نوشته

« هر آنچه که می نویسم »

مردن هم دیگر صرف نمی کند

شنیدم که قیمت قبر در نقاط مرغوب از میلیون به بالاست .
در واقع اگر هزینه ی غسل و کفن ودفن ، مجلس ختم ، شب هفت و سایر مخلفات و تشریفات را هم به قیمت نیم متر مربع زمین اضافه کنیم یک مردن ساده این روزها پنج ، شش میلیون تومان خرج بر می دارد !
بنابر این جا دارد بانکها شرایطی شبیه اعطای وام مسکن به وجود آورده و به مردم وام برای مردن بدهند ! یعنی افرادی که در شرف موت هستند بتوانند مقداری پول در بانک بسپارند و بانکها در ازای هر دوره پس انداز یک برابریا دو برابر میزان سپرده وام به علاقمندان به مرگ داده و امکان مردن آبرومندانه و برگذاری مراسم دفن و کفن را برای آنها فراهم بیاورند .
واقعیت اینست که خیلی از مردم  که علیرغم مشکلات موجود همچنان به زندگی بدتر از مرگ خود ادامه می دهند ، از بی کفنی زنده اند و به خاطر گرانی هزینه ی کفن و دفن همچنان زندگی می کنند !

نویسنده : فسیل زنده

نویسنده مهمان ۱۳ دیدگاه

سوختیم و سوزوندیم و فرقی نکردیم

در پی خانه تکانی های رایانه ای بودم که چشمم به متنی افتاد که سال هشتاد و هفت نوشته بودم برای وبلاگ دوستی . به آرشیو وبلاگش سری زدم ، دیدم هیچ اثری از این نوشته نیست . صلاح دیدم یکبار دیگر انتشارش دهم ، شاید در ذهن این بلاگستان بماند . ما که زود فراموش می کنیم .

وقتی چند سال گذشت و دیدیم چقدر سوختیم و سوزوندیم و فرقی نکردیم . چقدر ایستادیم و عبور کردن همه چقدر حبس کردیم و عقده شد و از قفس سینه همه پرید بیرون و ما زندونیش کردیم.
عطسه کردیم و گفتیم صبر
وقتی خندیدن و سکوت کردیم و خرد شدیم وقتی با سکوتشون خردمون کردن ، وقتی غرورمون زد به سیم آخر و گند زد به همه چیز…
وقتی دلم به حال خودم سوخت ، دلم به حال تمام دلنگرونیام سوخت ، دلم به حال تمام اشتباهای سر نزدم.
دارم به این فکر می کنم شاید چشمای ما مشکل داره…

شهاب ۱۸ دیدگاه

سر در گم

مینا دختر سرگشته ی قصه ی ما نمی دانست نامش چیست ! برای چه زنده است . چه کند و چه نکند . جل المخلوق ! … خاله وسطیش معجون گیاهی برایش تجویز می کرد عمه وسطیش او را تشویق می کرد که برای فال قهوه پیش خاله بیگم برود .  پدرش به حافظ تفالی می زد و مادرش زار می زد که بچه ام از دست رفت ولی مینا که هنوز زنده بود و نفس می کشید !  مینای قصه ی ما از اون قهرمانها نبود که ریاضت بکشد اعتصاب غذا و یا شب زنده داری کند ، بر عکس تا جا داشت می خورد و خودش را خفه می کرد و تا نفس داشت خروپف می کرد اما هر وقت می خوابید با خود می گفت : می شه امشب شب آخرم باشه و بعد می زد زیر گریه و بعد به گریه می خندید . نمی خواهم داستان را کش بدهم چون کش که نیست کش بیاید … آخر وقتی خود مینا نمی داند که چه مرگشه من نویسنده ی پی زوری از کجا بدونم ؟!

نویسنده : فسیل زنده

نویسنده مهمان ۸ دیدگاه

یادم باشد

بعضی وقت ها مرگ آنقدر بی موقع و با نامردی تمام سر می رسد که هیچ وقت هیچ مهمان نا خوانده ای با این وضعیت به هیچ خانه ای نمی رود . چند سال پیش یکی از بستگان فوت کرده بود ، از همان ها که شاید یک بار هم ندیده بودم اش . گفتند چند روزی ناپدید شده تا اینکه جنازه اش را جائی پیدا می کنند و آخر مشخص نمی شود کار چه کسی بوده . فوت ها این طور عجیب و غریب در این خانواده زیاد بود و چه جوانها و پیرهائی که به نحوی با رفتنشان غافلگیر کرده بودند همگی را ، نمونه اش عمه خدا بیامرزم که سال پیش سه روز پس از زلزله بندرعباس  رفت از پیشمان ، او هم نسبتی داشت با همین خانواده ، خرافاتی نیستم اما همین چند روز پیش بود که گفتند پسر همان بنده خدائی که  نا پدید شده بود ، نا پدید شده و دو روز بعد درست مثل پدرش جنازه اش را پیدا می کنند . البته این بار عامل مرگ مشخص بود ؛ تصادف . راننده ای که زده و فرار کرده . بدتراز این خبر، دلم برای چند چیز سوخت یکی اینکه متاهل بود و دو دختر کوچک داشته و دوم اینکه مدتی بود اعتیادش را ترک کرده بود و به حال و روز سابقش برگشته بود . حتی سیگار هم نمی کشیده و  همه چیز را از اول شروع کرده بود .

***

عمه ام در محله ی خواجه اعطای بندرعباس زندگی می کرد . از زمانهای دور برای خودش همانجا خانه ای دست و پا کرده بود و مدتی هم ما مهمان یکی از واحدهای همان ساختمانش شده بودیم . قسمتی از کودکی من همانجا بود ، با خاطرات کمرنگی که در یک کیف کوچک مدرسه ای خلاصه می شد ، زمانی که هنوز سن مدرسه رفتن نداشتم . مدتی بعد برای همیشه ما از آنجا رفتیم و عمه ام ماند . خواجه اعطا از محله های قدیمی است که هنوز رگ و ریشه های از سنت های دور بندرعباس را می توان در آن دید . شنبه بود که خبر آوردند که فلانی مرده است ، عمه ام رو به دخترش می گوید : توی خواجه اعطا هر کس روز شنبه فوت کند شنبه بعد یک نفر را همراه خودش می برد . دخترش می خندد و می گوید : احتمالاً آقای فلانیست ، چند روزیست که سرما خورده . عمه ام در جواب گفت : نه ، اون مادر توئه …

شنبه ی بعد عمه ام فوت کرد .

پ ن ۱ : در موقع نوشتن یاد متنی از گنجشکک اشی مشی افتادم در اینجا .

پ ن ۲ : این متن را نوشتم که یادم باشد مرگ همین دو قدمی است .

شهاب ۲۳ دیدگاه

علم بهتر است یا ثروت ؟

قبلاً ها پیامی برایم آمد چیزی شبیه به این :

صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناکتر ، اما از این دو دردناکتر این است که ندانی صبر کنی یا فراموش …

مدتی پیش به این نکته ی اساسی فکر می کردم که مدتی است هیچ چیز خوشحالم نمی کند ، بعد به خودم گفتم که بدتر از آن این است که برای چیزی ناراحت نشوم . ناراحت نشدن بارها تلخ تر از خوشحال نشدن است احساس می کنم .

حالا نمی دانم خوشحال شوم ؟ ناراحت شوم ؟ فراموش کنم ؟ یا صبر … ؟!


شهاب ۱۷ دیدگاه

زندگی سورئالیستی

چند ماهی بود که زنم مرتب به من می گفت : یک روسری برام بخر یک روسری ! ومن هم هی پشت گوش می انداختم به طوری که پشت گوشم پر از روسری شده بود تا آنکه دیشب پری شب ناگهان در بساط روزنامه فروشی چشمم به فیلمنامه ی روسری آبی افتاد و بلافاصله روسری آبی را خریدم و به منزل بردم و به زنم گفتم : بیا این هم روسری .
بی صبرانه انتظار فریاد های زنم را می کشیدم اما زنم با نهایت خونسردی  کتاب را روی سرش گذاشت و پای آینه رفت و گفت :  رنگ دیگه ای نداشت ؟

 نویسنده : فسیل زنده

نویسنده مهمان ۲۳ دیدگاه

روزی به نام سینما

امروز روز سینماست . گویند در این روز میزرا ابراهیم خان عکاسباشی که همراه مضفر الدین شاه به سفر اروپا رفته بود ، تعدادی از وسایل سینمائی را با خود به ایران آورد .  حالا همین دلیلی شده که ۲۱ شهریور ماه را در ایران به عنوان روز سینما می شناسند . به هر حال همین که در طول یکسال یک روز به سینما اختصاص داده شده فی نفسه عمل خوشگونی ست . اما تنها چیزی که همین خوشگونی را به کام همه تلخ می کنند وضعیت کنونی سینماست که اصلا قصد اشاره به آن را ندارم ، تنها کافیست سری به سینماهای شهر بزنید . خواهید دید که جه طور همین فیلمهای به اصطلاح طنز اشک شما را در می آورند . البته این وضعیت تنها در صورتی ست که شما از مخاطبان خاص سینما هستید و حداقل چند فیلم اروپائی را درطول عمرتان دیده اید ، متوجه خواهید شده که این تنها یک نمونه از وضعیت بغرنج سینماست . وضعیتی که نه تنها درمان دردی نیست بلکه خود درددیست بر  دردهای دیگر جامعه . البته پیش بینی همچین جمله ای از زبان جناب وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی که اگر در سینمای1 کشور فرهنگ بسیجی وجود نداشته باشد آن سینما را با خاک یکسان می کنیم هم دور از انتظار نیست  . چون وزیر محترم علوم هم چند وقت پیش در مورد دانشگاهها همچین جمله ای را بیان کرده اند . به هر حال این روز را به تمامی اهالی سینما و دوستداران آن تبریک می گویم …


۱ – منظور تمامی جنبه های سینما اعم از پیش تولید ، تولید وپس تولید  است .

پ. ن : سال گذشته در همچنین روزهائی بود که با تعدادی از اهالی سینما عکسی یادگاری گرفتیم که می توانید آن را در اینجا ببینید .

پ . ن ۲ : یکی از کارهای قدیمی ام را گذاشته ام در پست قبل .

خاطره : چند روز پیش برادرزاده ام که هفت سال بیشتر ندارد رو به من گفت : عمو یه فیلم بساز که من هم توش بازی کنم . می خوام نقش یه نفر رو بازی کنم که تیر خورده افتاده روی زمین ، بعد میاد بلند شه یکی میاد یه تیر خلاص بهش می زنه دیگه میمیره . ( به ۱۰ ثانیه هم قانعه  🙂 )


منبع عکس *

شهاب ۱۷ دیدگاه

ماهی که گذشت …

***

1-ماه رمضان تمام شد و هیچ چیزی درمن تغییری نکرد . حتی وزن هم کم نکردم  .
2 – سالی یک دوست را به خاطر سوء تفاهم از دست می دهم . ۸۷ به خاطر یک خبر ، ۸۸ به خاطر رایت نشدن یک دی وی دی و ۸۹ هم به خاطر نرسیدن یک اس ام اس که در همین ماه رمضان اتفاق افتاد . اگرچه با تمامشان در رابطه هستم و هنوز دوست من محسوب می شوند ، اما احساس می کنم دیگر با من مثل روز اول بر خورد نمی کنند ، ای کاش همه ی ما قبل از هر تصمیمی با طرف مقابل حرف می زدیم و بعد با قطعیت در رفتارمان تغییر ایجاد می کردیم . نمونه ی همین اتفاق هم جلوی خودم بین دو دوست تزدیک پیش آمد . از هر دو طرف خواستم که با هم حرف بزنند اما هر کدام طرف مقابل را مسئول مشکل پیش آمده می دانستند .
3 – در ایام ماه رمضان فرصتی شد تا با آقای شهیدی صاحب کتاب فروشی مجتمع سیتی سنتر کمی حرف بزنم . رمضان امسال برای اولین بار صدای ربنای شجریان هم در همان مجتمع سیتی سنتر می شنیدم . در یکی از همین ملاقات ها آقای شهیدی دو کتابی که چند سال پیش در بندرعباس ترجمه و در انتشارات خودش چاپ کرده بود را نشانم داد . البته نسخه ای از آنها را هم به خودم داد  که در عکس پائین آن را می ببینید . اگر چه کتابی را هم در سال ۶۷  ترجمه کرده بود که نسخه ای  را همان لحظه در دسترس نداشت .


شهاب ۴ دیدگاه

ویراژ دادن میان جنازه های اطراف جاده

همیشه در توصیف ذهنیات خودم به دیگران این طور می گفتم : اگر مغز من رو باز کنند ، دنیا رو لجن بر می داره . اما جدیداً علاوه بر آن ، متن دیگری هم اضافه شده که احتمالاً به خاطر طولانی بودنش هیج وقت در گفت گوهایم آن را سطر به سطر برای طرف مقابل نخوانم و باز به همان جمله ی بالا بسنده کنم . این متن در ادامه آمده …

***

عنوان خبر این بود : ترافیک اطلاعات باعث بوجود آمدن میگرن می شود . یا چیزی شبیه به این به هر حال هر چه بود عنوان خبر تنها یک معنی می توانست داشته باشد و بس و آن هم اینکه اطلاعات زیاد ممکن است عاملی شود برای بوجود آمدن میگرن . داشتم با تلفن حرف می زدم که این خبر را خواندم . طوری خواندم که دوست پشت خط هم بشنود . بعد گفتم : در مغز من بزرگراه بزرگیست که تنها یک موتورگازی در آن تردد می کند . خندیدیم ، من و دوستی که پشت خط بود .

***


چند روزی گذشت ، اما من هر روز به همان شخصی فکر می کردم که روی موتور گازی اش نشسته . حالا مضطرب است ، خوشحال و ناراحت و بی خیال است را نمی دانم . هر چه هست برای خودش ویراژ می دهد . در همین بزرگراهی که هیچ چیز دیگر در آن پیدا نمی شود . قاعدتاً اگر بخواهیم مغز را به بزرگراهی تشبیه کنیم که اطلاعات همچون ماشین های بزرگ و کوچک ، انواع و اقسام موتورسیکلت ها و دوچرخه ها در آن تردد می کنند آن موتور گازی تک و تنها چیزی جز یک عنصر اطلاعاتی محسوب نمی شود . اما احساس می کنم تشبیه همین موتور گازی که احتمال زیاد قراضه هم هست به یک جز کوچک دانائی درست ترین تصویر ممکن باشد از چیزی که در تمامی مغزم پیدا می شود . حالا این موتور سوار می تواند یک کوله پشتی هم داشته باشد . یک کوله پشتی که می توان تویش چند قطعه عکس و یک سری دست نوشته پیدا کرد . موتور سوار هم بی هدف همین طور به موتورش گاز می دهد بی آنکه برایش مهم باشد ممکن است جایی بنزین تمام شود .
این شخص هم هیچ ویژگی متمایزی ندارد . چون در مغز همه ی انسان ها حداقل یک موتورسوار هست . حالا ممکن است محتویات کوله پشتی آنها بیشتر از چیزی باشد که در کوله پشتی موتور سوار مغز من ویراژ می دهد . البته یک چیز را نمی توان نادیده گرفت و آن هم جنازه هائی است که دو طرف جاده روی سر و کول هم ریخته اند . اگر این جنازه ها دست کم یک گروه چند نفره را تشکیل می دادند ، می توانستند از حرکت موتورسوار جلوگیری کنند و یا حداقل یکی خودش را به ترک موتور سوار برساند و او را به سمت مقصدی که خودش می خواهد هدایت کند . هر چه باشد از بی هدفی خود موتور سوار که بهتر است .

***

جنازه های دو طرف جاده هر کدام متعلق به انسانی بوده که یا اندیشه ی اعمال خیر در ذهن خود داشته یا اندیشه اعمال شر . خیرها و شرها در مغز من سالیان سال جنگیده اند ، خسته شده اند و استراحت کرده اند و بنا به قانون همیشگی جنگ تا جائی که توانسته اند کوتاه نیامده اند ، و حالا پس از سالیان سال تقریباً تمامشان نابود شده اند و حالا جز چند سرباز که یا خودشان را به مردن زده اند و یا زنده اند  و به سمت جنازه های دشمن شلیک می کنند ، سرباز دیگری نمانده . همه مرده اند و زنده ها آنقدر تعدادشان کم است که نمی توانند مانع حرکت موتور سوار شوند . آنها تنها از این سمت جاده شلیک می کنند به جنازه های آن طرف جاده . شلیک به مرده که کار پیچیده ای نیست . اگر چه برای موتور سوار هیچ تفاوتی نمی کند تعداد مرده ها اما همین تنهایی باعث تنبلی اش می شود . حتی اگر به مقصد نا معلومی هم در حرکت باشد نبودن هیج موتور و دوچرخه و ماشین دیگری باعث می شود که او دیگر به این فکر نکند که باید از کسی جلو بزند یا اینکه ممکن است از همه عقب بماند . چون برای یک وسیله ی تنها ، رقابت کردن معنا نمی دهد . او هر جور که بخواهد ویراژ می دهد .

پاراگراف آخر در قسمت لی اضافه شده . جائی که به اختصار معرفی کرده ام خودم را …

شهاب ۱۲ دیدگاه

خیانت از نوع خودی

خیانتی که صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران در حق مردممان ، سالیان سال و مخصوصا در این یک سال اخیر مرتکب شده غیر قابل انکار است حالا چه با دروغ ها و اخبار ضد و نقیضی که هیچ گاه نمی توان به آنها اعتماد نمود و چه با پخش برنامه ی به اصطلاح آبکی خود که باعث شده کم کم مخاطبین خود را از دست بدهد که حتی در مواردی دست  به دامان پارازیت انداختن به روی شبکه های ماهواره ای شده که قطعاً با پاک کردن صورت مسئله هیچگاه قادر به بازگرداندن مخاطبین پیشین خود که حاضر بودند سطحی ترین برنامه های تلویزیون را تا پاسی از شب دنبال کنند نیست . اگرچه هر ساله هستند برنامه هایی که از زیر تیغ سانسورهای شدید صدا و سیما حالا نه کاملا سالم بیرون می آیند و با هزار وصله و پینه به روی آنتن می روند که در این فضای خفه ی رسانه ای قابل تقدیرند اما به نظر می رسد که هوز کافی نیست و برای رسیدن به حد ایده آل نه ، بلکه متوسط هم راه زیادی پیش روست .

در این میان از خیانتی که صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران کرده در حق مردم جنوب کشور ؛ استان هایی همچون هرمزگان ، بوشهر ، خوزستان و حتی سیستان و بلوچستان نمی توان گذشت . اینکه یک نفر در آن سوی ایران در ذهنش اینگونه نقش ببند که مثلا در بندرعباس حتی یک درخت هم پیدا نمیشود یا مردم شهرهای جنوبی کشور تنها شغلشان قاچاق است هم به نوعی بی انصافی همین مدیران شبکه هاست که به راحتی قابل گذشت نیست . حالا تا کی باید به روی ذهن ها کار کرد که اینگونه نیست و تنها دلیل همچین ذهنیاتی حماقت تعدادی به اصطلاح مسئول است هم خدا داند و بس . اما  در این میان از نقش خود شهروندان جنوبی به خصوص هرمزگانی ها درگسترش این سو تفاهم ها و کج فهمی ها نمی توان گذشت .

***

از ابتدای ماه مبارک رمضان سریالی با عنوان در مسیر زاینده رود از شبکه اول سیما در حال پخش است ، سریالی که از همان ابتدا مخالفت هایی در باب لهجه ی نامناسب اصفهانی را از سوی مردم اصفهان به همراه داشت و این پیگیری ها و مخالفت ها تا جایی بود که کارگردان سریال را مجبور به سانسور در قسمت هایی کرد که مربوط به لهجه غلط اصفهانی می شد . این سانسور هر شب اتفاق می افتد .

***

سوال مهم این است که ما زمانی که گویش بندریمان دستخوش تغییرات فاحش از سوی بازیگرانی می شود که تنها به خاطر اسم و رسمشان حاضرند هر نقشی را با اعتماد به نفس قبول کنند و به لجن بکشند زبان و گویش بندرعباسی را و هیچ گاه صدایمان در نمی آید و با پوزخندی از کنارش می گذریم . وقتی که شاهراه انواع قاچاق می شود بندرعباس و تنها دلمان خوش میشود که از تلویزیون ملی خیابان های شهرمان را نشان می دهند و باز لب به اعتراض نمی گشائیم . همین میشود که فرهنگمان در این بین لگدمال میشود و بندرعباس می شود در ذهن هر ایرانی یک شهر بیابانی شکل ، با آدمهایی که شغلشان قاچاق است و تنها لباسشان لنگ است و زیر پیراهنی . با گویش شبیه به آبادان * ، با موسیقی شبیه به نی انبان ، که هیچ کدامشان مربوط به این شهر نیست . بعد توقع داریم که جدی هم گرفته شویم . ما هم زیاد کم کاری کرده ایم  …

پ . ن : امید است حرکت وبلاگ نویسان شهر بندرعباس در اعتراض به امنیت شهر خاتمه نیابد و باز شاهد اینگونه حرکات اعتراضی در مقابل دیگر کم کاری های ارگانهای مختلف باشم که به نا حق پایمال کرده اند حق مردم این آب و خاک را .

* ( البته نقش بازیگران بندرعباسی که در سریال های مختلف تلویزبون حضور پیدا می کنند و  برای راحتی کارشان از لهجه ی آبادنی و بوشهری استفاده می کنند و بعد در همین شهر به خاطر تمام این کم کاری ها ازشان تقدیر می شود هم کمرنگ نبوده در این سالها ) .

شهاب ۱۴ دیدگاه