با اتمام جنگ جهانی دوم و شروع جنگ سرد، داستان عاشقانهای در لهستان بین دو نفر شکل میگیرد، «زولا» دختر جوانی خوشآواز و ویکتور مردی که روستابهروستا به دنبال ثبت آوازها و سرودهای مردمی میگردد و در نهایت زولا را به عنوان یکی از خوانندگان گروهش انتخاب میکند. گروهی که ویکتور تشکیل داده به سرعت با موفقیتهای پیدرپی شهرهای مختلف اروپا (که اکثرا همپیمان شوروی هستند) را برای اجرای برنامه سفر میکنند. با بیشتر شدن اشتیاق بین زولا و ویکتور، ویکتور تصمیم میگیرد در سفر آخرشان به آلمان گروه را رها کرده و به فرانسه برود. با زولا قرار میگذارد اما زولا منصرف شده و ویکتور به تنهایی رهسپار فرانسه میشود. ویکتور سالها در پاریس میماند، و حتی برای دیدن زولا تا یوگوسلاوی میرود اما او را برگردانده و به پاریس میفرستند. (او به عنوان یکی از خائنین جنگی طرد شده) زولا و ویکتور در این مدت دیدارهایی جستارگریخته با هم دارند تا اینکه زولا پس از مدتها که ازدواج کرده شوهرش را رها میکند و به پاریس میرود تا در کنار ویکتور بماند. آنجا با اینکه میتواند خوانندگی را ادامه دهد اما روابطش با ویکتور به سردی میرود و او را رها کرده و به لهستان برمیگردد. ویکتور این دوری را نمیتواند تحمل کند، برای اینکه بتواند دوران تبعیدش تمام شده و به لهستان برگردد، خودش را معرفی کرده تا با گذراندن دوران حبس تبعیدش تمام شود. او در این مدت انگشتش را از دست میدهد، به گونهای که دیگر نمیتواند نوازندگیاش را ادامه دهد. زولا که هنوز ویکتور را فراموش نکرده به دیدن او میرود و قول میدهد هر چه زودتر او را از زندان بیرون بیاورد. زولا تن به ازدواج با شخصی میدهد و از او حتی بچهدار میشود که بتواند ویکتور را نجات دهد.
چیزی که در این فیلم شاهدش نیستیم، داستان یونیک و جذابی همچون فیلم ایدا ساختهی پییشین همین کارگردان یعنی پاول پاولیکوفسکیست. ایدا ما را با داستان دختری آشنا میکرد که قبل از سوگند خوردنش حالا پا به جهان بیرون از صومعه گذاشته و میخواهد تجربیات جدیدی داشته باشد. اما جنگ سرد کولاژی از روایتهای بریده است که اگر چه در این چند سال اخیر در سینمای لهستان و شوروری نمونههای آن را بیشتر میبینیم (مثل فیلم ژیت و ایالات متحده عشق) اما ما درگیر داستان عاشقانهای میشویم که گرمای این رابطه را نه در جنگ سرد بلکه در سردی روایت از دست میدهیم. یک پارادوکس کامل. شاید اگر فیلم داستان سردی رابطه را روایت میکرد با این برشها و با این شیوه روایت به بهترین شکل میتوانست آن را منتقل کند. فیلم بین داستان عاشقانه و مسائل سیاسی پیرامون جنگ سرد سرگردان است. ما نه آن را داریم و نه این را. گسترده شدن داستان در یک بازه زمانی ۱۵ ساله، و پرشهای زمانی گاه بلند مدت ما را از درگیری عاشقانه بین زولا و ویکتور دور میکند. اگر چه تمام پرشهای زمانی فیلم پیرامون زولا و ویکتور است اما خلاء یا کمبود خورده پیرنگهایی در تنهایی آنها منجر به عدم شکلگیری بهتر شخصیتشان میشود. نشان دادن بخشی از داستان، پرش به لحظات مهمی که برای فیلمساز از اهمیت بیشتری برخوردار است و مشارکت بیننده در تکمیل فرایند روایت داستان از آن دست تکنیکهاییست که نگارنده به آن علاقه دارد و پاولیکوفسکی به خوبی توانسته از عهده آن بربیاید اما انتخاب روایتی که قطعا احتیاج به جزییات بیشتری دارد در این ساختار قرار نگرفته است. اگر چه برخی از صحنهها به خوبی قابل حدس بودند، مثل مهمانی بعد از یکی از اولین اجراهای گروه، ویکتور در خیل عظیم مهمانها نگاهش به نگاه زولا گره میخورد و بعد برش به دستشویی و رابطهاش با زولا. یا نرفتن زولا به سر قرار، اما نمیتوان از خلق صحنههای زیبای دیگر چشم پوشید. چه آن صحنههایی که ویکتور در برف و بوران به دنبال ثبت ترانههای بومی مردم است چه لحظات عاشقانه خوب آن دو در پاریس و چه در پایان که آن دو در آن دشت پر از علف صندلیشان را ترک میکنند و به سوی زیبایی طبیعت میروند.
جنگ سرد با آنکه روایت تداومی را با برخی از برشها برهم میزند اما موسیقی و حال و هوای فیلم حس خوشآیندی دارد که با پایانبندی فیلم کاملتر هم میشود. البته باز باید خودتان را برای دیدن یک فیلم با نسبت ۴ به ۳ و همینطور سیاهوسفید مثل فیلم ایدا آماده کنید.
فیلم فرانسوری عاشق یک روزه به کارگردانی فیلیپ گرل محصول سال ۲۰۱۷ داستان دختر جوانی (جین) را روایت میکند که پس از مشاجره با شریک زندگیاش به خانه پدرش باز میگردد. در این بازگشت متوجه میشود که پدرش با دختری (آریان) که هم سن اوست و یکی از دانشجویانش هم هست زندگی میکند. پس از گذشت مدتی روابط خوبی بین جین و آریان شکل میگیرد. در جریان این دوستی جین پی به ضعفهای شخصیتی خود میبرد و سعی میکند با نبود معشوقش مَتئو کنار بیاید و از سویی متوجه میشود پیش از این آریان برای یک مجله بزرگسال به عنوان مدل چند عکس برهـنه گرفته است. اما این دلیلی نیست که بخواهد خللی در رابطه آریان با جین یا آریان با پدرش بوجود بیاورد. پدر جین زمانی که متوجه میشود آریان برای چندمین بار به او خیانت کرده این رفتار را بر نمیتابد و با او مشاجره میکند. آریان مدتی بعد جین و پدرش را ترک میکند. جین هم دوباره به پیش متئو باز میگردد. شاید اگر شناختی از کارگردان این فیلم، فیلیپ گرل نداشته باشید اولین چیزی که به ذهن خطور میکند این است که کارگردان، جوانی سی و چند ساله است و از پی تجربه رو به ساخت چنین فیلم سادهای آورده اما سادگی در طراحی صحنه، فیلمنامه و شخصیتهایی که به آرامی وارد داستان شده و به همان آرامی خارج میشوند، گفتار متنی که شاید برایتان در نگاه اول عجیب باشد و بعد با آن کنار میآیید، داستان سرراستی از عشق و خیانت همه و همه دستپخت کارگردانی هفتادساله است که حالا با تجربه ساخت بیش از ۳۰ فیلم سینمایی، تلویزیونی و کوتاه به آن سادگی رسیده که فیلم در ایجاز دنیای ساده آدمهایی را به تصویر میکشد که به دنبال عشق هستند. به دنبال ثبات در اندک فضایی هستند که در اختیارشان قرار گرفته. عاشق یک روزه از آندست فیلمهاییست که اگر چه داستان پر پیچ و خمی ندارد اما ریتم آهسته روند اتفاقات در فیلم شما را خسته نمیکند و آرامش خوشآیندش در سیاه و سفید تصاویر دو چندان شده است.
علاقمندان به سینمای برادران داردن اگر دو فیلم «قول» و «بچه» را دیده باشند متوجه خواهند شد که چه مسیری برای تبدیل شدن ایگور نوجوان فیلم «قول» تا برونوی فیلم «بچه» طی شده است. نوجوانی که گاه به دله دزدی رو میآورد و همراه پدرش در سازماندهی پناهجوهای غیرقانونی (در بلژیک) کمک میکند، مسیرش را از پدرش جدا کرده و به زن آفریقایی که برای دیدن شوهرش به بلژیک آمده کمک میکند. او در پایان تصمیم میگیرد راهش را از پدرش جدا کرده و زندگی دیگری برای خودش برگزیند. فیلم «بچه» با داستان جوانی شروع میشود که پس از وضع حمل زن غیرقانونیاش او را رها کرده و به کار سابقش یعنی دله دزدی و کیف قاپی بازگشته. او دزدیهایش را با نوجوانی همسن ایگور جلو میبرد. پس از گذشت چند سال انتخاب بازیگر نقش ایگور برای بازی نفس برونو شاید به آن دلیل باشد که داستان نوجوانی که آن طور در
فیلم «قول» رها شد اینجا به سرانجام برسد. برادران داردن در نمایش خاکستری آدمها به خوبی توانسته اند شخصیتپردازی کاراکترها را سازماندهی کنند. ایگور دله دزدی میکند. در اتفاق هولناکی که برای پدرش بوجود آمده همدستی میکند اما قولش که همان کمک به زن پناهجو هست را فراموش نمیکند و برای او هر کاری که از دستش بربیاید انجام میدهد. برونو (که میتوان او را ایگور بزرگ شده دانست) با اینکه در حق زنش رفتار خوبی ندارد و حتی دست به فروش فرزندش میزند اما تلاش میکند که گذشته سیاهش را به نوعی جبران کند. دوست نوجوانش را نمیفروشد و برای برگشت به زندگیاش خودش را به پلیس معرفی میکند. برای بینندگانی که گذشته برونو در فیلم «بچه» مبهم است دیدن فیلم «قول» از همین کارگردانها توصیه میشود.
نزدیکی انسانها به هم، تاکید بر رفتارهای اخلاقی از نشانههای آثار برادران داردن است. این تلاش برای نزدیکی در به آغوش کشیدن همدیگر در اکثر آثار برادران داردن قابل مشاهده است. شاید آخرین راه پذیرفتن و نزدیک شدن به هم، همین به آغوش کشیدن است.
با اتفاقات اخیری که برای فیلم اصغرفرهادی پیش آمد و پیش از ارائه نسخه رسمی فیلم توانستم آخرین ساخته او را ببینم. فیلمی که بیش از سایر آثارش پیش از اولین اکرانش بازتاب رسانهای داشت. فیلم «همه میدانند» فرهادی داستان زن جوانی (لائورا) را روایت میکند که برای عروسی خواهرش از آرژانتین به یکی از روستاهای اسپانیا آمده و در شب عروسی، دخترش توسط چند آدمربا دزدیده میشود. او به همراه معشوق سابقش پاکو سعی میکند دخترش را پیدا کند، که با آمدن شوهر لائورا متوجه میشویم که دختر در اصل دختر نامشروع لائورا و پاکو است. و حالا پاکو برای پیدا کردن دخترش باید تصمیم بگیرد که مزرعهاش (که تنها منبع در آمدش است) را بفروشد یا خیر؟
پس از دیدن فیلم چند سوال ذهن را درگیر میکند.
1- اصغر فرهادی تا کی قصد دارد فرمول همیشگیاش را برای آثارش استفاده کند؟ الف- حادثهای بزرگ و دلخراش صورت میگیرد. ب-افرادی درگیر حادثه پیش آمده میشوند. ج-این افراد باید قبل از حل منطقی اتفاق دست به تصمیمات گاه احساسی بزنند. د- در مرز تصمیمات احساسی و اخلاق است که مسیر افراد مشخص میشود. ه-مساله در کجدار و مریز اخلاق و احساسات به سرانجامی میرسد. و- شخصیتها که احتمالا دچار کاتارسیس شدهاند چیزهایی را از دست دادهند و حالا باید با نگرش و دید تازهتری به زندگیشان ادامه دهند.
2- به یکی از دیالوگهای معروف فیلم فروشنده رجوع میکنیم: – آقا آدما چه جوری گاو میشن؟ + به مرور. حالا به «همه میدانند رجوع میکنیم» :گذشت زمان هست که شخصیت شراب رو میسازه. گذشت زمان یا از انسان یک گاو درست میکند یا از انگور شراب. دیگر خبری از آن دیالوگهای تکاندهنده که از درباره الی و جدایی یادمان هست، نیست. ماهیت حضور پاکو در کانون اصلاح و تربیت چیست؟ اینکه بگوید مزرعهاش انگورهای خوبی برای شراب دارد و با گذشت زمان شراب درست میشود؟
3- نقش کارگردان در فیلم چیست؟ الف- اینکه بازیگران را به خوبی هدایت کند. بله. اصغر فرهادی همیشه این را نشان داده. همیشه آنچنان خوب از هدایت بازیگرانش بر آمده که میتوان نقطه قوت آثار او را همین دانست. ب- دکوپاژ. متاسفانه هیچ وقت نمیفهمید مبنا و اصول کارگردانی فرهادی در دکوپاژی که استفاده میکند چیست؟ دوربین روی دست باشد؟ خب. دیگر چی؟ اینکه شلختهترین پلانها را انتخاب کنی و هر چیزی را به هر چیزی برش بزنی، تمام لوکیشنهای فوقالعادهای که برای فیلم انتخاب کردهای در کنار پلانهای دم دستیات شهید کنی اسمش را نمیشود کارگردانی گذاشت. این شلختگی را میتوان در ابتدای فیلم تا شب عروسی به وضوح دید. گاهی خط فرضی هم فدای این شلختگی میشود. اندازه نماهای مشابهی به هم برش میخورند که همیشه از تازهکارها میخواهیم این اشتباه را مرتکب نشوند.
4- چرا فرهادی نمیتواند فیلم اسپانیایی بسازد؟ کم نیستند آثار اسپانیایی که شیوه و منش زندگی آنها را نشان میدهند. فرهادی نه تنها در این فیلم نتوانسته آنچنان به زندگی اسپانیاییها نزدیک شود بلکه تا جایی که توانسته ایرانی بوده. به شروع عروسی در حیاط خانه توجه کنید. (کمی موسیقی و رقص اسپانیایی عروسی را اسپانیایی نمیکند، ارجاعتان میدهم به فیلم اسپانیایی «عروس» که بر اساس نمایشنامه عروسی خون لورکا ساخته شده است). به جمع شدنهای اعضای خانواده در همان شب حادثه توجه کنید. همان دوستان درباره الی انگار به ورژن اسپانیایی در خانهی پدر لائور جمع شدهاند. زمان خداحافظی لائورا از خانوادهاش را ببنید. فقط دست مادر خانواده یک کاسه آب کم است که پشت سر لائورا بریزد. اگر چه در جدائی ما رفتارهای کلیشهای ایرانیها را نمیبینیم یا کم با آن مواجه میشویم اما از آن ایرانیتر در آثار فرهادی سراغ دارید؟
5- پاکو سالهاست که در همان روستا بوده و کار کرده. با خانواده لائورا بزرگ شده و در آن خانواده رفت و آمد داشته اما چه طور همان اول متوجه نمیشود بچهای که بغل لائوراست نوه خواهر اوست؟
6- فرهادی مگر پیش از این سابقه ساخت فیلمهای جنائی داشته؟ آدم ربایی در این حد و اندازه نه تنها ما را از سینمای اجتماعی فرهادی دور میکند بلکه او را به آثار جنایی هالیوودی نزدیک میکند. به پلانهایی که در ابتدا در حال برش زدن عکس دختر بچهای در روزنامه است توجه کنید. چقدر هالیوودی و غیر فرهادیست. حالا آن را با پلان صندوق صدقه در فیلم درباره الی و دستگاه کپی در جدایی مقایسه کنید. فرهادی در این فیلم در یک بلاتکلیفی محض است. فیلم «همه میدانند» اگر چه میخواهد یک حس عاشقانهای را با خود یدک بکشد. (معشوقی که پس از گذشت سالها نه تنها معشوقه را رها نکرده بلکه برای فرزند مشترکش با او حاضر است هر کاری بکند)، از طرفی دوست دارد پلیسی باشد و با بازجویی و بازبینی فیلمهای بدست آمده و با پلیس بازنشسته خودش را به آن فضا نزدیک کند. تنها چیزی را که شاید انتظارش را نداریم همین جمله است «دخترتون با ماست، به پلیس اطلاع بدید کشته میشه، منتظر باشید». – چشم آقای فرهادی،تا آخر فیلم منتظر میمانیم تا این آدم ربایی نمایشی تمام شود. اگر فیلم بعدی فرهادی را دیدید که در هالیوود و با همان ساختار و فضاسازی ساخته شد تعجب نکنید. او در این فیلم خاویرباردم را شبیه شهاب حسینی و پنه لوپه کروز را شبیه ترانه علیدوستی در آورده. ساختن آش شله قلمکار هالیوودی-ایرانی دیگر کار پیچیدهای نیست.
7- پیش از این فیلم نمائی در فیلمهای فرهادی نمیبینید که بلااستفاده باشد. هر عنصر کارکرد داستانی و مفهومی خود را در ادامه پیدا خواهد کرد. تکلیف زنی که در بالکن با اندامش برای پاکو دلبری کرد چه میشود؟ کجا قرار است تاثیر حضورش را ببینیم؟ نشان دادن آنهمه پلان از بالا، آنهمه نمای بسته از فانتوم که در حال تصویربرداریست قرار است کدام خلا در فیلم را پر کند؟
8- یعنی با دیدن یک جفت کفش خاکی و گلآلود توسط ماریانا (خواهر لائورا) او باید شک کند که دخترش در این حادثه نقش داشته؟ یعنی در یک روستا با سابقه کشاورزی مشخص، گل آلود شدن کفشهای دخترش و دختر لائورا باید اینقدر عجیب و دور از ذهن باشد که او به داستان پشت پرده پی ببرد؟
9- چقد شخصیت و پلان هست که میتواند حذف شود و به اصل داستان لطمه نخورد؟ سه تصویربردار هوایی را حذف کنید. همان تصویربردار ساده مراسم باشد. چه فرقی میکند؟ قضیه حضور پاکو در مدرسه را حذف کنید. حالا چند تا دیالوگ مفهومی نگوید، چه فرقی میکند؟
کارگرهایی که حتی یک بار هم در طول داستان نقش نداشته اند را بیشتر به حاشیه ببریم. چه فرقی میکند؟ قطع کردن برق توسط دزدها را فاکتور بگیریم (اینکه با چه سرعتی خودشان را به مهمانی رساندهاند بماند، چون بعد از آن بالافاصله خانه با نور شمع روشن شد و مهمانها از حیاط به داخل خانه آمدند و این مساله احتمال دزدی را کمتر میکند.) چه فرقی میکند؟ لائورا برای پیدا کردن دخترش به اتاق زیرشیروانی میرود. پنجرهای که یک تکه شیشه آن شکسته را میبینیم. شیشهای که قطعا انسان از آن عبور نمیکند. دیدنش توسط لائورا و مخاطب چه فایدهای دارد؟
شاید این سوالها مخاطب را از لذت دیدن فیلم جنایی معمایی فرهادی دور کند. اما رسیدن به جواب این پرسشها میتواند دید بهتری به این فیلم و شاید فیلمهای بعدی فرهادی بدهد.
از وقتی که رزتا، در فیلم «روزتا» ساخته برادران داردن تصمیم گرفت که دوستش که چندین بار در مقاطع مختلف به او کمک کرده را لو دهد تا به هر قیمتی که شده شغلی بدست آورد، تا زمانی که ساندرا در فیلم «دو روز و یک شب» ساختهی همین دو کارگردان حاضر نشد به هر قیمتی شخصی از شغلش اخراج شود تا او به سر کار سابقش برگردد، ۱۵ سال طول کشید. آن نگاه انسانی که رزتا در انتها به خاطر ناراحتی از کاری که انجام داده باعث شد خودش از شغل بدست آمده استعفا دهد. آن نگاه انسانی که دوستش در انتها به نوعی او را با هر رفتار اشتباهی میبخشد، در فیلم «دو روز یک شب» کاملتر شده و شخصیت به خاطر به دست آوردن یک شغل دست به هر کاری نمیزند. «دو روز و یک شب» را شاید ادامه داستان همان دختر فیلم «روزتا» باید دانست که حالا باز در یک دو راهی اخلاقی قرار گرفته. دوراهی که این بار بدون
عذاب وجدان از یک امتحان اخلاقی سربلند بیرون میآید. برادران داردن در کنار اینکه فیلمسازان درجه یکی به حساب میآیند، معلمین اخلاق هم هستند که به نوعی اصغرفرهادی شاگرد این سینمای اخلاقمدار به شمار میآید. بعدتر به شباهت سینمای فرهادی و این دو برادر بیشتر خواهیم پرداخت. اگر شناختی از سینمای برادران داردن ندارید از امروز دیدن آثار این دو فیلمساز را در برنامه خود قرار دهید. سینمای به شدت ساده اما عمیق.
فیلم شعر بی پایان اگر چه به نوعی زندگینامه کارگردان آن آلخاندرو خودوروفسکی محسوب میشود اما نگاه شعرگونه به زندگی و گذشتهاش و همچنین خلق تصاویر زیبا و خیالآنگیز آن را از یک فیلم اتوبیوگرافی خارج کرده. فیلم دوران کودکی، نوجوانی و جوانی شاعری را به تصویر میکشد که چگونه فراز و نشیبهایی را در زندگی پشت سر گذاشته و در آخر تصمیم میگیرد برای ادامه زندگی به فرانسه برود. تصاویرِ گاه خیرهکننده و صحنههای گاه سمبلیک راه بر تاویل آن باز میگذارد. اگر چه در این فیلم با یک شاهپیرنگ به معنای کلاسیک آن روبرو نیستیم اما خرده پیرنگها هستند که در شکلگیری داستان کلی فیلم نقش دارند. خردهپیرنگهایی که در برخی لحاظات به خوبی به هم پیوند نخوردهاند. صحنهای که پس از فال تاروت میبینیم آلخاندروی جوان وارد خانه دوستش انریکه شده و با نامزدش به او خیانت میکند. این عدم پیوند با صحنهای که به طور کاملا اتفاقی با یک مسئول سیرک آشنا شده و به عنوان دلقک در یک سیرک ایفای نقش میکند از آن دست لحظاتی از فیلم است که با یک روند منطقی پیش نمیروند. اگرچه زلزله اغراقگونه و مرگ شخصی که دل و رودهش از هم پاشیده در ابتدای فیلم هم روند منطقی ندارد اما حضورشان به حال و هوای کلی فیلم کمک زیادی کرده.
اگر علاقمند به دیدن فیلمی با لحظات و صحنههای شاعرانه و گاه رویاگونه هستید دیدن شعر بیپایان ساخته آلخاندور خودوروفسکی را از دست ندهید.
باید کلاه از سر برداشت به احترام پیرمرد ۸۴ سالهای که هنوز تجربه کردن را بخشی از هنر سینما میداند و بیپروا دست به هر شیطنتی میزند. در زمانهای که هالیوود بخش زیادی از حافظه بصری علاقمندان به سینما را مسموم کرده است، دیدن آثار شاهکاری چون زنده ماندن (۲۰۱۰) و حشرهها (۲۰۱۸) به شدت پیشنهاد و توصیه میشود. در ابتدا به خاطر جسارت شخصی چون شوانکمایر؛ فیلمساز بزرگ حال حاضر سینمای چک و در ثانی آنچه که او به عنوان سینما به مخاطب عرضه میکند.
شوانکمایر هر آنچه در چنته دارد را به نمایش میگذارد. سینما، انیمیشن، تدوین، روانشناسی، فلسفه، و در همین حین با مخاطب بارها و بارها شوخی میکند. او نه تنها تمام اینها را میداند بلکه میفهمد کمدی را چگونه عرضه کند. حضور او در ابتدای هر دو فیلم یاد شده نه تنها
اصل فاصلهگذاری را پیاده میکند بلکه زمانی میخرد برای بیان شوخیهایش و اینکه مخاطب را برای دیدن آثار عجیبش آماده کند. شوانکمایر که در فیلم زنده ماندن Surviving Life 2010 به سراغ یک مبحث روانشناسی بر اساس نظریات فروید و یونگ میرود. در فیلم حشرهها Insects 2018 سعی در برداشتن مرز میان سینما، تئاتر،واقعیت و خیال دارد. او به خوبی مدیوم سینما را میشناسد و با تمام تمهیدات آن میخواهد در مرز سینما نبودن قدم بگذارد. تا جایی که بارها و بارها در فیلم حشرهها سعی میکند به مخاطب یادآور شود این چیزی که میبینید فیلم است با آدمهای واقعی دنیای واقعی اما چیزی که بر صحنه رخ میدهد داستان دیگریست، داستان انسانهایی که در یک تعبیر نمادین هر یک به حشرهای تبدیل شدهاند.
سری جدید سریال High Maintenance که از سال ۲۰۱۶ شروع شد و اکنون دو فصل از پخش آن میگذرد پیرامون یک ساقی مواد مخدر (ماریجوآنا) است که هر قسمت داستان یکی از مشتریهایش را روایت میکند. مشتریهایی که هر کدام دنیای پر مشغله خود را دارند. دلیلی که باعش شد دست به نوشتن ببرم ویژگیهای منحصربفرد این سریال بود.
* سریال از چندین داستان جدا از هم ساخته شده. داستانهایی که هر کدام پتانسیل تبدیل شدن به یک قسمت بلند حداقل ۴۰ دقیقهای را دارند. اما سازنده تنها به بخش کوچکی از روایت هر زندگی میپردازد. چالشهای بییست دقیقهای که هر داستان یک شروع با معرفی شخصیتها، میانه و طراحی بحران و در نهایت پایانبندی قابل قبول که هر اپیزود را به یک فیلم کوتاه بدل میکند دارد.
* آشناییزدایی از مفهومی به نام ماریجوآنا، یکی از تلاشهاییست که در این سریال به چشم میآید. لزوما پخشکننده مواد مخدر یک خلافکار سابقهدار با جرایم مختلف نیست. لزوما مصرفکنندگان این نوع مواد آدمهای به بنبست رسیده و بازندهای نیستند. در یکی از همین قسمتها میبینیم که مشتری یک رکورددار رقص است که توانسته چندین روز بیوقفه برقصد. فروشنده که خود جوان ساده (و غالبا اخلاق مدار)یست به درآمد کماش قانع است. با دوچرخه مسیرها را طی میکند و زندگی سادهای دارد. کسی از او شاکی نیست و نه تنها با مشتریها بلکه با مردم عادی نیز سعی میکند رفتار انسانی داشته باشد.
* سریال در مورد انسان قرن ۲۱م با مسائل قرن ۲۱م است. زندگی انسانی که برای اکثریت گاه عجیب و ناآشناست. و البته انسانی که میتواند فارغ از مذهب، جنسیت و گرایشات مختلف آن، سلایق و نژادها، با یک نقطه اشتراک در یک قاب با سایرین قرار بگیرد. این پیوند دهنده که حالا چیزی جز ماجوآنا نیست این تفاوتها و همزیستی را به زیبایی نشان میدهد. اگر چه تصویر، تصویر یک جهان پیشرفته است اما با مفاهیم غالبا انسانی و جهانشمولش مخاطب را دعوت به دیدن این مفاهیم ساده و گاه غافل شده از آن میکند.
* اتفاق مهم روایی که در این سریال میافتد فارغ از جریان هر قسمت. داستان شخصیت اصلی یا همان پخشکننده است که در پسزمینه سایر داستانها شکل میگیرد. دانههای پازلی که در هر قسمت پخش شدهاند، از فصل اول تا انتهای فصل دوم. حالا با در کنار هم قراردادنشان به کلیت زندگی شخصی میرسیم که از ابتدای سریال او را دیدهایم اما چیز زیادی از خودش و زندگیاش دستگیرمان نشده. این روایت در پس زمینه سایر اپیزودها از ظرافت های سریال High Maintenance است.
* اگر سریالی بدون پیچ و خم های رایج سریال سازیهای روز دنیا میخواهید که کمی به زندگی واقعی نزدیک باشد. بیشک High Maintenance انتخاب مناسبیست. مخصوصا قسمت پایانی فصل دوم که عصاره تمام سریال است. با تمام زیباییهای یک زندگی ساده و بیدغدغه که روزگار آن را به ما بدهکار است.
Le Redoutable یا عشق من گدار که به یک دوره مهم از زندگی این کارگردان مطرح سینمای فرانسه میپردازد، روایتی گاه طنز از زندگی و فعالیتهای سینمایی و سیاسی او ارائه میکند. فیلم که بر اساس نوولی به اسم «یک سال بعد» نوشته ی آن ویازمسکی همسر گدار ساخته شده، قرار است به نوعی فرم آثار ساخته شده در آن سالهای ژان لوگ گدار را تداعی کند و در همین راستا از انواع تکنیکهای تدوینی و روایی برای پیش برد داستان بهره میگیرد. فیلم اساسا بازی با همین تکنیکهاست. (نمونهی مشهود آن همان اصل فاصلهگذاریست که خود گدار نیز در آثارش از آن بهره برده است) در جایی گدار به معشوقهاش میگوید که قرار نیست صدایی بر روی تصاویر در مورد عشق تو سخن بگوید. همان لحظه صدایی بر روی تصاویر حس و حال دختر را بیان میکند. یا لحظه درخشان فیلم زمانیست که آنها در سینما مشغول دیدن فیلم مصائب ژاندارک ساختهی درایر هستند. دیالوگهای گدار و معشوقهاش با تصاویر شخصیتهای فیلمی که میبینند در هم آمیخته میشود و این تلفیق از آن لحظات فیلم درایر اثر جدیدی خلق میکند.
آشنایی با دیدگاههای سینمایی، سیاسی و حتی زندگی عاشقانهی این کارگردان پتانسیل تبدیل شدن یک اثر سینمای خوش ضربآهنگ را دارد. فیلمی که با خلاقیت سازندهی آن به اثری دلنشین تبدیل شده است. Michel Hazanavicius را که پیشتر با فیلم The Artist محصول سال ۲۰۱۱ میشناسیم، با همان مولفه سینمای فرانسه (که بعد از ژان پییر ژونه به نوعی تبدیل به هویت آثار فرانسوی شد) این بار به روایت داستان زندگی گدار میپردازد. برشهای امپرسیونیستی که به درون حالات و افکار شخصیتها رفته و بخشی از آن به نمایش میگذارد. روزهای جشنواره کن است و (آن) معشوقه گدار قرار است چند هفتهای در ویلای شخصی باشد که در میان صحبتهای گدار با برشی به معرفی او وارد میشویم. این برش و معرفی را از فیلم «آملی» به بعد بیشتر در سینمای دنیا شاهدیم. عشق من گدار را می توان کُلاژی از فرمها، روایتها و بخشهایی از زندگی ژان لوکگدار فیلمساز بزرگ فرانسوی دانست که در همنشینی با یکدیگر به یک اثر ماندگار تبدیل شده است.
فیلم عروس که بر اساس نمایشنامه عروسی خون لورکا ساخته شده، اگر چه تلاشی بر پررنگ کردن درام این متن ندارد اما تماما بر این اینکه یک اثری تحسین شونده در فضاسازی ارائه کند میکوشد. که میتوان گفت نقطه قوت فیلم نیز همین است. انتخاب لوکیشنها، رنگ، موسیقی، قاببندی ها و اتمسفر کار فیلم را به بومی بدل کرده که هر کدام از عناصر همچون رنگی پخته بر روی آن نشسته. داستان نمایشنامه لورکا بعد از گذشت سالها و نشستن غبار زمان بر آن، به اثری کم کشش و از نگاهی کلیشهای تبدیل شده اما این ظرافت در خلق یک نسخه سینمایی این نمایشنامه است که آن را به فیلمی قابل دفاع تبدیل میکند. فلیمی به شدت ساده اما جاندار. که حتی ریتم گاها کُند آن خللی در ارتباط مخاطب با فیلم ایجاد نمیکند.