— کلام
کلام صد و نود و ششم
بهت گفتم: مگه آدم یه بازی رو چند بار میبازه؟
و تو اصلا برات مهم نبود که این بازی تهش یه قصهی تکراریه…
« گاهی ، جمله ای »
بهت گفتم: مگه آدم یه بازی رو چند بار میبازه؟
و تو اصلا برات مهم نبود که این بازی تهش یه قصهی تکراریه…
این روزها در حال و هوای زایشم، ایده ای در ذهنم هی لگد می زند.
امیدوارم سالم باشه، همین.
مهم این نیست که چقدر از دیگرون طلب داری، مهم اینه که الان چقدر پول داری.
آمدیم شهرمان حالمان خوب شود، بدتر شد.
همهمون یه روز میمیریم و تنها یه صدای بوق ازمون میمونه.
و هنوز من امیدوارم بانو .
و تو به من می خندی وقتی من از دستت غمگینم .
دو هفته رو چه طور می تونی تحمل کنی ، به راحتی ؟
خون ها خواب ها را باطل می کنند و خواب ها حسرت هایی که با ما بزرگ شده اند .
مردی یک عمر ایستاد ؛ پاهایش برای همیشه خواب رفته بود.