مستند جهنم روی زمین که به سقوط سوریه و قدرت گرفتن داعش میپردازد از این جهت فیلم مهم و قابل توجهیست که به شیوهای از حکومتداری اشاره میکند که نمونهی آن را در کشورهای دیکتاتورزدهی خاورمیانهای بارها دیدهایم. فیلم با نوجوانی شروع میشود که در مدرسه با همکلاسیانش تلاش کرده بود با اعتراضات کشورهای عربی همراه شوند. آنها روی دیوار شعارهایی علیه اسد و حکومت مینویسند. اما کمی بعد با سرکوب جدی رژیم اسد روبرو میشوند. سرکوب و بازداشتی که کمکم به اعتراضات خیابانی توسط مردم میانجامد. و اینبار سرکوب گستردهتر و در ادامه جداشدن بخشی از ارتش سوریه و تشکیل ارتش آزاد سوریه. اما داستان به همینجا ختم نمیشود. در کنار ارتش آزاد سوریه جبهههای دیگری علیه اسد شکل گرفته که هر کدام هدفی را دنبال میکنند. و البته جبهههایی که در کنار اسد قرار میگیرند. همچون حزب الله لبنان که با حمایت ایران وارد معرکهی سوریه میشود. یکی از این گروهها به گفتهی این مستند جبههایست که از سوی خود اسد برای ترساندن مردم شکل گرفته، از طرفی شاخهی جدا شده از القاعده که بعدا تبدیل به داعش میشود هم یک سر دیگر ماجراست که تلاش میکند نگاه ایدئولوژیک خود را بر سرزمینهای به تصرف درآمدهاش پیاده کند. در این آشفته بازار عملا سوریه به جهنمی تبدیل میشود که هنوز پس از به اصطلاح حذف داعش کماکان شاهدش هستیم. هنوز گروههایی خواستار حذف اسد از قدرت هستند و برای همین کماکان خبرهایی از درگیری در سوریه و به خاک و خون کشیدن مردم بیدفاع به گوش میرسد. دیدن این فیلم برای تمام ایرانیها مهم و ضروریست. اینکه چه طور یک کشور خواهان تغیر تبدیل به یک خرابه میشود. و ما کجای این داستان ایستادهایم. و چقدر با آن فاصله داریم.
فیلم «در جسم و روح» یا “On Body and Soul” محصول سال ۲۰۱۷ را شاید بتوان یکی از بهترین فیلمهای امسال دانست. فیلم داستان سرراستی دارد. زن و مردی متوجه میشوند که خوابهای یکسانی میدیدهاند. خوابی که در آن به صورت گوزن در جنگلی برف زده زندگی میکنند. فیلم که در واقع روند تغییر شخصیت زن را به تصویر میکشد، قرار است تغییرات او از یک زن کملا مقرراتی و خشک که همچون ماشین رفتاری عاری از احساس دارد را به یک زن عاشق پیشه نشان دهد. زنی که در انتها به خاطر شکست عشقی حتی حاضر است رگ خود را بزند. «در جسم و روح» با در کنار هم قرار دادن برخی المانها سعی میکند مفاهیمی غیر از یک داستان ساده را یادآور شود. عاشق شدن زن و مرد در یک کشتارگاه که غالبا یک فضای کاری خالی از عاطفه است و همچنین دزدیده شدن داروی تحریک کنندهی گاو توسط فردی که در ادامه متوجه میشویم زندگی زناشویی موفقی ندارد از آن دست ارجاعاتیست که به عشق زن و مرد بُعد دیگری میبخشد. مردی که ازدواج کرده و ازدواج موفقی نداشته و از طرفی دختری که هیچگاه عاشق نشده دو روی سکه یک رابطهی عاطفیاند. و گاهی آنقدر پر از تفاوتند که تنها خوابهایشان نقطه اتصال و تفاهمشان میشود. فیلم یک داستان ساده عاشقانه را در کنار صحنه های خشن سلاخی کردن گاوهای کشتارگاه به طوری دلنشین در کنار هم قرار میدهد که تازه یادمان میآید آن زن و مرد نیز پس از وصال از دنیای خیالی چهارپایان پا به دنیای واقعی انسانها میگذارند. و عشق راز عبور آنها از آن جهان سرد و وحشی به دنیای واقعی انسانها میشود که تلاش میکنند در کنار هم زندگی کنند. با تمام تفاوتها. فیلم در جسم و روح ساختهی کارگردان لهستانی خانم ایلدیکو انیدیست، با پلانهایی ساده و گاه همچون قاب عکس که به زیباییهای فیلم اضافه کرده است. دیدن این فیلم به یادماندنی حتی برای آنهایی که علاقهای به سینمای اروپا ندارند نیز توصیه میشود.
The Other Side of Hope یا روی دیگر امید آخرین ساخته کوریسماکی سینماگر بزرگ فنلاندی همچون اثر پیشین خود داستان یک مهاجر را روایت میکند. او در این فیلم نیز پارامترهای آثار پیشین خود را همواره بازنمایی میکند. طراحی صحنه و لباس مینیمال. کهنه بودن آکساسورا صحنه که یادآور فیلمهای دهه ۶۰ و ۷۰ میلادیست. بازی ماشینی کارکترها که انگار الگو برداری شده از همان بازی ماشینی شخصیت فیلمهای روبربرسون است.
اینبار سایه داعش برخاورمیانه و بی خانمان شدن یک جوان سوری بحث اصلی فیلم است. حضور ناخواستهی او در کشور فنلاند که برای او همچون بهشت است اما دولت و نژادپرستان فنلاندی او را اذیت میکنند گره اصلی فیلم به شمار میرود. گرهای که با کمک یک پا به سن گذاشتهی فنلاندی که مدیریت یک رستوران را به عهده دارد تا قسمتی باز میشود. روی دیگر امید اگر چه ریتم تقریبا کندی دارد اما با دیدن تصاویر از زندگی شخصیتی که تا آخرین لحظه امیدش را به رسیدن به خواهرش از دست نمیدهد کمی آن ریتم خسته کننده را میپوشاند. به هر حال این فیلم برای آنهایی که آشنایی با آثار کوریسماکی دارند یک روند خطی به شمار میرود.
سال ۲۰۰۲ انیمیشن کوتاهی ساخته شد که توانست جشنوارههای زیادی رفته و جوایز متعددی را کسب کند. داستان این انیمیشن مکزیکی که به صورت خمیری ساخته شده سرراست است. مردی شب اول خاکسپاریاش در دنیای مردگان وارد یک بار شده و آنجا با زنی خواننده آشنا میشود. این انیمیشن با نام Hasta los huesos را میتوانید اینجا مشاهده کنید.
به روایتی این انیمیشن آن سالی که در جشنوارهی آنسی، یکی از معتبرترین جشنوارههای انیمیشن جهان به نمایش در میآید یکی افراد حاضر در آن جشنواره تیم برتون بود که همه او را با آثار غالبا فانتزی اش میشناسند. چند سال بعد انیمیشن عروسمردگان یکی از مهمترین انیمیشنهای این کارگردان ساخته میشود. انیمیشنی که انگار وامدار ایده اصلی آن انیمیشن مکزیکیست. با همان لوکیشن در بار. با همان کرمی که در طول کار حضور دارد.
کُکُ داستان پسر نوجوانیست که به خاطر برداشتن گیتار یک شخص مرده به دنیای مردهها راه پیدا میکند. او باید دعای خیر خانواده اش را پشت سرش داشته باشد که بتواند به دنیای زندهها برگردد. اما ذرهذره زمان را از دست داده و همچون شخصیت انیمیشن Hasta los huesos استخوانهایش نمایان میشود. موسیقی و یک قطعه عکس همچون انیمیشن نام برده از اصلیترین عناصر انیمیشن کُکُ است. قطعهی معروف La llorona، قطعه مشترک و به نوعی مهم هر دو انیمیشن است. مولفههایی که تکرار میشوند. زنده نگه داشتن یاد مردهها، حضور عکس، موسیقی، و به استخوان تبدیل شدن کاراکترها. و جالب است هر دو انیمیشن به یکی از عقاید مردم مکزیک درباره مردههایشان اشاره میکنند. به هر حال فیلمهای «کُکُ» و «عروس مردگان» را می توان وامدار مستقیم ایدهی مرکزی این انیمیشن دانست.
اما امسال انیمیشین دیگری در اسکار حضور داشت که مستحق توجه بیشتری بود.
انیمیشن Loving Vincent اگر چه پیچ و خمهای درام کُکُ را ندارد اما چند ویژگی مهم دارد. ۱-به معرفی پدر هنر مدرن جهان یعنی وینسنت ونگوگ میپردازد. ۲-از تکنیک نقاشیهای خود ونگوگ برای خلق این انیمیشن بهره برده شده است. ۳-به ابعاد مختلف مرگ این هنرمند بزرگ میپردازد ۴-شروع برخی از پلانها و صحنهها بازسازی برخی از نقاشیهای مهم اوست ۵-مفهوم واقعی انیمیشنسازی دقیقا با کشیده شدن ۶۵۰۰۰ نقاشی توسط ۱۰۰ هنرمند شکل گرفته میشود، نه تکنیک تقریبا آمادهی ۳بعدی. به هر حال جایزه گرفتن انیمیشن Loving Vincent میتوانست به شناخت بیشتر این هنرمند کمک بزرگی کند. وگرنه انیمیشنهایی همچون کُکُ از پاپیولار بودن خود با فروش بالا تا کنون بسیار سود بردهاند.
Alex van Warmerdam کارگردان هلندی که اخیرا دو فیلم را از او دیدهام را شاید بتوان در ردهی کارگردانهای متفاوت سینمای اروپا دانست. دو اثر اخیر این کارگردان به نامهای (۲۰۱۳)Borgman و (۲۰۱۵)Schneider vs. Bax از آن اثاریست که با انبوهی از نشانهها و شخصیتهای سمبولیک سعی در درگیر کردن ذهن مخاطب دارد.
Borgman اگر چه داستان آشنایی دارد اما حال و هوای خاص کارگردان در آن دیده میشود. داستان مرد بیخانمانی که وارد زندگی خانوادهی ثروتمندی شده و تک تک اعضای خانواده را به نحوی حذف کرده و فرزندان آنها را به گروه بیرحم خود اضافه میکند. شخصیتهای خونسرد، ریتم تند در بازی، رفتارهای گاه غیرعادی، و استفاده از برخوردهایی که تا پیش از آن برای بیننده آشنا نیستند از آن دست نشانههاییست که به امضای کارگردان تبدیل شده است. البته نمیتوان این حقیقت را نادیده گرفت که که فیلم Borgman بیننده را هم به یاد فیلم فانی گیم اثر میشائیل هانکه میاندازد و هم آثار لانتیموس یونانی. رفتارهای عجیب و گاه سوالبرانگیز و یا حضور شبحگونهی مرد در خانه که یادآور فیلم 3Iron است.
Schneider vs. Bax اما چند پله بالاتر از فیلم Borgman قرار میگیرد. یک بازی ژانری با آثار گانگستری، جنایی. عصبیت کاراکترها همان است که در اثر پیشین کارگردان دیدهایم. شخصیت پردازیهای منحصربفرد. نشانههای وسیعتر که نمود خود را در طراحی صحنه، رنگ و نور، انتخاب لوکیشن و حتی برخورد کاراکترها با یکدیگر نشان میدهد. خلافکاری که به هیچ کس رحم نمیکند اما در مقابل تن یک زن نمیتواند مقاومت کند. همگی باعث میشوند که این فیلم از یک فیلم صرفا جنایی با تعقیب و گریز به یک اثر نمادین تبدیل شود. انسان موضوع مهم این دو اثر آخر کارگران هلندیست. انسانهای تنها، انسانهایی که دوست دارند مورد توجه قرار گیرند (شخصیت زن صاحبخانه در فیلم Borgman) و (شخصیت دختر بکس در فیلمSchneider vs. Bax). انگار شخصیتهای اصلی این دو هستند که داستان پیرامون حضور آنها شکل میگیرد. نقش جنایت و همچنین عادی تلقی شدنش توسط برخی کاراکترها مسالهایست که شخصیتهای اصلی که نام برده شد کمکم با آن درگیر شده و خود به بخشی از بروز آن تبدیل میشوند. انگار این تنهایی و بیتوجهیست که آنها را به سمت جنایت سوق میدهد.
دیدن فیلمهای Alex van Warmerdam مخصوصا Schneider vs. Bax شما را با روی دیگر سینمای خاص اروپایی آشنا میکند. سینمایی که میخواهد داستان و ریتم سینمای هالیوود را با شخصیتپردازیها و نشانههای آثار متاخر اروپایی درهم آمیزد. سینمایی که انگار یک امضای شخصی دارد اما دستخطش امانت گرفته از دیگر آثار است.
در این متن به قصه های هر اپیزود جداگانه پرداخت میشود.
فصل چهارم سریال پر طرفدادر بلک میرور یا همان آینه سیاه چند هفتهایست که منتشر شده. این سریال که دو فصل ابتداییاش در بریتانیا ساخته شده بود. دو فصل شش قسمتهی بعد را با تهیهکننده هالیوودی تجربه کرد. چیزی که در این فصل بر خلاف سه فصل گذشته آن را تجربه نکردیم رویارویی با ایدههای جدید و غافلگیر کننده بود. بزرگترین تفاوت این فصل با سه فصل پیشین خود شیوه برخورد با درام و تکنولوژیست. در این فصل در تکتک اپیزودها (به چز اپیزود پنجم) با معرفی تکنولوژیهایی روبرو هستیم که تمامی در خدمت پیشبرد درام است. جریانی که در سه فصل گذشته خلاف آن را شاهد بودیم. در فصل اول تا سوم ما تصویری از حال یا آیندهای را میبینیم که تکنولوژی و فضای مجازی گاه زندگی را وحشتناکتر از آن چیزی میکنند که فکرش را میکنیم. ما با فرآیندهایی روبرو هستیم که به خلق قصهای جذاب میکوشد. اما در فصل چهار تقریبا قصههای گاه تکراری به مدد ابزارهایی روایت میشوند که نمونههای آن را در فصلهای گذشته دیدهایم. قسمت اول فصل چهارم داستان جوان خلاقی در زمینه ساخت بازیهای کامپیوتری را روایت میکند که بر اساس دی ان ای هر شخص یک کپی از آن تهیه کرده و آن را به داخل کامپیوتر میفرستد. جریانی که ما پیش از این در فصل دوم و در اپیزود کریسمس سفید دیده بودیم. در قسمت دوم داستان مادری را روایت میکند که در مغز دخترش تراشهای قرار میدهد تا بتواند تصاویری که او میبیند را کنترل کند. ما شبیه این داستان و اتفاقاتی که رخ داد را در قسمت سوم فصل اول یعنی The Entire History of You دیده بودیم. در آن قسمت مرد با رجوع به حافظه تصویری همسرش به خیانت او پی میبرد. در اپیزود سوم فصل چهارم دوباره بحث ورود به حافظه این بار با دستگاهی متفاوت مطرح میشود. یعنی در این قسمت هم باز اتفاقی رخ نمیدهد. نه سخن از تکنولوژی منحصربه فردی می شود و نه تاثیرات فضای مجازی و یا علوم کامپیوتر را شاهد هستیم. یک قتل رخ داده و حالا با یک سری ابزارهای پیشرفته که حافظه افراد را جستجو میکند قاتل پیدا میشود. در قسمت چهارم کمی از سوژهای تکراری خود بلک میرور دور میشویم. این بار با سوژهای روبرو هستیم که نمونه متفاوتر آن را در فیلم خرچنگ اثر لانتیموس دیده بوده بودیم. زن و مردی باید برای خودشان یک جفت پیدا کنند. این همسر ایدهآل توسط یک سیستم کامپیوتری انتخاب میشود. اما گاه رفتارهای عجیب شخصیتها در متوقف کردن زمان مخاطب را کلافه و دلسرد میکند. سوژهای تکاندهنده سه فصل قبل جای خودشان را به داستانهای عامهپسند هالیوودی دادهاند. قسمت پنجم اما شرایط کاملا عوض میشود. یک سوژه ناب همچون سه فصل گذشته را میتوان آبروی این فصل از بلک میرور دانست. سگهای کامپیوتری و تربیت شده که کارشان محافظت از انبار کالاهای مهم است زندگی را بر مردم منطقهای سخت و غیر ممکن کردهاند. آنها در پی شکار انسانهایی هستند که در آن حوالی زندگی میکنند. این قسمت که به صورت سیاه و سفید ساخته شده آن وحشت موجود در دنیای تحت کنترل تکنولوژی را به خوبی و با زبانی کاملا نمادین به تصویر میکشد. انسانهایی که از هراس کشته شدن توسط این کامپیوترها خودشان را در پناهگاههایی امن مخفی میکنند. دیدن این اپیزود از این فصل را از دست ندهید. قسمت ششم و آخر فصل چهارم تلفیقی از چند اپیزود گذشتهی بلک میرور است. درآمیختگی تکنولوژی با حال و هوای دهههای گذشته را در قسمت چهارم فصل سوم یعنی San Junipero دیده بودیم. اولین داستانی که در این اپیزود معرفی میشود یک داستان اقتباسیست به نام «معتاد به درد» که اگر چه تکنولوژی معرفی شده در آن، تکنولوژی جدیدتری نسبت به چند قسمت اول همین فصل به حساب میآید اما بیش از آنکه به چالش کشیدن این فنآوری باشد داستان دکتریست که ذره ذره به درد کشیدن خودش عادت کرده و از آن لذت میبرد. یعنی باز با درامی روبرو هستیم که تکنولوزی در قوت بخشیدن به آن وارد میشود. شخصیت مرد که در طول داستان معرفی میشود به کمک دستگاهی که در اختیار او قرار گرفته پرداخت میشود. در واقع بیشتر داستان شخصیت است تا تکنولوژی. دومین روایت در این اپیزود منتقل کردن یک کپی از حافظه به یک ذهن دیگر یا یک دستگاه دیگر است. نمونه معرفی این تکنولوژی را در همان اپیزود کریسمس سپید دیده بودیم. یک کپی از حافظه زنی در شرف مرگ را به ذهن همسرش منتقل میکنند. و در ادامه آن را در بدن یک میمون اسباببازی میگذارند. روایت سوم هم دقیقا همچون روایت دوم ذهن یک قاتل (که انگار واقعا قاتل نبوده) را قبل از اعدام در یک دستگاه کپی میکنند. او به یک موزه منتقل شده و در آنجا بازدیدکنندگان میتوانند دوباره او را شکنجه دهند. تلفیقی از روایت دوم همین اپیزود و اپیزود دوم فصل دوم یعنی White Bear که در آن یک جنایتکار بارها و بارها به خاطر یک اشتباه شکنجه میشود.
در کل میتوان اینطور نتیجه گرفت که ایدههای نویسنده تقریبا در این فصل به تکرار رسیدهاند و ما شاهد اثار شوکهکنندهای همچون سه فصل گذشته نیستیم. قسمت آخر فصل چهارم به اسم «موزه سیاه» به نوعی جمعبندی تمامی رخدادهای این فصل است. و حالا نمیتوان با قاطعیت گفت این فصل را باید پایان این سریال بدانیم و یا نویسنده قصد دارد در فصل بعد با قدرت بیشتری اپیزودهای آن را بنویسد. چیزی که در این فصل به شدت خلاش حس میشد خلاقیت گذشته بود.
فیلمهای ضد قصه و ضد پیرنگ غالبا در سینمای هالییود که همواره به دنبال یک تداوم هم هستند تبدیل به یک آش شلهقلمکاری میشود که نه قصهی درستی روایت میکنند و نه ضد قصه هستند. نمونهاش فیلم داستان a ghost story. پلانهای بیدلیل طولانی (جایی که دختر شروع میکند به خوردن کیک) + روایت یک داستان فلسفی در خود اثر که تقریبا ماهیت اصلی فیلم را بر ملا میکند (جایی که شخصی در پارتی از فلسفه خلقت انسان سخن میگوید) + پیرنگ پر از ابهام (روحی که یک سیر تاریخی را طی میکند و دوباره در کنار خودش میایستد چه طور کاغذ را در میآورد؟ و اصلا چرا برای یک روح این عمل در آوردن کاغذ اینقدر سخت است؟ و چرا باید متن نوشته شده هیچگاه مشخص نشود؟) میشود اثری که یک ساعت و نیم برای روایت یک داستان کوتاه زمین و زمان را به هم میبافد. شاید تصاویر غالبا زیبا و تدوین از پیش تعین شده کمی ریتم و تنوع بصری را کنترل کردهاند اما این فیلم بیش از اینکه یک اثر چند لایه باشد یک اثر شبه روشنفکرانه است که سعی میکند خاص به نظر برسد. A Ghost Story اگر تلاشش را بر روایت زندگی یک روح تنها که قرار نیست این جهان را ترک کند متمرکز میکرد و دست از تلاش بیهوده و سوالبرانگیز برای در آوردن یک تکه کاغذ بر میداشت، شاید با یک فیلم قابل قبولتری روبرو میبودیم.
خرچنگ که یکی از آخرین ساختههای کارگردان معروف و جریانساز یونانی یعنی یورگوس لانتیموس است به موضوع عجیب دیگری میپردازد. افرادی که در جامعهای عجیب زندگی میکنند باید حتما جفتی همسو و یکسان با خود پیدا کرده و با او ازدواج کنند. در غیر این صورت بلافاصله به هتلی فرستاده میشوند که در آنجا ۴۵ روز فرصت دارند جفت خود را در میان دیگر مراجعه کنندگان پیدا کنند. اگر در این فرصت نتوانند شخص مورد نظر خود را بیابند باید به حیوانی که خودشان پیشنهاد میدهند تبدیل شوند و یا به ناخواسته به حیوانی دیگر. داستان از جایی شروع میشود که مرد جوانی پس از جدا شدن از همسرش به این هتل آمده تا برای خود جفتی پیدا کند. او در این بین زنی را مییابد که انگار همچون خودش بیروح و بیاحساس است. آنها تصمیم میگیرند که با هم شریک شوند. در این بین زن متوجه میشود که مرد بر خلاف آنچه نشان میدهد بیاحساس نیست. و چون این تنها نشانهی همسان بودنشان حالا از بین رفته باید مراتب را به مدیریت هتل اطلاع داده تا او را به یک حیوان تبدیل کنند. مرد ناچار میشود فرار کرده و به جمع مجردهایی که در جنگل زندگی میکنند بپیوندد. در آنجا نیز قانونی حکم فراماست که هیچ مجردی حق ابراز علاقه و ابراز عشق به مجرد دیگری را ندارد. از این رو خاطیان با برخورد جدی روبرو میشوند.
اگر بخواهیم آثار قبلی این کارگردان از جمله دندان نیش را تعریف و به تصویر کشیدن فاشیست و دیکتاتوری قلمداد کنیم، و فیلم آلپز را خلا انسانیت در جامعه مدرن و تلاش انسان بی احساس امروزی برای پر کردن این خلا، قطعا فیلم خرچنگ در مدح و ستایش عشق است. عشق در آن اندازه که عاشق برای رسیدن معشوق همچون وی باید کور شود. بازتعریف معانی کلاسیک عشق در جوامعی به شدت ماشینی که انسانها همچون کالا تنها با یک نمونهی عین به عین خود قادر به همنشینی هستند. اما در جامعهای که راهی جز همرنگ شدن با آن نیست این شخصیت فیلم است که تشخیص میدهد چگونه بیریا برای رسیدن به هدفش خودش را با معشوقش یکسو کند. فیلم لابستر از آن فیلمهای دوست داشتنیست که برخی صحنههای آن را پس از چند مدت دوباره مرور کرده و دل به حرکات آهستهی دوربین و آن موسیقیهای زیبایش خواهید بست. درگیر نمادها و نشانههای بیاندازهی این فیلم خواهید شد و هر کدام را برای خودتان واگشایی خواهید کرد. دیدن این فیلم برای هر علاقمند به سینمایی واجب است.
اگر فیلم دندان نیش را دیده باشید نباید دیدن فیلم «Alps» برایتان عجیبتر به نظر برسد. فیلم در مورد گروهیست که با گرفتن پولی از خانوادهایی که تازه عزیزی را از دست دادهاند سعی بر آن دارند تا نقش تازه فوت شده را برای آنها بازی کنند، مساله اصلی از جایی شروع میشود که یکی از اعضای این گروه تلاش میکند که بدون در جریان گذاشتن سایر اعضا برای یک خانوادهی تقریبا مرفه نقش فرزند تازه فوت شدهی آنها را بازی کند. تخطیهای این شخص و لو رفتن آن برای باقی اعضا مسیر رفتاری او را تغییر داده و گاه دست به کنشهای جنونآمیزی میزند. اگر چه کارگردان این فیلم در جایی گفته بود «مسیر این فیلم ادامه راه فیلم دندان نیش است به طوری که در فیلم دندان نیش شخصیتها از یک دنیای عجیب پا به دنیای واقعی میگذارند در این فیلم از یک دنیای واقعی وارد یک دنیای عجیب میشوند.» اما تاثیری که فیلم دندان نیش و مسیرهایی که برای تاویل بیشتر پیش پای مخاطب قرار میگیرد وسیعتر از فیلم Alps است. با تمامی این اوصاف Alps با در نظر گرفتن لحظات خاص با شخصیتپردازیهای منحصر به فردش و همچنین قصهی ساده اما پر از تعلیقش بر زیباییهای این اثر هنری افزوده است. دیدن این فیلم زیبا را از دست ندهید.