* زمان خوردن انسانها توسط همدیگر تمام شده . یا شاید هم این رسم نبوده و تنها بعضی جاها می خوردند و هنوز هم رسم دارند که البته اگر اینجور بود باید تنها یک نفر در نهایت زنده می ماند و او هم پس از مدتی می مرد… پس احتمالا دیگر وجود ندارد .
* به گناهکار ترین انسان روی زمین هم اندکی فرصت برای حرف زدن می دهند حالا نه حتماً برای دفاع ، شاید خواست وصیت کند .
* این زبان صاحب مرده برای کلام است و چشیدن . حالا نه خواستیم مزه ی خونت را بچشیم و نه دفاع کنیم .
حداقل می توانستم بپرسم که چه گناهی کرده ام ؟
این عکسی از مدرسه نجمیه است . مدرسه ای که چهارم و پنجم دبستانم رو توش گذروندم. مدرسه ای که به واسطه اون با کانون پرورشی آشنا شدم .
خرابه ی مدرسه نجمیه
اینها تخته سیاهائیه که روش نوشتیم و چیز یاد گرفتیم . خانم عبدلی ، معلم کلاس چهارم و اون معلم کلاس پنجمی که هیچ وقت تویوتای سبز قدیمیش رو عوض نکرد . یا شاید هم نتونست عوض کنه . بعد از چند سال من تغییر کردم و معلمم باز با همون ماشین قدیمیش میومد و می رفت ، همیشه بی تفاوت از کنارش رد شدم… خدا منو ببخشه .
*[ پائین بودن کیفیت عکس هم به خاطر موبایلی بودن عکسه . خودتون در نظر بگیرید که عکسی با دوربین وی جی ای چی میشه دیگه … ]
کفش هایم خسته
اما من
به دنبال تو
با همین کفش های بی رمق
که کم کم
خواب تو را می بینند
خیابان ها را یکی یکی
در خمیازه ای بلند
فرو برده ایم
مارکز داستانی دارد به اسم زنی که هر روز ، راس ساعت ۶ صبح می آمد . داستان زنی که هر روز صبح ساعت ۶ به کافه ای می رفت . داستان از جائی شروع می شود که کافه چی قصد می کند یک روز صبح به زن بگوید که عاشقش شده است . روزهای پایانی سال ۸۸ پر بود از صدای پرنده هایی که صبح ها پشت خانه ی ما از خواب بلند می شدند و بلند بلند به هم چیزی می گفتند . بلبلی که در تصویر پائین می بینید از همان هاست که صبح زود از خواب بلند می شد و پشت پنجره ی اتاق من می آمد و نارسیس وار محکم به شیشه ی اتاق می کوبید که شاید به آن پرنده ای که روبرویش به او خیره شده برسد . او هر روز صبح راس ساعت شش می آمد . یا بیدار بودم و می دیدمش یا تازه خوابیده بودم و با صدایش بیدارم می کرد . روزهای آخر عادت کرده بودم به آمدنش و فکر کنم که به خاطر همان روز که پرده اتاق را کاملا کشیدم که درست ببینمش بود که آمدنش کم شد و دیگر نیامد و شاید هم هنوز می آید و نکی می زند و بر می گردد. روزهای آخر هم دیر تر می آمد …

در تصویر پائین هم دوستش را می بینید که معمولاً همراهش بود . گاهی او هم کمکش می کرد . شاید او هم به قصد رسیدن آمده بود و چون نرسیدند برای همیشه رفتند.


اطلاعاتی هم می توانید از این نوع بلبل که به بلبل خرما معروف است را در اینجا ببینید . صدایش را هم می توانید بشنوید.
این متن در مدح تو نیست . این تنها جنایت های نوشتاری من است که برای زنده نگاه داشتن تو خودکشی کرده ام . و تو آن طرف تر ، از آخرین صفحه بیرون آمدی و کتاب را بستی .
خواب دیدم موسوی کاپشن احمدی نژادی پوشیده ، رفتم که بگم این چیه پوشیدی؟ گفت : تو نمی خوای دستی به موهات بکشی ؟ بعد با عبا و امامه اش رفت توی اتاقش …
زمانی که سینمای جوان دوره های فیلم سازی می رفتیم آقای پریش استاد ارتباط تصویری خاطراتی از بچگی اش تعریف کرد که چیزی دور از ذهن نبود . نکته ای که حتما پدربزرگ ها یا پدرها در خاطراتشان نقل کرده اند و آن هم اینکه شب ها موقع خواب تنها درِ خانه را طوری روی هم می گذاشتند که حیوانی وارد حیاط نشود و بس . این تصویر رویایی امنیت درشهر بندرعباس برای همیشه در ذهن من نقش بست و هر زمان که خبری یا اتفاقی که در همین حوالیِ مکانی یا زمانی رخ می دهد دوباره مرا به یاد آقای پریش می اندازد …
در همین یک ماه اخیر دیشب یا صبحی چهارمین باری بود که دزد به حیاط خانه ی ما می آمد و وسیله ای را همراه خودش می برد . دزدی که احتمالا هر قفلی را به راحتی باز می کند . هنوز ماجرای دزدی شب قبل فراموش نشده بود که سر شب دزد دیگری قصد قاپیدن کیف زن برادرم جلوی در ساختمان را داشت . و خدا را شکر او توانسته بود بموقع وارد خانه شود . یاد ماجرائی افتادم که چند وقت پیش گفته بودم . مرتضا دید که مامورها آمده اند توی حیاط برای بررسی اوضاع ، اما خب چه فایده ای می تواند داشته باشد ؟ تا کی باید نگران اموال و جان خودمان در شهری باشیم که به اصطلاح قطب اقتصادی مملکت است و جوانهایش کاری جز دزدی و کیف قاپی و زورگیری ندارند ؟ آقایان مسئول آیا دزدی هم جز مشاغل محسوب می شود و آیا از همین طریق نرخ بیکاری را کم کرده اید؟
بگذریم ، در مملکت عدالت محور این چیزها عادی است . احتمالاً.
روبوسی عید . سفر . بازی بزرگ . جومپا لاهیری . نگران تر . منزوی تر . تکراری تر
من مرده ی این بازی های وبلاگی هستم و خواستم این بار شروع کننده ی این بازی خودم باشم . اگر دوستان یاری ام کنند . هیچ قاعده ی پیچیده ای ندارد . این تعطیلات نوروزی را در هفت کلمه مجزا بیان کنید که چه بر شما گذشت . مثل من که در بالا نوشتم و هفت نفر از دوستان خود را دعوت کنید . مثل اسامی که در پائین نوشتم .
کاپوچینو . سی سی یو . گنجشکک اشی مشی . آسمان به زمین میچسبد . روح خاک . پیرمرد دیریا . فاطمه بردال
* عدد هفت هم از بازی های پیشین و از تجربه های دوستان برگرفته شده است .
** منظور از منزوی تر ، خانه نشین تر شدنم است نه دوری کردن از دیگران .
مدتیست که در کوچه ای به انتظارایستادم که بن بست بوده
یا به عبارتی
بالای سر قبری گریه کردیم که مرده توش نخوابیده بود