کلام دویست و هفتم
دمیدن روح در این جسم بی جان.
دمیدن روح در این جسم بی جان.
فراموشی لی برای چهارمین سال پیاپی، جایزهی ادبی داستانهای ده کلمهای را برگزار می کند. امید است، این جایزه راهی برای آشنایی و تبادل نظر با نویسندگان و استعدادهای این مرز و بوم باشد.
آئین نامه :
*شرکت برای عموم آزاد است.
* محدودیتی در موضوع و تعداد آثار ارسالی وجود ندارد.
* داستان ها نباید به صورت فینگلیش نوشته شده باشند.
* هر داستان حداکثر ده کلمه می تواند داشته باشد. (با احتساب عنوان داستان)
*داستانها می توانند بدون عنوان باشند.
*درصورت اینکه داستان شما دارای عنوان می باشد بین عنوان و خود داستان حتماً یک سطر فاصله بگذارید.
*داوری در دو بخش انجام میشود . مدیریت سایت و بازدیدکنندگان.
*تمامی داستانها پس از اعلام نتایج نمایش داده خواهند شد.
*در صورت حذف یک اثر، به صاحب اثر اطلاع داده می شود.
* برگزار کننده برای چاپ و انتشار آثار ارسالی در سایر نشریات و وب سایت ها با ذکر نام نویسنده آزاد است.
* برای ارسال داستان های خود حتما از فرمی که برای این منظور آماده شده است اقدام نمائید.
*در صورت ارسال به شیوه های غیر از پر کردن فرم و نقص در تکمیل بندهایی که ضروری است به آثار رسیده ترتیب اثر داده نخواهد شد.
*به منظور ارسال بیش از پنج اثر، فرم دیگری را پر کنید.
* فرم ارسال داستان را در اینجا می توانید ببینید.
گاهشمار
* مهلت ارسال آثار : تا سی ام آذر ماه ۱۳۹۱
* اعلام نتایج و نمایش آثار : هفتم دیماه ۱۳۹۱
*داوری بازدیدکنندگان : تا پانزدهم دیماه ۱۳۹۱
جوایز
* برای پنج اثر برگزیده و یک اثر منتخب بازدیدکنندگان جوایزی فرهنگی در نظر گرفته شده است.
تاریخ درس خوبی نبود
که معلم قرآن و دینی و عربی و پرورشی
شد معلم هنر
– اسب، خودش بیاید پای تخته
– تو گوسفندی
هر روز سر صف تکرار می کردیم
و مدیر باغ وحش، یک بار گورخری را آنقدر زد
آنقدر زد گوشه ی حیاط که سیاه شد
ـ آقا اجازه ما تکراری سروده شده ایم
رام کننده که تسیبحش را می چرخاند
گوسالهها را فرستاد سر کلاس
اما هیچ
گاوی
ظهر به خانه بازنگشت
گفتم : تاریخ درس خوبی نبود
بیا کریم خان را قدم بزنیم
پ.ن : این شعر دیگر شعر من نیست 🙂

نمایش(من خدا را دوست دارم) به کارگردانی عبدالمحمد سالاری از بندرلنگه به جشنواره فجر راه پیدا کرد.
در این بین کارگردانی دوم به عبدالمحمد سالاری
بازیگری زن دوم به راضیه سالاری
بازیگری مرد سوم به بهنام پانیزه
بهترین موسیقی به محمد داستان از این نمایش تعلق گرفت. با آرزوی موفقیت برای این گروه در جشنواره فجر.
عکس : مجید جمشیدی
۱- در ایران هر ماشینی علاوه بر تاکسی می تواند مسافرکشی کند، رسمی است که معلوم نیست از کی باب شده، یعنی شما هر شخصی اعم از معلم، کارمند، مغازه دار، بانشسته و … باشید می توانید با پیکان، پراید، پژو، سمند و … در کنار تمام گیر و گرفتاری های مالی، آب باریکه ای هم با ماشینتان داشته باشید که بتواند گوشه ای از مخارجتان را تامین کند.
۲- از خانهی رفیقم میزنم بیرون، آنجا که بودم کمکم نشانه های سرما خوردگی داشت خودش را نشان می داد، می خواستم هر چه زودتر برگردم تا کمی از این وضعیت خلاص شوم. توی ایستگاه بیش از نیم ساعت ایستادم که شاید اتوبوسهای ولیعصر برسند، خبری نشد، آخرین اتوبوسی هم که آمد در نوع خودش نوبر بود. مسیری گنگ و دور، تنها با یک مسافر زن که یک پتوی گلبافت را داشت با خودش می برد.
۳- اتوبوس را بی خیال می شوم. میروم سر خیابانی که بشود مسیر را با تاکسی رفت. از تاکسی هم خبری نیست، تا اینکه دو جوان دیگر کنارم می ایستند. آنها هم با من هممسیرند، چند لحظه بعد پراید قدیمی قرمزی جلویمان ترمز می زند.
– هفت تیر؟
اشاره می کند که سوار شوم. سوار می شوم. اواسط راه از دو جوانی که عقب نشسته اند می پرسد که خورد دارند یا نه؟ جواب مثبت می دهند، دو تا پانصدتومانی می دهند به دست راننده . بعد می رسید به من. من هم جواب مثبت می دهم و پانصد تومانی را می دهم دستش.
مسیرش را کج می کند از سمت دیگری برود، بعد وسط راه کناری می ایستد.
-ببخشید، بذارید یه لیتر بنزین بریزم تو باک.
پیاده می شود که بنزید بریزد توی باک. چیزی از جعبه عقب نصیبش نمی شود، دوباره سوار می شود. (انگار از همان اول می دانسته چیزی در جعبه عقب نیست)
-خوبه شما مشکلتون بنزین نیست. (یک چیزی توی همین مایه ها)
می خواهد سر حرف را با شوخی باز کند، دو جوان عقب با هم ترکی حرف می زنند و کاری به راننده ندارند، مسیرش را به سمت پمپ بزنین تغییر می دهد.
۴- جلو پمپ بنزین می ایستد. همان پانصد تومانی هایی که خودمان دادیم بهش را بر می دارد برود بنزین بزند، راننده ای که حتی پول بنزین مسیر رفتن تا خانه اش را ندارد، به امید اینکه مسافرها خورده داشته باشند سوارشان می کند که حتی نخواهد مبلغی را به عنوان باقی پول پس بدهد. سوار که می شود دوباره می خواهد سر بحث را باز کند که شوخی هم کرده باشد. اما یادش نیست که این جمله را قبلا گفته. به گفته ی خودش هشتاد و دو سال سن دارد. با خنده میگوید:
– خوبه شما مشکلتون بنزین نیست.
۵- ذهنم گاهی عجیب معادل سازی می کند، یاد انقلاب ها می افتم. به این فکر می کنم به اینترنت رسیدم وبلاگم را بروزرسانی کنم و این چند خورده روایت کوچک را بنویسم.
۶- دوباره به این فکر می کنم برای رسیدن به خانه اش چند نفر دیگر را باز بی هیچ پشتوانه ای سوار می کند تا پول باقی بنزینش را از آنها بگیرد که احتمالا خورده داشته باشند. اگر هیچ کدام از مسافرها پانصد تومانی نداشتند چه؟