت دوازده و ربع خوابیده . درست مثل خودم که روی خیلی از پروژه ها خوابم برده و انجام نشده اند. امیدوارم روزی من و ساعت اتاق با هم تصمیم بگیریم یک حرکتی به خودمان بدهیم.

شهاب ۱۸ دیدگاه

وضعیت فرهنگی

 مرتضای نیک نهاد در وبلاگ جدیدش که انشاالله تدوام بیشتری داشته باشد یک سوال پرسیده که چرا اهالی فرهنگ و هنر استان این روزها اینقدر کم کار شده اند. و چقدر فعالیت های هنری در شهر کم دیده می شود. یا اصل سوال به این شکل است که : «آیا به کسالت فرهنگی در مقطع فعلی معتقدند و اگر هستند چرا ؟» که خطابش به من و تنی از دوستان بود که در این پرسش سهیم باشم.
اگر چه دوست داشتم به نکات بیشتری اشاره کرده که به زعم خود از زوایای گوناگونی به این رویداد نگاه کنم اما پیشتر دوستان خوبم بهشب و جغد بندری به نکاتی اشاره کردند که از تکرار آن صرف نظر می کنم.
کم کاری و بی توجهی نهاد فرهنگی و هنری استان «اداره کل فرهنگ و ارشاد استان هرمزگان» و همچنین «نبود برنامه ریزی مشخص توسط گروه های هنری» نکاتی بود که این دو عزیز در وبلاگ هایشان به آنها اشاره کردند.
اما یک نکته را در کنار مشکلات این چنینی باید در نظر گرفت و آن هم این است که هر هنرمند باید وقتی را صرف پر کردن آن چیزهایی در درون خود کند که با پدید آوردن اثرش از درونش تخلیه شده. این تخلیه ی ممکن است ماه ها زمان بگیرد تا احساس و حال و هوای تازه تری جایگزینش شود.
نگارنده بر این عقیده است بعضا افرادی که همچون کارخانه ی تولید سیمان مبادرت به خلق آثار به اصطلاح هنری می کنند لفظ هنرمند را نمی توان بر آنها نهاد. معمولا این افراد فضای هنری جامعه را با آثارشان آلوده می کنند. و بعضا آثار تولیدی به درد لای جرز دیوار می خورد.
آثاری که «تنها» بوی پول می دهد.
حالا با این اوصاف و با این تعداد اندک هنرمند در سطح جامعه ی کوچک خودمان به نام هرمزگان مگر چقدر می توان توقع داشت که همیشه گروهی در حال اجرا، نمایشگاهی در حال برگزاری و فیلمی در حال ساخت باشد؟
خب خدا را شکر هنوز بندرعباس آنقدر بزرگ نشده که کم کم تبدیل به شهرک صنعتی کارخانه های سیمان شود. هنوز آنقدر آثار تولیدی بوی پول نمی دهند که روحیه ی کاسبکارانه جای روحیه ی هنرمندانه را بگیرد.
همین که گاهی گروهی . نمایشگاهی . فیلمی ساخته می شود بهتر است تا گالری ها پر شود از کاسبانی که شغلشان شبیه به هنرمندان است و بازاریان روی صحنه ی تئاتر دیده شوند.
با این اوصاف علاوه بر گزینه ی شماره ی یک که در بالا به آن اشاره شد، موارد زیر می تواند دلایل کسالت فرهنگی باشد در مقطع فعلی.
۱ – تعدادی از هنرمندان مشغول پر کردن خود از لحاظ مطالعه و تمام آن چیزهایی هستند که در آثار قبلی خودشان تخلیه شده است.
۲- تعدادی از هنرمندان موارد بالا را انجام نمی دهند و احتمالا کار خاص دیگری هم نمی کنند.
۳- تعدادی از هنرمندان دارند با مشکلات زندگی خود دست و پنجه نرم می کنند و فرصت کار دیگری را ندارند.
۴- تعدادی از هنرمندان زمان خلق اثرشان رسیده و از هیچ جا حمایت نمی شوند.
۵- تعدادی از هنرمندان احتمالا اول اشتباهی مسیر هنر را انتخاب کرده اند و حالا فهمیده اند چه اشتباه بزرگی کرده اند که در این مملکت پشیزی برای هنر و هنرمند کسی ارزشی قائل نیست و رفته اند دنبال زندگی خودشان و کم کم دارند چیزی به نام هنر را فراموش می کنند.
یا
۶- تعدادی از هنرمندان در صدد راه اندازی یک کارخانه ی سیمان هستند. احتمالا تا مدت دیگری افتتاح می شود.

پ . ن : از این دست موارد زیاد است. چیزی به ذهنتان رسید اشاره کنید.

 

شهاب ۱۰ دیدگاه

سوال

چرا مستقیم حرفی که باید بزنید را نمی زنید؟
اگر به نباید است بگوئید نباید.
اگر به باید است بگوئید باید.
مخاطبتان یا بی شعور است یا با شعور. با شعور باشد که خودش راهش را می گیرد و می رود. اصرار به هیچ چیز نمی کند.
بی شعور باشد که حداقل وجدان خودتان را راحت کرده اید و برای یک بار هم که شده رک و پوست کنده به مخاطب بی شعورتان گفته اید که چی از چه قرار است.
فرداروز شاکی نمی شود که چرا نگفته اید.
چه لذتی دارد در لفافه و پشت رفتارهای غیر عاقلانه حرفی را زدن؟

پ . ن : پیرو اتفاقاتی که امروز افتاد. البته برای من هوز روز سه شنبه است.

شهاب ۲۱ دیدگاه

فیس بوک – ۴

خون چه کسی رنگین تر است ؟ مذکر یا مونث ؟
شما جز کدام دسته از کاربران فیس بوک هستید؟
۱ – آن دسته از مذکرهایی هستید که مونث ها را بیشتر مورد توجه قرار می دهند؟
۲ – آن دسته از مونث هایی هستید که مذکرها را بیشتر مورد توجه قرار می دهند؟
3 – آن دسته از مذکرهایی هستید که مذکرها را بیشتر مورد توجه قرار می دهند؟
4 – آن دسته از مونث هایی هستید که مونث ها را بیشتر مورد توجه قرار می دهند؟
۵- آن دسته از مونث / مذکرهایی هستید که جنسیبت برایتان فرقی نمی کند؟
هیچی فقط جای سوال بود. همین.

شهاب ۱۶ دیدگاه

فیس بوک – ۳

۳ – می شود روز تولدم را فراموش نکنی؟
چیزی که در این بین کمی شوخی به نظر می رسد قابلیت یادآوری روز تولد افراد در فیس بوک است.
اینکه شخص چگونه مطلع می شود که فلان روز، روز تولد دوستش است به خود شخص مربوط می شود. اما وقتی شبکه ای به نام فیس بوک خودش این عمل را بین هزاران کاربر فریاد می زند نه تنها از رسم ادب دور شده بلکه نوعی ریای دسته جمعی را اعمال می کند که باعث دلخوشی فرد مقابل می شود از نوع مجازی و کاذب اش.
انسان ها در دنیای واقعی به دنیا می آیند، با گوشت و پوست و استخوان هایشان قد می کشند و بزرگ می شوند. برای انسان های زیادی دارای ارزش اند، در جوامع کوچک و بزرگی که شامل خانواده – دوستان و محل کارشان می شود با انسان هایی سر و کله می زنند که از جنس خودشان هستند، شاید درخواست از فیس بوک که شما به باقی دوستانم که در فضای مجازی هستند و تنها بخشی که مربوط به دنیای مجازی و فضای فیس بوکشان را در آنجا ارائه می دهند، اطلاع بده که روز تولدم را به من تبریک بگویند کمی بی انصافی به نظر می رسد. ظلمی که بعضا کاربر در حق خودش می کند. در این شرایط شش موقعیت اصلی پیش می آید که معمولاً خارج از اینها نیست.
۱- دوستی که تنها در فیس بوک دوست من است، در فیس بوک به من تبریک می گوید: خب باید به سیستم فیس بوک خسته نباشید گفت که به دوست فیس بوکی من یادآوری کرده تا روز تولدم را که خودم در بخش اطلاعات مربوط به تولدم افزوده ام تبریک بگوید. فیس بوک جان خسته نباشی. من علاقه ی زیادی به خواندن تبریک های فیس بوکی دارم که خودم از طریق تو یه همه دوستانی که حتی لحظه ای مرا ندیده اند و حتی درست نمی شناسند اعلام کرده ام. چقدر من به این نوع تبریک ها احتیاج داشتم.
2 – دوستی که تنها در فیس بوک دوست من است، در فیس بوک به من تبریک نمی گوید: خب فدای سرت. همین قدر که در همین فضای مجازی با هم در ارتباطیم خودش اتفاق خوش یمنی است. قرار هم نیست ادای دنیای واقعی را اینجا برای هم در بیاوریم. اینجا تنها بخشی از شخصیت واقعی ماست که دیواری مجازی بینمان فاصله انداخته. باید به همین مقدار رابطه راضی بود که بیش از این
نمی توان توقعی از شبکه ای به نام فیس بوک (یا دید کلی تر؛ اینترنت) داشت.
۳- دوستی که نه تنها در فضای مجازی بلکه در دنیای واقعی دوست من است در فیس بوک به من تبریک می گوید: راه های دنیای واقعی مان اینقدر مسدود است که اینجا، به واسطه ی فیس بوک به یادآوری فیس بوک…؟؟؟ باشد. ما این را می گذاریم به پای ریاکاری فیس بوک.
4- دوستی که نه تنها در فضای مجازی بلکه در دنیای واقعی دوست من است در فیس بوک به من تبریک نمی گوید: فدای سرت رفیق. خوشحالم که اینقدر فضای مجازی جای دنیای واقعی را برایت نگرفته است. آنقدر بوده ای در دنیای واقعی و هستی که نگفتنت در دنیای واقعی هم ذره ای حسی از تو در دلم تغییر نمی دهد.
5- دوستی که نه تنها در فضای مجازی بلکه در دنیای واقعی دوست من است در دنیای واقعی به من تبریک می گوید: فدای تو رفیق که ما را به یاد داری…
6 – دوستی که نه تنها در فضای مجازی بلکه در دنیای واقعی دوست من است در دنیای واقعی به من تبریک نمی گوید: باز هم فدای سرت رفیق. مگر سیصد و شصت و چهار روز سال به یادم نبوده ای؟ مگر هر زمان تماس می گرفتم با خوش رویی ، هر زمان که می دیدمت با لبخند به استقبالم نمی آمدی؟ آنقدر باقی روزها بوده ای که این یک روز در مقابل آنها هیچ است. روز تولد من همان روزهایی بود که با هم بودیم و خوش بود.

 چیزی که ماحصل حرف هایمان با دوستی بود، تکثیر و تولید محتوا در این شبکه اجتماعی است. فرهنگ شیر (به اشتراک گذاری) محتواهای تولید شده آنقدر زیاد است که این همچون سنتی در باقی رفتارهای این شبکه ی اجتماعی نیز راه پیدا کرده است. تبریک های به اشتراک گذاشته شده نه تولید شده که خود فیس بوک بانی آن است در این یک مورد نه تنها لذت یک تبریک واقعی بلکه ارزش آن را نیز تزلزل بخشیده است.

شهاب ۱۲ دیدگاه

فیس بوک – ۲

۲- آیا مشت نمونه خروار است؟
جمله «ساختن شمعی از نادانی» ماحصل گفتگویی با دوستی، پیرامون مطلب مهمی بود که برای همیشه در ذهنم ماند. بحث و گفتگویمان به آنجا رسید که انسان به خاطر عدم شناخت کافی از موضوعی برای یافتن راه در دل آن موضوع از نادانی خود شمعی می افروزد که هیچ پایه ی علمی ندارد.
اکانت های فیس بوک نه تنها نسخه ی کامل مجازی شده ی انسان ها در دنیای واقعی، بلکه بخشی از همان انسان های دنیای واقعی هستند. (که البته تنها بخشی از همان انسان ها). ما در محیط کارمان تنها بخشی از خودمان را عرضه می کنیم که مناسب محیط کار است. در منزل بخشی که مناسب منزل. در پیش دوستان بخشی که مناسب دوستان و همین طور الی آخر … اینکه انسان نقابی بر چهره می زند شاید آنچنان مناسب این شرایط نباشد. توصیف مناسبی به نظر نمی رسد. البته این مبحث هیچ ارتباطی به آنکه انسان ناچاراً بر اساس یک نیرونی خارجی مجبور به نقش بازی کردن در این محیط ها می شود ندارد.
هر اکانت تنها آن بخشی از شخصیت واقعی هر انسان است که توسط صاحب آن اکانت مناسب شبکه ی فیس بوک تشخصی داده می شود که چگونه آنجا رفتار کند. زمانی که هر کاربر با کاربر دیگری روبرو می شود تنها بخشی از آن شخصیت دنیای واقعی را می بیند که توسط صاحبش برای این فضا مناسب تشخیص داده شده است. از آنجایی که کاربر کماکان در صدد تطبیق دادن حساب کاربری شخص با تمامیت شخصیت وی است (مشت نمونه خروار دیدن شخصیت کاربر مقابل) یا به طور مثال رفتار یک کارمند در محیط اداره را ملاک تمامیت شخصیت وی قرار دادن باعث می شود باقی ویژگی ها و رفتارهای دوست خود (کاربر مقابل) را در ذهنیت خود بسازد و کامل کند، پس شمعی که از ناآگاهی خود افروخته را برای شناخت طرف مقابل به کار می گیرد. اینجاست که از تمامی کاربران در شبکه ی فیس بوک انسان های آرمانی ساخته می شود. همگی همان قدر با دانش اند که در دنیای فیس بوک حساب کاربریشان به دیگران القا می کند. همانقدر هنرمند، ادیب، روشنفکر، خوش پوش، اکتیو، نگران وضعیت جامعه و … هستند که یک اکانت ساده ی فیس بوک به دیگران القا می کند و کاربر همواره فراموش می کند که این نه تنها تمامیت شخصیت مقابل بلکه تنها بخشی از شخصیت مقابل است که بعضا هیچ سندیتی بر کلیت رفتارها و منش ایشان ندارد.

شهاب ۸ دیدگاه

فیس بوک – ۱

 ۱- فیس بوک کدام میل انسان را ارضا می کند؟
اگر در مباحث فمینیستی در سینما کندوکاو کرده باشید بی شک به واژه ای برخورده اید که می توان المان های آن را با شبکه ی جهانی فیس بوک مطابقت داد. اینکه در سالن تاریک سینما و در خلوتی که این تاریکی به هر تماشاچی می دهد، تماشاچی با لذت تمام سرک در زندگی شخصیت فیلم هایی می کشد که سازنده ای آنها را به تصویر کشیده است. رنج ها و شادی هایشان را می بیند و بعضا با آنها همذات پنداری می کند.
خب این میل چیزی جز میل چشم چرانی انسان نیست که در این بین ارضا می شود. میل به سرک کشیدن در زندگی انسان ها، شادی ها و غم هایشان را دیدن و همدردی کردن با آدمهایی که تنها بر روی یک پرده ی ۲ بعدی نقش بسته اند.
حالا بیاید همین فضا را برای شبکه ی اجتماعی فیس بوک در نظر بگیرید. و تنها فیس بوک نه مثلا گوگل پلاس یا توئیتر. (کاربران شبکه های اجتماعی فیس بوک بیشتر دوست دارند با هویت واقعی خود حضور داشته باشند نه اسامی ساختگی و خیالی، برای همین است افرادی که با اسامی واقعی خود حضور دارند، راحت تر در جمع های فیس بوکی پذیرفته می شوند).
اینجا کاربر فیس بوک در تنهایی خود که تنها حساب کاربری شخصی اش این تنهایی را به او می دهد می تواند در زندگی دوستانی که به واسطه ی این شبکه پیدا کرده، سرک بکشد و آن میل چشم چرانی خود را ارضا کند. روند زندگی و احساسات او را دنبال کند و با تمام اینها در شرایطی همذات پنداری کند. حالا اینجا این مخاطب (کاربر فیس بوک) است که انتخاب می کند که چه جریانی را دنبال کند. او در انتخاب شخصیت های فیلم خود (افرادی که به عنوان دوست برای خود انتخاب می کند) آزاد است و دموکراسی ترین حالت برای انتخاب و پیگیری داستان زندگی تک تک افراد پیش روی اوست.
حالا این مخاطب خودش نقش آفرین داستان دیگری در این شبکه برای دیگر مخاطبین است.

پ.ن ۱ : مدتی است که در شبکه ی فیس بوک حضور ندارم ، چند روز آینده باز خواهم گشت.
پ.ن ۲ : مطلب فیس بوک ۴ بخش دارد که در روزهای آتی ادامه آن منتشر خواهد شد.

شهاب ۸ دیدگاه

امروز…

ساعت از ده شب گذشته . امروز بیست و هشتم مرداد ماه  ۱۳۹۱ . از ظهر یا کمی بعدتر نیم کره ی سمت راست مغزم حس خوبی ندارد. انگار کسی آنرا گرفته … کماکان تا الان ادامه دارد.

شهاب ۴ دیدگاه

تصمیم پی یر خوزه

پی یر خوزه که همه او را خوزه صدا می زدند و او اصلا از این اسم خوشش نمی آمد، صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شد، جلوی آینه رفت و احساس کرد که باید ریش هایش را بزند. همیشه فکر می کرد بخش سفید ریش ها که از زیر چانه شروع می شود و تا زیر لب ادامه پیدا می کند توازنی با باقی ریش های سیاه ندارد.
اول صورتش را با آب توی لگن شست . کف صابون درست کرد و تمام صورتش را کف زد. مثل همیشه از زدن سبیل ها شروع کرد و رسید به زیر چانه. جایی که همیشه زخم می شد را دوباره زخم کرد و حدودا بعد از شش الی هفت دقیقه، اصلاح صورتش را تمام کرد. باید ساعت هفت به رخت خواب بر می گشت . به همه دوستانش و حتی تعدادی از مردم شهر که تنها با آنها سلام و علیکی داشت قول داده بود که صبح ساعت هفت توی رخت خواب می رود. کت و شلوار سفیدش را از کمد بیرون آورد و پوشید . سه دقیقه به ساعت هفت مانده بود.  توی تخت برگشت، دراز کشید و چشمانش را بست. مطمئن بود راس ساعت هفت می میرد.

پ.ن : این داستانک را برای پست وبلاگ «کاپوچینو با طعم پائیز» دوست خوبم بهروز عباسی نوشته بودم. می توانید پست های مربوطه را در اینجا و اینجا بخوانید.

شهاب ۶ دیدگاه