نوشته

« هر آنچه که می نویسم »

یک روز از زندگی وزیر آموزش و پرورش

***

ساعت  ۷ : {زنگ تلفن} آقای وزیر انتخاب شما را تبریک می گویم.
_ شما ؟
_ مدیر امور تجهیز و نوسازی مدارس .
_ {عجب دلخوشی داره} متشکرم .
ساعت ۷/۳۰
: معمولا صبح ها صبحانه نمی خورم چون در حال رژیم هستم .
ساعت ۸ : در دفترم هستم و هیچ نامه و ارباب رجوعی ندارم . حتی تلفن هم زنگ نمی زند .
ساعت  ۸/
30 : چون بیکار هستم و حوصله ام سر رفته به حیاط اداره می روم  و کمی دست و رویم را در حوض وسط باغچه می شویم . آخیش . چه خنک است .
ساعت ۹ : نماینده ی نهضت سواد آموزی در حیاط به من ملحق میشود و چون علت بی حوصلگی ام را جویا می شود و آنرا کمبود مدارس و سرگردانی بچه ها می بیند به من قول می دهد که همه ی آنها را در نهضت ثبت نام کند .
ساعت ۱۰ : هنوز در حیاط هستیم . کم کم چند تن دیگر از معاونان به ما می پیوندند و در محیطی دوستانه صرف چای و شیرینی آغاز شده و با صحبت راجع به مدارس دولتی و آینده ی آنها ، کمبود همیشگی کتب درسی ، نیمکت مدارس … ادامه پیدا میکند .
ساعت ۱۱ : دوستان به من پیشنهاد میکنند که برای کسالت به شمیرانات برویم تا هم ناهار را در آنجا صرف کرده و هم یک مدرسه ی غیر انتفاعی را افتتاح کنیم .
ساعت ۱۲ : به اتفاق دوستان در ارتفاعات شمیران هستیم . شهردار شمیران نیز به ما ملحق می شود و ضمن غذا خوردن اجازه ی تاسیس چند مدرسه ی نمونه را از ما میگیرد .
ساعت ۱ : ورود به مدرسه ی غیر انتفاعی روحیه ی ما را بکلی تغییر داد انگار امید تازه ای پیدا کرده ام .
ساعت ۲ : به اتفاق دوستان به حیاط وزارتخانه برگشتیم و در زیر سایه ی درختان بود که تصمیم بزرگ خود را گرفتم و با صدور بخشنامه ای به کلیه ی مدارس دولتی ابلاغ کردم که در صورت بروز مشکل در مدارس دولتی آنها را به غیر انتفاعی و نمونه … تبدیل کنند .
ساعت ۳ : اکنون دیگر راحت و فارغ البال و خشنود از صدور چنین بخشنامه ای به خانه بر می گردم .

 نویسنده : فسیل زنده

نویسنده مهمان ۲۰ دیدگاه

For Freedom

***

من از آن روز که در بند توام  آزادم / پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم ( سعدی)

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی / من از آن روز که در بند توام آزادم ( حافظ )

مهم نیست که این مصرع  اول از سعدی بوده و بعد حافظ عین همین را توی شعرش به کار برده . مهم تنها یک چیز است و آن هم :

من از آن روز که در بند توام آزادم …



شهاب ۱۰ دیدگاه

۹ شهریور ماه روز جهانی وبلاگ

اگر مطلب وبلاگ راز سر به مهر را نمی دیدم شاید هیچ وقت به فکر نوشتن همچین پستی در روز وبلاگ نمی افتادم … می توانید پست کامل ایشان را در اینجا مطالعه بفرمائید . و متن کاملترش را در اینجا بخوانید . قرار شد که در این روز پنج وبلاگی را که می شناسیم معرفی کنم و به صاحبین این وبلاگها اطلاع دهم . من پیشاپیش از تمام دوستان عذر خواهی می کنم که نمی توانم بیش از پنج وبلاگ را معرفی کنم وگرنه تک تک دوستانی که در لینک دوستانم هستند قابلیت معرفی شدن را دارند . از معرفی وبلاگ هائی که شناخته شده ترند خودداری می کنم و سعی می کنم وبلاگ هایی را معرفی کنم که شاید کمتر در تیررس دید وبگردان قرار گرفته باشد .  البته در انتخابهایم میزان به روز شدنشان نیز بی تاثیر نبوده . از دوستان دعوت شده هم تقاضا دارم که در صورت تمایل پنج وبلاگ دیگر را معرفی کنند .

1 . یک عدد محسن : بیشتر روزانه می نویسد و به نوعی احساس شخصی اش از دنیای پیرامون را انعکاس می دهد ، تنوع در پست های این وبلاگ دیده میشود .

2 . رهبر امامدادی : علاقه ی بسیاری در ارائه مطالب مربوط به عکاسی و سینما دارد ، این علاقه را  هم در حین تدریس در کلاس های ایشان می توان دید .

3 .  استاره : مسائل اجتماعی و  ادبیات بیشترین مطالب این وبلاگ را شامل می شود .  شعرهای زیبائی از نویسنده ی این وبلاگ را می توان در آرشیوش  پیدا نمود .

4 . حوضخانه : اگرچه بیشتر روزانه می نویسد اما همیشه در بعضی از خاطراتش می توان نقاط اشتراکی را دید که انگار به نوعی برای شما هم تکرار شده اند .

5 . تاگ هرمزگان : از مسائل اجتماعی و حال و هوای شخصی خود می نویسد ، نوشته هایش نثر خاصی دارد که باید حتماً خودتان بخوانید .

باز هم هستند دوستان وبلاگ نویس دیگری از جمله : راز سر به مهر / سی سی یو سینما /  کاپوچینو با طعم پائیز/ از سرزمین های جنوبی /  جغد بندری / دیوونه خونه ی من / وقتی آسمان به زمین می چسبد / سیاورشن / پاتیناز / حنیر / و شاید …./ گوج گنو / کیوسک / پرپروک / لور / مهدیسما / پلاک ۶۶ / گنجشکک اشی مشی / آب – بابا / فوتو اهورا … که از بازدیدهای بالائی برخوردارند در لیست پنج تائی قرار نگرفتند . البته این پنج وبلاگ بازدیدکنندگان مخصوص خودشان را دارند اما همان طور که گفتم ممکن است کمتر درتیررس دید وبگردان قرار گرفته باشد .  اینجا هم هنوز هست .

شهاب ۲۴ دیدگاه

رنگها رنگ دگر می گیرند

به معنای واقعی کلمه کافر شدم رفت . اگر چه الان تعریف درستی از تدین و کفر ندارم ولی از سال هشتاد و شش که نماز کم کم از یادم رفت ، تنها چیزی که از اسلام برایم باقی ماند همین ماه رمضان بود و شب های احیا که توی چند سال اخیر هر سه شبش را در مسجد فاطمیه بندرعباس می گذراندم . مسجدی که هر سال در آن شاهد چهره های آشنا و نا آشنائی بودم که در برخی موارد هم باعث می شد تا دیدارهای گذشته ای را  تازه کنم . هم کلاسیانی که تمامشان را سالها بود ندیده بودم و دوستانی که هیچ وقت فکر نمی کردم یک شب سر از مسجدی در بیاورند . سال پیش از سه شب تنها یک شبش را رفتم ، مگر این اینترنت لعنتی میگذاشت ؟ امسال هم با با پیام دوستی که سال گذشته در مسجد همراهم بود و الان فرسنگ ها ازم دور شده یادم آمد که امشب شب احیاست ، مگر باز ین اینترنت لعنتی می گذارد . حداقل در طول یک سال گناه کردن یک شب دلمان خوش بود می رویم طلب آمرزش … امسال هم چیز های زیادی را فراموش کردم . خدا به خیر کند …

شهاب ۱۴ دیدگاه

نجات

به معدنچیانی که بیش از بیست روزه توی معدنی در شیلی گیر افتادند گفته شده تا ماههای دیگه هم ممکنه نجات پیدا نکنند ، کاش یکی به ما می گفت تا کی ممکنه نجات پیدا نکنیم . یعنی ما وضعیتمون خیلی بدتره ؟

شهاب ۱۲ دیدگاه

برای کلام

چقدر انگیزه ها هست .

انگیزه ها الکی و بی دلیل بوجود نمیان .

همیشه جرقه ای هست .

همیشه کسی منتظره برای کسی .

شهاب ۱۲ دیدگاه

عشق آسمانی

مکان : مریخ
یک جوان فضایی با سفینه اش در حال مسافرکشی است که چشمش به یک مادر و دختر فضایی می افتد . با یک نگاه عاشق دختر شده و تصمیم می گیرد خانواده اش را بفرستد خواستگاری دختر.
مکان : یک خانه ی فضایی
جوان فضایی : مادر ما باید بریم خواستگاری اون دختره ! اون خیلی نجیب و مهربونه .
مادر پسر فضایی : اگه به دلت نشسته ما حرفی نداریم بریم .
( برای اینکه کمتر وقت گرفته شود خانواده پسر مانند فیلمهای بی سر و ته الکی الکی بین هفت آسمون  تلفن خانه دختر و پیدا کرده زنگ می زنند و یک قرار خواستگاری می گذارند )
مکان : مجلس خواستگاری در خانه دختر فضایی
پدر دختر فضایی : شما از خانواده ی با شخصیت و اصیل فضایی هستید منتهی همه چیز به این مسائل ختم نمی شود آیا پسر شما سفینه ی شخصی دارد ؟
پدر پسر فضایی : بله یک سفینه ی مدل ۲۰۰۰ داره که فقط یکبار با سایوز تصادف کرده که دادیم تعمیرش کرده اند و حالا پسرم باهاش مسافر کشی می کنه .
پدر دختر فضایی : خونه چی ؟
پسر فضایی : قراره توی کهکشان راه شیری جنب دنباله دار هالی یک خونه اجاره کنم .
دختر فضایی آروم روی صندلی نشسته و با شاخک هایش ور میرود .
پدر دختر فضایی یه نگاه به مادر دختر فضایی میندازه و میگوید : ما با این شرایط حاضر نیستیم دخترمونو به شما بدیم . برای دخترمون از نپتون خواستگار اومده بود پسره خونه ی شخصی سفینه ی آخرین مدل داشت بهش ندادیم .
تغییرپلان
مکان : یک چاله ی فضایی
پسر بر لبه ی چاله ی فضایی می ایستد و با یاس و نومیدی خودش را در قعر چاله ی فضایی رها می کند …

 نویسنده : فسیل زنده

نویسنده مهمان ۲۳ دیدگاه

دروغ یا واقعیت ؟

نمی دانم اسم این را چه می شود گذاشت ؟ یا … فرض کردن مردم یا اقتدار سربازان گمنام امام زمان . بعد از ظهر پنج شنبه  بیست و هشت مردادماه سر و صدای ماشین پلیس در چهارراه مرادی بندرعباس مرا مجبور کرد که  به کنار پنجره بروم . ماشین پلیس ایستاد و با پراکنده کردن مردم و خالی  کردن یکی از طلا فروشی ها از مشتری ، مردی را دست بسته و صورت بسته از ماشین پیاده کردند ، او را به داخل طلا فروشی بردند تا احتمالا صحنه ی دزدی را بازسازی کنند . به احتمال زیاد تا فردا خبرش را در بوق و کرنا می کنند بی شک که سارقین دستگیر شدند .

ای کاش اینقدری که به فکر این هفتاد میلیون* بودند به فکر آنهائی می بودند که سارقانی بی شک کم تجربه تر با انواع سلاح سرد و گرم جان بی دفاعشان را برای اندک چیزی به بازی میگرفتند .

* منظور از هفتاد میلیون ، جمعیت ایران نیست . بلکه مقادیر طلا و جواهراتی است که ازیک  طلا فروشی در بندرعباس ربوده شده است .

بعد نوشت : جمله ی پایانی را احساس میکنم به طور کامل یکی از دوستان وبلاگ نویس به آن اشاره کرده بود . ماحصل مطاله مطلب آن دوست وبلاگ نویس شد این جمله ای که خواندید . در واقع احساس می کنم اصل آن از خود من نباشد .

شهاب ۱۰ دیدگاه

امنیت حق طبیعی ما بود

مگر نبود ؟ مگر زندگی راحت و آسان حق طبیعی همه ی ما نبود ؟  این متن بیش از آنکه خطاب به استاندار و فرماندارو صاحبدار و هر چه که با دار و غیره تمام می شود باشد ، خطاب به دوستان خودم است … اگر چه می دانم که تمامش تکرار مکررات است و در نهایت آب هم از آب تکان  نمیخورد اما احساس می کنم که باز باید مرور کنم اتفاقاتی که بر ما گذشت  در این چند سال اخیر … اگر می بینید هر روز تعداد زورگیری ها و دزدی ها و نا امنی ها در سطح شهر زیاده می شود . هر روز نگرانیمان بیش از پیش می شود و منتظریم قربانی تحوش تعدادی بیکار از خدا بی خبر بشویم دلیلی ندارد جز وضعیت بد اقتصادی … همه مان می دانیم . خب این جریان از کجا شروع شد ؟ سال هشتاد و چهار همه خسته و بی انگیزه نسبت به تغییر ریاست جمهور ، رای ندادن را راهی آسان و مناسب دیدیم بر بهبود وضعیت موجود . آن زمان هنوز موج تحریم ها و قطعنامه ها به کشورمان سرازیر نشده بود . آن زمان با تغییر تعریف بیکاری درصد بیکاران کم نشده بود . به هر حال انتخابات تمام شد و دو سال بعد بعضی ها گفتند لطمه ای که از لحاظ اقتصادی خورده ایم حتی تا بیست سال آینده هم جبران نمی شود . عزممان را جزم کردیم که در دو سال بعدش طوری رای دهیم که جبرانی باشد بر تمام این کمبود ها و عقب ماندگی ها . خودتان ملاحظه فرمودید که چه شد ؟ تکرارش بی معنی و عبث است . دایه های عزیز تر از مادر تصمیم گرفتند که خودشان وارد عمل شوند . تحریم ها بیشتر و بی خیالی مسئولین بیشتر . به هوای انرژی هسته ای که آخرش معلوم نیست در کجای این سیستم پزشکی و کشاورزی فلج می خواهد تاثیر بگذارد ، تحریم ها و قطعنامه ها را به جان ملت ایران خریدند ، حالا نه انرژی هسته ای درست و حسابی داریم و نه به خاطر تحریم ها و وزیران نا کارآمد و اقتصاد سکته کرده مان وضعیت  اقتصادی رو به سامانی . زمانی که مردم با شخصی مشکل داشته باشند حتما چیزکی هست در این میان که مردم چیزی می گویند ، حتماً قبل از آن هم خوب عمل نکرده . حتما افرادی را که انتخاب کرده آنچنان بدرد این مملکت وسیع نمی خورده که اقتصاد و بی کاری و صنعت و فلان و فلان و  فلان روز به روز بدتر شده .

شما امید کمک از چه شخصی دارید ؟ استاندار ؟ استانداری که همین رئیس جمهور انتخابش کرده ؟ خوب او هم قرار است حرف های مافوقش را تکرار کند ، او هم قرار است از یک گوش بشنود و از گوش دیگر بیرون کند . برای اعتراض اول باید ببینید که جناب استاندار چقدر با مقوله ی وبلاگ نویسی آشناست ، دوم اینکه وبلاگ های هرمزگانی ها را می خواند ؟ و سوم اینکه تا به حال چند درصد از اعتراض ها و درخواست هایی که از ایشان داشته اند جواب داده … مگر بعد از هر سفر ریاست جمهوری کوله باری از نامه در همین استانداری جمع نمی شود ؟  بروید ببینید چند تایشان جواب گرفته اند . کار ما هم چیزی متفاوت از نامه نویسی های سفر ریاست جمهوری نیست .

مشکل پیش آمده بر آمده از فقر است . فقر ریشه در  وضعیت نا بسامان اقصادی و بیکاری دارد . حالا گیرم در هر خیابان پنجاه تا مامور هم بایستند ، گیرم که موتور سوارهای نیروی انتظامی از توی کوچه پس کوچه ها رد شوند و جلوی چهار تا موتور را هم بگیرند … مگر توفیری هم دارد به وضعیت بد اقتصادی ؟ مگر با مامور می شود وضعیت اقتصادی را درست کرد ؟

همین وضعیت نا بسامان است که روز به روز به تعداد زورگیران می افزاید .  شاید درصد کمی از این وضعیت ریشه در مشکلات فرهنگی داشته باشد ، یقیناً درصد بیشتری از این جریان را باید در همین مسائل اقصادی ریشه یابی کرد  . شاید به گونه ای باید به تک تک افرادی که رو به دزدی و زور گیری می آورند حق داد ؟ ( البته نه با آنان که به جان ملت می افتند ) . آیا ما برای مشکل اقتصادی و بیکاری آنها فکری کرده ایم ؟  سال گذشته که جلوی در خانه موبایلم را همین زورگیرها گرفتند ( + )  دلم خوش بود به چند روز بعدش که قرار بود انتخابات شود و کمی وضعیت تغییر کند . این را بارها گفته ام . اما خب بعد از انتخابات ، خودم را آماده کردم برای هر اتفاقی و گفتم که دیگرنباید از افرادی که دوستشان نداری توقع داشته باشی . دوستان عزیز ، اگر عده ای جان شهروندان ایرانی برایشان مهم بود ، با ماشین پلیس از رویشان رد نمی شدند . اگر مهم بود ، با باتوم نمی افتادند به جان دختر مردم که ضربه مغزی شود ، در همین شهری که الان داد بی امنی اش در همه جا پیچیده . حالا منتظریم همان ها دست بکار شوند و امنیت برقرار کنند ؟ کمی خنده دار به نظر نمی رسد ؟  از سال گذشته سعی کردم به جای امید داشتن برای تغییر وضعیت به فکر مقاومت کردن باشم . به هر حال گناه ما این است که در شهرستانی دور افتاده و در منطقه ای محروم زندگی می کنیم و حالا باید تاوانش را پس بدهیم .  من موافق اعتراض هستم . اما احساس می کنم همچین اعتراض هائی گوش بدهکار می خواهد که نیست …

شهاب ۲۲ دیدگاه