بد زمونه ایه والا…
خانمه سر چهارراه نمی دونست اشکاشو پاک کنه یا از ازدحام شلوغی و ترافیک ماشینش رو در ببره. (واقعی)
« هر آنچه که می نویسم »
خانمه سر چهارراه نمی دونست اشکاشو پاک کنه یا از ازدحام شلوغی و ترافیک ماشینش رو در ببره. (واقعی)
می خواهم شعری بسرایم
تا حال تمام
مترجمان جهان را
بگیرم،
شیر
یه تیم ببازه، تماشاگراش بایستن و آشغالایی که ریختن رو جمع کنن.

بعد از بازی ایران و کره جنوبی که یک بر هیچ ایران پیروز شد.
همیشه «به اصطلاح» اصولی و با ظرافت اطرافیان را قهوهای کردن نشان از منطقی بودن و درست فکر کردن نیست. کافیست ببینید این رفتار با خودتان چه می کند، حس خوبی نداشتید بدانید طرف مقابلتان را خود خواسته یا نا خواسته قهوهای کرده اید.
یک لطیفهی خندهندار : یک نفر خلاف وارد اتوبانی میشود، رادیو را روشن می کند، اخبار می گوید که یک نفر امروز به صورت اشتباه وارد اتوبان شده است و دارد خلاف طول اتوبان را طی می کند، رانندگان حواسشان باشد .طرف می گوید :خب اینها که تعدادشان بیشتر از یکی است.
ببین هنوز می تپد
خاطره های مشترک
رگ زمانه را بزن
که برگ زرد می جهد
از تن این پیاده رو
بیا یه روز
هوا اونقدری هنوز فکر می کنیم
سرد نشده
دردا اونقدری هنوز فکر می کنیم
درد نشده
همین طوری الکی
رو چمنای پارک شهر
دزدکی
بخوابیم و
کاپتان بلک دود بکنیم
یواشکی
چشامون خیره بشه به شاخه ها
تو گوشمون یه هندزفری
رامی بخونه پشت هم
چشامون آروم آروم بسته بشه
دیازپاما اثر کنن
عابرا رد بشن و بایستن و
پلیسا رو خبر کنن
یه روزی با همدیگه تو پارک شهر
پهلو لوله ی هووی
آدرس خونه رو
میسپاریم به آب
خودمون دروغکی
گم و گور می شیم تو خواب
پیدا نشیم تا آخرش
بیا آخر یه روزی تو پارک شهر
همدیگه رو نشناسیم و
تو غرفه ها
از پیش هم رد بشیم و دور بشیم و
من برم این ور شهر
تو بری اون ور شهر
بعضی از آدمها آدم نیستند
بعضی از آدمها نر هستند
بعضی از آدمها ماده هستند
بعضی از آدمها مذکر هستند
بعضی از آدمها مونث هستند
بعضی از آدمها بچه هستند
بعضی از آدمها مرد هستند
بعضی از آدمها زن هستند
بعضی از آدمها آدم هستند
بعضی از آدمها انسان هستند.
این زخم های ماست
شعرهای شما
که زیبا و موزون
با رنگی آبی
کنار هم چیده شده اند
بیا و باز به روی خودت نیاور که ما چه طور …
ما نمی گوییم که شما چه طور …
هیچ اتفاقی نیفتاده
فقط من
کمی شوخی های تو را
جدی گرفتم
و بعد
تو رفتی
۱. تعطیلات تابستانی ام که از اوایل تیرماه شروع شد و تا اوایل مهرماه ادامه داشت باز جا برای مفیدتر بودن می توانست داشته باشد.
۲. حس قلی خان را دارم که قول داده بود یک کاروان را سالم به مقصد برساند اما خودش اسیر راهزن دیگری به نام مرادبیک شد.
قرار بود پرونده نمایشگاه عکس را قبل از رفتنم ببندم. نشد. یعنی نگذاشتند. تعدادی از عکسها که سفارش داده شده بود علی رغم تماس ها و مسیج های مختلف به صاحبانشان توی اتاقم روی میز ماندگار شدند. دوست داشتم قبل از رفتنم تحویل داده شوند. خدا می داند بعضی عکس ها به چه شیوه هایی به دست صاحبانشان رسید.

۳. فردا اولین روزیست که قرار است سر کلاس بروم بعد از اینهمه تعطیلی، خواستم این نوشته را همان روزهای بازگشایی مدارس بگذارم که نشد و عقب افتاد به یاد همان روزهایی که بچه های کلاس اول دانه دانه اشکشان در می آمد، دو تا از نوه های آب روشن همان هفته ی اول مهر به مهد کودک رفتند و بلافاصله به فاصله یکی دو روز از همدیگر اشکشان در آمد.
من جز همان دسته از بچه هایی بودم که نه مهدکودک فرستاده شدم و نه پیش دبستانی ، یکدفعه و خیلی گترهای نشستم سر کلاس اول، (البته نا گفته نماند که یک کیف کوچک که نقاشی سه تا خرس رویش کشیده شده بود و دفتر و مداد رنگی داشتم برای خالی نبودن عریضه اما چیزی نگذشت کیفم افتاد توی جوی فاضلاب، بقالی سر کوچه درش آورد اما دیگر آن کیف کیف نشد برایمان، گوشه ی حیاط ماند تا بعد از مدتی رنگش پرید. (تا همینجایش را خوب یادم هست، دیگر نمی دانم آن سه تا خرس به کجا رسیدند و از کجا سر در آوردند.) ). بگذریم، روز اول مدرسه عین یک شیر رفتم سر کلاس اول و هیچ دلتنگی برایمان حاصل نشد.
روز دوم سر صف، درست موقع اجرای مراسم سنتی صبحگاهی کم کم اشکمان در آمد، با گوشه ی پیراهنم پاک کردم که مثلا کسی نبیند. به هر حال شاید گریه کردن در روزی که کسی گریه نمی کرد برای خودش کار متفاوتی بود همان روزها.
۴. راستی موقع خارج شدن از بندرعباس به یک نتیجه رسیدم ، اگر مخالفید بگویید. شهریت یک شهر نه به خیابان هایش است و نه به آدم هایش و نه ایستگاه و نه …
یک شهر زمانی یک شهر می شود که پرسپکتیو داشته باشد. پرسپکتیو درخت ها، ساختمان ها ، تیرهای چراغ برق ، هر چیزی که نگاهت را به عمق خیره کند، وجود همین عمق هاست که شهر را شهر می کند، همین.