Warning: Undefined variable $class in /home/artudi/domains/leee.ir/public_html/wp-content/themes/leee-93/header.php on line 85
class="rtl home blog paged paged-100 wp-theme-leee-93">

یه جارو برقی سراغ دارم که بیست و سه ساله خالی نشده . بیست و سه ساله که هر چی ریخته تو خودش به زور نگه داشته که مبادا فراموششون کنه . کیسه اش رو باز کنی می بینی پر از خاطرات نصف و نیمه است که یا خودش با دلخوشی کشیده تو یا به اجبار چپوندن تو حافظه اش . هنوز بین اون آت آشغالا چیزای با ارزشی پیدا میشه .

| ۱۴ نظر

– شما بازداشتید .

– به چه جرمی ؟

– به جرم نوشتن متون بی سر و ته.

– خب نوشتن متون بی سر و ته که تاثیری نداره .

– داره . اگه نداشت نمی نوشتی .

– آره . داره . اما واسه خودم . به چه درد کس دیگه ای می خوره ؟

– به درد کسی نمی خوره اما حتما یه معنیایی داره که ما نمی دونیم . می خواد یه پیام مخفی بده .

– چرا حرف تو دهن من می ذاری ؟ پیام مخفی به کی ؟ به چی ؟  واسه دل خودم نوشتم .

– مگه تو دل هم داری ؟

– با اجازتون .

– خب جرمت شد دو تا .

 

پ . ن :  چندی پیش آقای هالو با این فرم  متنی را نوشته بود .

| ۱۷ نظر

زنان موجودات پیچیده ای هستند که جمله هایشان با متاسفم آغاز یا پایان می گیرد .

| ۲ نظر

– می خوام برم خارج

– اونجا چه کار ؟

– هیچی نورپردازیش بهتره

| بدون نظر

انسانهای غمگین همیشه تنها خودشان می دانند که چرا کوچ می کنند و جهان پر از انسانهای غمگینیست که همیشه در حال سفرند و گاهی به جایی نمی رسند .
نمی دانم خواب های من ادامه ندارند یا قرار نیست این جاده ها مرا به جایی برساند .


پ . ن : شروع این متن الهام گرفته از شعری است که شاعر آن من نیستم .

| ۴ نظر

بهار امد. همه‌جا سبزی و عشق و طراوت موج می‌زند، احتمالن؟ همه می‌خندند؟ همه شادند؟ یعنی باید باشند. ب چ قیمتی؟ بهار اغازی‌ست هم‌راه با مرگ، مرگ با با خود یدک می کشد.

بهار را،‌ طراوت و شادابی را ب چ بهایی بدست می‌اوریم؟

طبق اصل هزینه فرصت در علم اقتصاد خرد، هر چیزی را ک بدست می‌اوریم و در فرانید تصمیم‌گیری، انتخاب می‌کنیم مستلزم اتخاب نکردن گزینه‌های دیگری است. درواقع باید چیزهای دیگری را از دست بدهیم.

ب قیمت کشتن و مرگ زمستان.

اگر بهار اغاز طبیعت است، زمستان دوره خواب طبیعت،‌ و این هر دو امری ضروی‌ست. اما ما ادمیان خودخواهانه جشن می‌گیریم ک بهار، خوش امدی و چ و چ. اما

دلم ب حال زمستان نمی‌سوزد – ک نیازش نیست دلس‌وزی مرا – دلم ب حال خودم می‌سوزد ک از ادمیان هستم. بهار را می‌بینم و زمستان را ن! زمستان عزیز برایت اب سلامتی می‌پاشم. منتظرت می‌مانم و دست بهار را ب گرمی می‌فشارم ک

تو را فرستاد ب مرخصی.

پ‌ن۱: خدایا در این سال جدید دروغ، ریا، تهمت،‌ چاپ‌لوسی، خودخواهی، غیبت و تنبلی را از من دور کن. همه را دوست دارم.

پ‌ن۲: خدایا لازم است بتوانیم با هم حرف بزنیم. در این دهه جدید دریغش مکن.

پ‌ن: دیدگاه جدیدمان مبارک، سال نو بهانه است.

نویسنده : احسان ن

| ۱۰ نظر

* سال نو رو به همه دوستان عزیزم تبریک میگم . همه آرزوهای خوب تقدیم به شما .

* همیشه توی دو روز دلنگرونی و دلتنگی میاد سراغم . سال تحویل و روز تولدم . توی هر دو روز ، اینکه یک سال بیهوده گذشته ناراحتم می کنه .

* لحظه سال تحویل خوبه آدم لباسای تمیز و روشن بپوشه . نو بودنش مهم نیست .

* قرار بود این پست همراه باشه با یک قطعه از موسیقی مرحوم ناصر عبدالهی که متاسفانه به علت نقص فنی از ارائه این اثر معذورم . قسمتی از ترانه به بهار می رسید که متاسفانه این کار به این پست نرسید . نام این پست از همین ترانه انتخاب شده .

* دو دوست دیگر هم عیدانه ای نوشته اند که می توانید در همین صفحه بخوانیدشان .

منبع عکس : اینترنت

| ۹ نظر

زمان : دو روز مانده به عید
بازیگران : یک زن و شوهر

***

پرده سریع بالا میرود که کهنه بودنش معلوم نشود
زن : ده هزارتومن بده می خوام لوازم سفره ی هفت سین تهیه کنم
مرد : ندارم ! اصلا بگو چه چیزهایی لازم داری ، خودم می روم ارزانترشو میخرم .
زن : اول از همه سنبل . فکر میکنم یک گلدان تک شاخه ای سنبل حدود دوهزارتومن میشه .
مرد : دو هزار تومن ؟ چه خبره ؟ به جاش همون سنبل الطیب را که چند روز پیش از عطاری خریدم بذار تازه یک الطیب هم بیشتر داره .
زن : دوم سبزه . گل فروشی سر کوچه  یک ظرف کوچیکشو هفتصد تومن میده .
مرد : مگه حالا باید حتما سبزه باشه ؟ همون سبزی خوردن که از ناهار دیروز زیاد اومد چه عیبی داره ؟
زن : سین سوم سمنوست که یک قاشقش چهارصد تومنه.
مرد : ای بابا…یک قاشق از فسنجون دیشبو  که یک کاسه اش هنوز در یخچال مونده بذار سره سفره.  کی میفهمه  که فسنجونه و سمنو نیست . گیرم سینش وسطه . حتما باید اول باشه ؟
زن : بله. [ادامه مطلب …]

| ۷ نظر

سال نو مثه دوستا ی جدید ، به محض اینکه میرسه گذشته ها خاطره میشن…. !
چند سال پیش وقتی اسم سال نو (نوروز) رو میشنید اینقدر ذوق میکرد …
ازخونه تکونی گرفته تا دید و بازدید و بخور بخور واسش جذاب و لذت بخش بود ، دلش نمیخواست سر سفره هفت سین چیزی کم باشه . دوست نداشت این روزا تموم بشن ، اما این سالها به این فکر میکنه ، اگه لباس نو نخره و نپوشه ، اگه هفت سین با ماهی کوچولو ، سیب سرخ  ، تخم مرغای رنگی ، سبزه دم عید و  اگرهای دیگه نباشن سال نو نمیرسه . یعنی بهار نمیشه  . کاش عوض اینکه هی خونه رو نو کنیم لباس نو بخریمو بپوشیم ماهی کوچولو رو اسیر تنگ بلور نمیکردیم ،  کاش به جای همه ی اینا فکرمون ، احساسمون ، حتی نگاهمون رو نو میکردیم .
پیشاپیش سال نو مبارک .

نوشته ای از اینروزا ( بازدیدکننده وبلاگ )

| ۳ نظر

می خواستم زنده باشم ، گفتند تو دیریست مرده ای … / رضا

| بدون نظر