* برای ترک کردن چند مورد اساسی لازم است . چند موردش اینهاست : تصمیم جدی برای ترک داشته باشید . زمان و تاریخی را برای اقدام به ترک تعیین کنید . قرارداد ببندید . عادت های دیگر را جایگزین نمایید . موقعیت های مکانی مناسب را پیدا کنید و … ان شاالله با توکل به خدا می توانید سیگار را ترک کنید . اینجا نوشته .
* ترک کردن این نیست که روزی چمدانت را برداری و بروی ، و پشت سرت را هم نگاه نکنی . همینکه روزی بود و نبود کسی برایت فرقی نکند یعنی اینکه ترکش کرده ای ، سالهای سال . اما همیشه قبل از رفتنت ببین از گذشته جای چند زخم کاری روی تن طرف مانده …
پ . ن : احتمالا سکوت بهترین راه است .
امریکا را شکست میدهیم / با همین کوچههای اب بر اب / با همین خیابانهای مملو از من و تو / جویای کار / کجایی مهماننواز، گرمنواز / امریکا را شکست میدهیم / هر بار ک از خلیج، فارس میاوریم / و خوشبختانه مسئولی در هواپیما نیست / دستم را تو بگیر / ای میهمان، تو بگیر جایم را / ک تکهتکه کردهام / شرافتم برایم نان نیست / بر همین طبل گیتار بکوب / رای را از من گدایی کن / و من نانم را / جنسمان جور است / امریکا را شکست میدهیم / قبل از یکطرفه شدن خیابان / یا فیلترینگ ازادی / استقلالمان را تاراج میکنیم / برای تزار عزیز در دریای کاسپین / ما امریکا را شکست میدهیم / خودش باور ندارد / اما انک قبول نیست / چطور بینالتعطیلین قبول است / یا کشتار مردمان مصر / وقتی بیدار شویم / امریکا را شکست میدهیم / نداند از کجا خورده! / همه جای مردمانش را اب خواهد گرفت / پوشاکش را عوض خواهد کرد / خودش بر خودش …. / امریکا را شکست میدهیم / سقف نداشته باشد / دل ک صفا دارد / ب وسعت کالای چینی / عجب، انتن دادی روباه پیر / ب مجلس خواهم امد / اگر خدا بگذارد / امریکا را شکست میدهیم / ریا را میفرستیم ب جلو / از پشت میکنیم تشویقش / شلاق میخورد بر گردهاش رحمت للعالمین / امریکا را شکست میدهیم
بامداد ۱۳/۱۱/۸۹
نویسنده : احسان ن
* بدانید راهتان راه حق است و ازادی راه اصلی رسیدن ب خداوند است اگر ما ادمیان دستمالیش نکنیم.
* حکومت با کفر میماند و با ظلم نه.
* ارزشهایتان را حفظ کنید، خودتان برای خودتان. انها را قانون نکنید. انروز ک مردمان بعنوان مسئول فساد کنند، قوانینتان – در نتیجه ارزشهایتان – فاسد خواهند شد.
* هر چیز الهی را در دست اله بگذارید ک ما ادمیان ظرفمان ادمگونه است ن خدایگونه.
* از نفرین ستم دیده بپرهیزید، چرا ک حقوق خود را میخواهد و خدای دادگر، صاحب حق را از دادخواهی بازنمیدارد.
* پروا پیشهترین مردم کسی است ک حقیقت را بگوید؛ خواه ب سود او باشد خواه ب زیان.
* ب یاد داشته باشید، افت دین و ایین سه چیز است: دانا و دانشمند بدکردار، زمامدار بیدادگر و پیشوای مذهبی نادان و سادهاندیش.
پ.ن : مطالب بالا از کتاب پرتوی از پیام پیامبر ترجمه علی کرمی فریدنی انتخاب شدهاند
نویسنده : احسان ن
این شعر هم برای خودش از آن داستان ها دارد که شاید داستان جالبش باعث شده همیشه تازه به نظر برسد . شعر تاثیرگذاری که باعث شد یک پادشاه بی خیال را یکباره هوایی کند که بتاخت تا بخارا برود . نصر بن احمد سامانی زمستانها در بخارا و تابستانها را در سرقند یا یکی از شهرهای خراسان سپری می کرد . یک سال که به هرات رفته بود پس از گذشت تابستان ، پائیز و زمستان را هم آنجا می ماند . این اقامت چهار سال به طول می انجامد . آنقدر زیاد که همراهیان پادشاه به رودکی می گویند که کاری بکند . ( اینجاست که نقش مهم یک هنرمند مشخص می شود ) جناب رودکی هم شعر زیر را می سراید که نتیجه اش در ادامه آمده .
بوی جوی مولیان آید همی/یاد یار مهربان آید همی/ ریگ آموی و درشتی راه او / زیر پایم پرنیان آید همی/آب جیحون از نشاط روی دوست/خنگ ما را تا میان آید همی/ ای بخارا! شاد باش و دیر زی/میر زی تو شادمان آید همی/میر ماه است و بخارا آسمان/ماه سوی آسمان آید همی/میر سرو است و بخارا بوستان/سرو سوی بوستان آید همی/آفرین و مدح سود آید همی/گر به گنج اندر زیان آید همی
چون به بیت «میر سرو است و بخارا …» رسید امیر چنان به هیجان آمد که بی کفش و جامهی سفر بر اسب نشست و رو به بخارا نهاد و تا آنجا هیچ توقفی نکرد (نگاه کنید به چهارمقالهی نظامی عروضی ص ۴۹ – ۵۳). [ادامه مطلب …]
۱ – راپرت : دوستانی که به آنها ایمیل زده بودم و در مورد داستان های کوتاهشان مجوزهائی گرفته بودم در جریان باشند که آن ایده راه به جائی نبرد …
۲ – نظم و نثر : دو شعر خوب از دو دوست خوب را جدیدا در وبلاگهایشان دیدم که دلم نیامد در اینجا نگذارمشان . دوری و فاصله وجه مشترک این دو کار است .
بین دستی که منم/تا دستی که تویی/شهری بزرگ فاصله افتاده/با خیابانهای شلوغ/با پلهای بسیار/چهار رد پا بر سنگفرش پیاده روهایش/که دیگر قد پای هیچ کس نیست . (سیما سهرابی)
***
چرا ساده بودن این همه سخت است/ من حافظ همین رویاهای رنگ پریده خودم بود ه … ام / ومن گاه به اندازه یک دوست داشتن از تو و خودم دورم …. دورم . (امان رنجبری)
۳ – بدینسان : مدتی است حرفی برای گفتن ندارم . احساس می کنم زود تمام شدم … یک بار همین اواخر در جلسه ای شخصی گفت : تو باید همیشه حرف بزنی . ( یعنی از صدتا فحش هم بدتر بود ) .
۴ – اجتماع : اگر کسی اشتباهی در قبال شما کرد اول سعی کنید غیر مستقیم اشتباهش را یادآور شوید . اگر دیدید خیلی کودن است بعد مستقیم آن را گوشزد کنید .
۵ – بدنسان ۲ : راستی شاید همیشه درد دست مربوط به حمل بار سنگین نباشد . گاهی فشارهای عصبی هم بی تاثیر نیست .
محمد: خدا کنه هیچوقت به آقای … (دبیر فیزیک) فحش ندم!
من: چرا؟
محمد: چون معلم خوبیه
من: چرا فحش ندی؟
محمد (همراه با کمی لبخند): شاید امتحان پایانی رو سخت بگیره
دی ۸۹
پسنوشت: دیشب یه خبر خوش شنیدم. ایشالا همه خوشبخت بشن!
نویسنده : احسان ن
سلام بنده عزیز. من خوبم، اگر این بندگان بگذارند! تو خوب هستی؟ خوشحالم ک ازادانه حرفهایت را میزنی!
لازم است کمی توضیح دهم، شاید از گمراهی بدر ایی؛ البته بزرگ ک شدی خیلی چیزها را میفهمی.
در ابتدا بابت از دست دادن هموطنانت مخصوصن سارا متاسفم؛ البته مرگ هم جزیی از پروژه زندگی است.
عقل همیشه چیز خوبی است، هیچگاه فراموش مکن. شما ادمیان از ان استفاده میکنید، اما نصف و نیمه و این همه را ب درد سر میاندازد. از عقل استفاده میکنید و با تلاش فراوان رایانه، هواپیما میسازید، جاده میسازید … ولی راهنما و کاتالوگش را استفاده نمیکنید. ب بزرگترت بگو اگر کاتالوگ هواپیما را بخوانید طول عمرش نوشته شده، راهنمای ساخت را ه و جاده را بخوانید (مقدار اب، مقدار مشخصی است، گویا فراموش شده!) ایمنسازی ماشین را فرابگیرید (در روش ساخت، سخنی از دودره بازی زده نشده)، اصلن ژاپن مشکلی ب اسم زلزله ندارد. و این قصه ادامه دارد.
مشکلاتتان را الکی گردن من نیندازید!
در پایان پیشنهاد میکنم برای تماس با من از همان اساماس استفاده کنی، با وبلاگنویسی مشکلی اگر برایت پیش امد، کاری از دست من بر نمیاید.
دوستدار همیشگی بندگان
خداوند
بامداد ۳۰/۱۰/۸۹
پ.ن: در ترجمه این متن از زبان خداوند ب زبان قابل فهم برای ادم، دوستان زیادی تلاش کردند، از همه انها ممنون. کوتاهی از من است ن از اصل متن!
نویسنده : احسان ن
« دوست داشتم باشی ، نبودی » . این را نوشته بودم و نمی دانستم بفرستم یا نه . وارد آسانسور شدم و با همان دست که گوشی را گرفته بودم چرخی روی دکمه ها زدم . یادم نمی آمد کدام را بزنم . ذهنم سمت بودن و نبودن بود و طبقه لعنتی پاک فراموش شده بود . دکمه ارسال را زدم و خیره ماندم به صفحه گوشی که آیا می رسد یا نه . نقطه چین ها داشتند دور نامه می چرخیدند که مرد چاقی داخل آمد و دکمه ای را زد . کمی خودم را جمع وجور کردم و تکیه دادم به آینه پشت سرم . آسانسور داشت با تکان خفیفی حرکت میکرد که مرد عطسه زد و آب دهانش را ریخت روی صفحه گوشی و صورتم . گوشی خیس شده را با پیراهنم تمیز کردم و گذاشتم توی جیب شلوارم . نگاه کردم بببینم مرد چاق سرما خورده دکمه کدام طبقه را زده . انگار نه انگار که تف مالی ام کرده . گوشی اش را در آورده بود و داشت چیزی می نوشت .
اولین نامه ب خدا
سلام خدا جان، خوب هستی؟ اینجا حال ما خوب است. از زمین و اسمان بر ما میبارد؛ نزولات اسمانی را میگویم. دستت درد نکند. ولی سهم ما مثل همیشه کم است. همانطور ک قول داده بودم، درسهایم را خوب خوب میخوانم. حتا دیکته را ۰.۵ نمره از ان رحیم دست و پا چلفتی ک همیشه منومن میکند و چغلی بچهها را پیش اقای درستکار – اقا ناظم – میکند، بیشتر شدم.
خدا جان ولی راستش را بخواهی خیلی نامردی، من خیلی از دستت ناراحت هستم. چطور دلت امد؟!
اجازه بده از اول تعریف کنم. البته احتمالن خبر داری ک یک هواپیما افتاده است زمین. اره، تا اینجایش ک چیز عجیبی نیست. اما نامردیش این است ک . اصلن ببینم مرگ خوب است یا بد؟ اقای جعفری – معلم پرورشیمان – میگوید مرگ ترس ندارد. خوب من هم نمیترسم، ولی نامردیست. من تازه با سارا دوست، شده بودم. همان ک یکبار نقاشی اش را برایت کشیدم – اخ، ببخشید رویم نشده بود، برایت بفرستم – مگر سارا چ کار بدی کرده بود ک گذاشتی سوار ان هواپیما شود؟ تازه می خواستم یک سیدی بازی بهش بدهم، تلافی ان روز. هروقت میخندید همه میفهمیدند دندانش افتاده. مریم خانم اینقد سر قبر گریه میکرد ک نگو. خودت حتمن از ان بالا دیدی! مریم خانم مادر ساراس، همسایهمان.
هر وقت کسی میمیرد همه کلی گریه میکنند. پارسال ک مادربزرگ مرد، چون مامان بیمارستان بود و بابا هم سر کار، با اینک درس نداشتیم پیش کامرانْاینها بودم. توی اتاق بازی میکردیم. زنگ در خورد. یهو دیدم مریم خانم امد تو اتاق، پیش من و کامران. من را بغل کرد و بوسید و حرفهایی زد ک نفهمیدم چیست؟ – بعدن فهمیدم ک چی شده – سارا هم انجا بود. خجالت کشیدم! مامان ک امد خانه، چشمهایش سرخ شده بود. کلی گریه میکرد، بابا تا چند روز سر کار نرفت. کاشکی بابا هر چند وقت یکبار خانه میماند.
من و کامران همکلاس هستیم. سارا یکسال بزرگتر از ما بود. وقتی برای درس خواندن و نه بازی! خانه اقای ضیایی میرفتم، سارا برای من و کامران شربت میاورد. بابای سارا بساز بفروش است. بابا ب مامان میگفت، خودم شنیدم. تازه ب محلهما امدهاند. راستی چرا اقای جعفری گفت ک ترس نداره، ولی هرکس ک میمیرد برایش گریه میکنند. اصلن فکر میکنم ک تو از مردن ادمها ناراحت نمیشوی وگرنه نمیگذاشتی سارا سوار ان هواپیما شود. تازه میخواستم اشتی کنیم. یکبار برای دیکته رفتم پیش کامران. کامران رفته بود توی حیاط تا در را روی مریم خانم ک برای خرید بیرون بود، باز کند – ایفونشان چند روز خراب بود، هنوز هم خراب است – سارا روبروی اینه هال، موهایش را شانه میکرد ک من هم یواشکی رفتم و روباناش باز کردم، تو ک میدانی منظوری نداشتم. خدا جان از تو چ پنهان خیلی ناراحت شدم ک زد توی گوشم، ولی خب من دوستش داشتم. دیگر بهتر است خداحافظی کنم. راستی یک چیز دیگر. مگر ان اقا خبر نداشت ک سارا با اقای ضیایی برای اینک بروند پیش عمه زهرای سارا و کامران، ک عروسی دخترش لیلا است، سوار همان هواپیما شدند و بعد از افتادن هواپیما ب زمین هم ک مردند. پس چرا میگوید “الحمد… تلفات کم است.”؟ مگر تلفات همان مردن نیست؟ شاید واقعن مرگ مهم نیست، بخاطر بیارزش بودن جان ادم.
خدا جان حرفی نیست، جز ملال دوریت. اصلن هم، حال من خوب نیست. خداحافظ.
دوستدار تو
احسان ن
بامداد ۲۸ دی ۸۹
نویسنده : احسان ن