عشق همیشه واژه چندش آور و گنگی بوده است برایم . همیشه ظاهری زشت داشته و باطنی نا مفهوم که هیچ وقت معادل مناسبی را برای آن پیدا نکرده ام که بگویم : بله ، این همان واژه ی مسخره و زهوار در رفته ای است که این همه دنبال مفهومی برای آن می گشتم . اما برای این حرکت پنجاه قهرمانی که رفته اند مردم کشورشان را از شر این ذرات رادیواکتیوی نجات دهند واژه ای جز عشق نمی توانم پیدا کنم . عشق به مردمی که حتی می توان برایشان به راحتی جان داد …عشق به مردمی خارج از مرزها . خارج از مرزهایی که خود این مردم تعریف کرده اند .
رک: رک. [رُ] (ص، ق) (عامیانه) بیپرده (گفتار) پوست کنده (گفتار). صریح…(ادامه در اینجا)
رک بودن یک امر اکتسابی است. یعنی ما یاد میگیریم رک باشیم. این امر برای اولین بار در خانواده آموزش داده میشود، درست مثل خیلی از رفتارهایی که در آینده پای ثابت شخصیتمان میشوند. در جوامع جهان سومی مثل ایران که هنوز اعضای خانواده بعد از مدتی با هم غریبه میشوند و سعی میکنند با ایما و اشاره و گاهی گوشه و کنایه منظور خودشان را برسانند، بدور از انتظار نیست که فرزندانی را روانهٔ جامعه کنند که همیشه سعی دارند با رفتارهایی دردناک وگاه مضحک منظور خودشان را برسانند. همین امر باعث میشود بدیهیترین معانی پشت رفتارهای گنگ ما مخفی شوند. به تعریفی خود زبان عامل اصلی سو تفاهمها است، حالا بخواهد معانی به جای زبان نسبتاً قابل هضم گفتار، پشت خندهها. اخمها. سکوتها. واژههای نامفهوم و بعضاً توهینها مخفی شود، چه میشود؟؟ همین میشود که به قول فروغ چراغهای رابطه تاریک میشوند وگاه راه سادهای میشود برای گفتن دروغهای خواسته یا ناخواسته افراد. البته صریح بودن هم در وهله اول شجاعت میخواهد. چقدر شجاعتش را در وجود خود میبینید؟
واژه ها دانه های آبی رنگی هستند که تو به گردن آویخته ای
و شعر
لباس ابریشمی اش را به تن تو کرده است
اگر تکه های کوچکی را روی زمین پیدا کردید ، جمعشان کنید . شاید ذره ها به اندازه سلول هایی باشند که از انسانی جدا شده است . ذره ها را کنار هم بچینید . از دیگران هم بپرسید . شاید مقادیری پیش آنها باشد . سخت است اما کامل میشوم …
این نامه که نوشته ای تمام نمی شود
یک سلام دارد
و هیچ خدا نگهداری …
شاید پیش از آنکه شروع شود تمام شده بود …
فکر و ذکرمان شد کسب آبرو، چه آبرویی، مملکترو تعطیل کنید، دارالایتام دایر کنید درستتره. مردم نان شب ندارند، شراب از فرانسه میآید، قحطی است، دوا نیست، مرض بیداد میکند، نفوس حقالنفس میدهند، باران رحمت از دولتی سرقبله عالم است و سیل و زلزله از معصیت مردم. میرغضب بیشتر داریم تا سلمانی. سر بریدن از ختنه سهلتر. ریخت مردم از آدمیزاد برگشته، سالک بر پیشانی همه مهر نکبت زده، چشمها خمار از تراخم است، چهرهها تکیده از تریاک.
حاجیواشنگتن- علی حاتمی
نویسنده : احسان ن
اصولا برای حل مسائل ریاضی باید توجه کرد که وقتی در مسابقه ی استقلال و پرسپولیس سربازان حافظ سازمان ملل به گرانی سیب زمینی اعتراض می کنند و کانگ را با رآکتور اتمی می نویسند تعجبی ندارد که پلنگ صورتی به نشانه ی ابراز هم دردی با ابوالهل دست به دامن پیر عیسی شود . اما باید دقت کرد که چون نمی توان در کره ی مریخ گلابی پرورش داد باید در هنگام دور زدن از تقاطع سرعت خود را کم کنیم و دقیقا به همین خاطر است که فرمول آشپزی را یاد نگرفتم . منتهی چون عموی گابریل گارسیا مارکز هیچ نسبتی با پسر خاله ی لئوناردو دی کاپریو ندارد می توان برای حل مسائل ریاضی با اجازه ی بزرگترها از قضیه ی فیثاغورث استفاده کرد . ( مخ من سوت کشید ، شماها رو نمی دونم )
نویسنده : فسیل زنده
“سوسیالیسم نمیتواند ب هرکسی اجازه دهد ک هر انچه به مغزش خطور میکند بر زبان اورد.
سوسیالیسم نمیتواند ب هرکسی اجازه دهد برای خودش حزبی درست کند یا سازمانی براساس هر انچه دلش میخواهد.
سوسیالیسم یک نقشه، یک برنامه، یک نظم است ک همه باید مراعاتش کنند.
سوسیالیسم رقابت ازاد نیست …
سوسیالیسم نمیتواند در حیطه تولید از فردگرایی حمایت کند یا از هیچ عنصر فردگرایانه دیگری در روبنا.
سوسیالیسم فقط شخصیتی را ب رسمیت میشناسد ک معنا و ضرورت پیروی از نقشهاش را درک کند و عملن از این نقشه پیروی میکند.
سوسیالیسم اعمال فردگرایانه و خودسرانه را نفی میکند؛
سوسیالیسم نیازمند افراد منضبط و فردیتهای منضبط است.
سوسیالیسم ازادی بورژوایی نیست،
سوسیالیسم لیبرالیسم نیست،
سوسیالیسم یک انضباط است.”
اولین ناشر داستانهای کافکا
منبع: روح پراگ – درباره ادبیات مذهب سکولار – کلیما – خشایار دیهیمی – نشر نی
نویسنده : احسان ن
چند هفته ایست که یکی از دو گلدان محل کارم ، رو به زردی گذاشته و کم کم دارد خشک می شود . هر دویشان را دوستی آورده بود کادوی محل جدید کارم … از وقتی با یکی شان بد رفتاری کردم این طوری شد . مقصر خود من بودم . کاکتوس ها باید نور خورشید بخورند تا همیشه سبز باشند . کاکتوس ظریف و زیبایی بود . احساس می کنم ریشه اش باید در خاک خوبی باشد . امیدوارم دوشنبه فارغ از هر گونه مشغله کاری به ریشه هایش برسم . عکس کاکتوس ها هم مدتی پیش گذاشته بودم . اینجاست .
روزی به دوستی گفتم که انسانها دو دسته اند : انسانهای دسته اول و دسته دوم . تنها تفاوتشان این است که یک عده در دسته اول و عده ی دیگری در دسته دوم قرار دارند . همان موقع یک جمله از شخصی گفت که نامش از خاطرم رفت اما جمله اینگونه بود که : احمق ترین انسانها آنهایی هستند که انسانها را به دو دسته تقسیم می کنند . به هر حال از آن روز به بعد چند چراغ این شکلی هم در ذهنمان روشن شد که ممکن است آدمهای احمق دسته بندی شده ای هم وجود داشته باشند . آدمهای احمقی که دسته بندی می کنند و آدمهای غیر احمقی که دسته بندی نمی کنند . ولی مدتی است که به دسته بندی جدیدی از انسانها رسیده ام . البته تاکید می کنم که رسیده ام . یعنی از قبل وجود داشته و بنده حقیر تازه برایم قابل لمس شده است :
( انسان های کم حرفی که از روی داناییِ زیاد به کم حرفی رسیده اند و انسانهای کم حرفی که از روی نادانی کم حرف می زنند )
پ . ن ۱ و ۲ : آیا نادانها جز همان احق ها دسته بندی می شوند ؟ / اگر کسی آن جمله و صاحب آن جمله را به یاد آورد در قسمت نظرات همین پست بنویسد .