7.leee

هفتمین دوره جایزه داستان های ده کلمه ای فراموشی لی همچون سالهای گذشته در تاریخ اول آذرماه رسماَ آغاز شد.
این رویداد ادبی تا شب یلدا پذیرای داستان‌های ده کلمه ای‌ست که از طریق پایگاه اینترنی این جایزه به ثبت می رسند.
www.10w.ir
هر شرکت کننده می تواند ۵ اثر ارسال نموده و محدودیتی در موضوع و شیوه نگارش این داستان‌ها وجود ندارد.
این جایزه ادبی که بیشتر فرصتی برای تجربه کوتاه روایت های داستانی‌ست افتخار دارد که از اولین دوره این جایزه یعنی سال ۸۸ تا کنون پذیرای آثار هنرمندان هرمزگانی بوده است.

هنرمندانی چون :
محمد سایبانی :‌ بازیگر تئاتر
بهروز عباسی :‌ بازیگر و کارگردان تئاتر
مجید جمشیدی :‌ بازیگر و کارگردان تئاتر
کیوان کمالی :‌ نوازنده گیتارالکتریک
احسان میرحسینی:‌ نقاش
جلیل درویشی:‌ فیلمساز
سیامک دلنواز: بازیگر و فیلمساز
سمیرا پورکهندلی ‌: عکاس

مجید سرنی زاده : بازیگر تئاتر
مجتبی حسن‌زاده :‌عکاس
مهدی ناظری: عکاس
محمدرضا رکن الدینی: فیلمساز
سعیدآرمات :‌ شاعر
معصومه ذاکری : نقاش
علی قاسمی :‌ بازیگر تئاتر
بنیامین جوادی : شاعر
مجیدعباسی : نوازنده سازهای کوبه‌ای
ابوذر نوروزی نژاد :‌ هنرمند تجسمی

داوری این جایزه که در دوره های پیش توسط نویسنده‌هایی چون :‌ محمدچرمشیر، فارس باقری، علی خدایی، ناهید طباطبایی، کاملیا کاکی و هادی کیکاووسی صورت گرفته امسال نیز علیرضا محمودی ایرانمهر(منتقد، داستان‌نویس و فیلمنامه‌نویس) را در جمع خود خواهد داشت.
تجربه های کوتاه داستان نویسی خودتان را در پایگاه اینترنتی این جایزه ثبت کنید و از بایگانی آن، تجربه های سال‌های گذشته را بخوانید و لذت ببرید.
www.10w.ir

| ۲ نظر

قد میکشم
و از هر گوشه وجودم،
جوانه میزنم.
از دست هایم بهار می روید،
از شانه‌‌هایم زندگی،
از سینه ام تو.

| ۳ نظر

میلیاردی خرج ساخت سریال کردن بعد طرف برمیگرده می‌گه: فلانی تو دوست دوران بچگی من بودی.
حالا کدام مورد درسته با این دیالوگ؟
۱- شخصیت اول دچار آلزایمره، می خواد چک کنه ببینه واقعا این دوست دوران بچگیشه.
۲- دوستش دچار آلزایمره که باید این دیالوگ رو بگه که اینو یادش بیاد و باقی داستان پیش بره.
۳- به نویسنده پول بیشتر ندادن که بره یه ذره به زمان فیلمنامه اضافه کنه و شخصیت بهتر معرفی بشه و نه با این دیالوگ احمقانه.
۴- مردم رو احمق فرض کردند.

| بدون نظر

آسمان وقتی پتوی ابر بر روی خودش می‌کشد،
صدای مهیبی تولید می کند.
این‌طوری‌هاست…

| بدون نظر

در ابتدا لازم به ذکر است که این متن قصد توهین به هیچ شهر یا قومیتی را ندارد بلکه اشاره به یک مساله است. و طرح یک پرسش.
مدتی بود که می خواستم متنی بنویسم در باب شوخی های قومیتی در برنامه های تلویزیونی و سینما که به خاطر اتفاقی که چند روز پیش در برنامه فیتیله‌ها افتاد، متنی را دیدم که تقریبا حرف مرا زده بود. که می توانید آن را در اینجا بخوانید. 

چندی بعد از اعتراض به سریال سرزمین کهن (که البته اعتقاد شخصی‌ام این است سرزمین کهن یکی از موارد نادری بود که نمی شد به آن خرده گرفت. چون جنس دیالوگ و شرایط پیش برد قصه طوری نبود که بشود دیالوگ امیر آقایی در آن فیلم را توهین به بختیاری‌ها دانست اما در باقی موارد چندین مورد به وضوح رفتارهایی دیده شده که نمی‌توان به سادگی از آن گذشت که به عنوان مثال می‌توان به فیلم عطش اشاره نمود. صحنه مربوطه را می‌توانید در اینجا ببینید). تعدادی از اهالی سینما و تلویزیون بر این باور بودند که تهرانی‌ها در این موارد صبور و با جنبه هستند چون شخصیت همه دزدها و خلافکارها در این آثار تهرانی‌اند.
در جواب باید به این عزیزان گفت اگر داستان فیلم در فضای شهر تهران رخ می‌دهد، طبیعی‌ست که شخصیت‌های مثبت و منفی فیلم یا سریال هم از همان بافت و جغرافیا انتخاب می شوند. همانطور که هم اکنون در همه شهرها سریال و فیلم ساخته می‌شود و شخصیت‌های مثبت و منفی با زبان همان منطقه صحبت می کنند. اما مساله اینجاست که بین همه شخصیت‌های فهیم سریال یا فیلمی که تهرانی هستند، یک شخصیت کودن آذری زبان انتخاب می‌شود همه معادلات برهم می‌خورد. یک شخصیت ساده لوح لر انتخاب می‌شود و یا یک شخصیت خسیس اصفهانی باز همه معادلات بر هم می‌خورد. 
حالا اگر همین فرمول را به عکس پیاده کنیم چه می‌شود؟ مثلا چند فیلم و سریال در تبریز ساخته شود و در کنار همه شخصیت‌های مثبت، تمامی دزدها و خلافکارها و فاحشه‌ها تهرانی باشند (به طور مستقیم هم اشاره شود از شهر تهران هستند)، باز هم مثلا اهالی تهران با روی باز می‌پذیرند؟؟؟

پ.ن : نقطه آغاز و پایان و فرار تمام قاچاقچیان و خلافکارها در تمام سریالها و فیلم‌ها مشخصاَ استان سیستان و بلوچستان و بندرعباس است.
پ.ن ۲‌‌:  توئیتی خواندم که اشاره کرده بود در جریان کهریزک یک پزشک ترک کشته شد. نه جامعه پزشک‌ها اعتراض کردند و نه ترک‌ها، آیا اعتراض تنها به سریال‌های تلویزیونی‌ست؟

 

| بدون نظر

شق القمر را شنیده ای؟
رفتنِ تو
شق التاریخ قمری و شمسی و میلادی ما بود
همه اتفاقات تقویم زندگی ما
به دو زمانِ
قبل از نبودن تو
و بعد از نبودن تو
تقسیم شده است.

| ۳ نظر

گاهی شب‌ها که از جلوی بانکِ کنار خونه رد می‌شدم، می‌دیدم جلوی در بانک طوری خوابیده که باد کولر از زیر در خنکش کنه. شب اول تصورم این بود که تا فردا صبح می‌میره اما شب‌های بعد هم جلوی در بانک طاق باز می‌خوابید  و فردا باز غیبش می‌زد…
کمی بعد پاکت سیگاری کنارش دیده می شد… و چند شب بعد موقع رسیدنم بیدار بود و قدم می‌زد.
آخرین باری که دیدمش با یک مخاطب خیالی حرف می‌زد… نصفه‌ی سیگار توی دستش بود و داشت گله و شکایت می‌کرد…
اینکه معتاد و بیخانمان بود رو نمی‌شد حدس زد اما می‌شد با قاطعیت گفت این هم عین هشتاد میلیون ایرانیِ دیگه محتاج اینه که یکی باشه باهاش حرف بزنه… حداقل یک شنونده باشه…

| بدون نظر

بعضی‌ها تخصص اصلی‌شان در این است که کار شما را ببینند – حالا فرقی نمی کند این کار یک حرکت اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، هنری و یا اقتصادی باشد – بعد بادی به غبغب انداخته، پایی روی پا انداخته و از درون بشکن زنان که – این یارو هم غلط زیادی کرده، خودم بهترش رو که بلدم، من چقدر خفنم که بهترش رو بلدم – و در ظاهر با زاویه H.A به شما نگاهی کنند و حتی به خودشان زحمت ندهند حرف تخصصی بزنند (که البته غالبا چیزی برای ارائه ندارند) و تنها با دو جمله – که به خیال خودشان این دو جمله کلا شما را ضربه فنی می کند-کمی کرسی شعر تفت بدهند – که یعنی بعله من هم بلدم ب…ینم بهت – بعد بکشند کنار و کلا سکوت کنند – یعنی این حرکت جنابعالی ارزش همین دو جمله هم نداشت. منت به سرت گذاشتم که در موردش حرف زدم- از همین‌جا به همین فعالان خسته نباشید می گویم. سناریوی رفتاری‌تان تکراری است.

| ۲ نظر

ما در پلازا، همدیگر را بدرود گفتیم‌ 
در پیاده‌ رویِ آن‌ طرف‌ خیابان‌ 
من‌ روی‌ بر گرداندم‌ 
و پشت‌ سرم‌ را کاویدم‌ 
تو بر می‌گشتی‌ 
و دستانِ خدا حافظی‌ ات، در اهتزاز بود
 
رودخانه‌ ای‌ از وسایل‌ نقلیه‌ 
از میان‌ ما می‌گذشت‌ 
6 بعد از ظهر بود 
آیا نمی‌دانستیم‌ 
که‌ از پس‌ آن‌ رودخانه‌ ی‌ دوزخی‌ غمبار 
دیگر هرگز همدیگر را نخواهیم‌ دید ؟

ما همدیگر را گم‌ کردیم‌ 
و یک‌ سال‌ بعد تو مرده‌ بودی‌
و من‌ حالا 
یادهایم‌ را می‌کاوم‌ 
و خیره‌ بدانها می‌نگرم‌ 
و فکر می‌کنم‌ که‌ این‌ اشتباه‌ است‌ 
که‌ انسان‌ با خداحافظی‌ جزیی‌ 
مبتلای‌ جدایی‌ بی‌ نهایت‌ شود 

شب‌ قبل، پس‌ از شام‌ 
بیرون‌ نرفتم‌ 
و سعی‌ کردم‌ چیزهایی‌ بفهمم‌ 
دوره‌ کردم‌ آخرین‌ درسی‌ را که‌ افلاطون‌ 
در دهان‌ معلمش‌ گذاشت‌ 
خواندم‌ که‌ روح‌ تواند گریزد چون‌ جسم‌ مرد 
روح‌ نمی‌میرد 
گفتن‌ بدرود برای‌ انکار جدایی‌ است‌ 

آدم‌‌ها خداحافظی‌ را اختراع‌ کردند 
زیرا فکر می‌کردند بی‌ زوالند 
با اینکه‌ می‌دانستند زندگی‌ اشان‌ را دوامی ‌نیست‌ 
در ساحل‌ کدام‌ رودخانه‌ 
این‌ گفتگوی‌ نامعلوم‌ را فرو خواهیم‌ گذاشت‌؟
آیا ما دوتن‌ 
دلیا و بورخس‌ 
اهل‌ شهری‌ نبودیم‌ که‌ یکبار در جلگه‌‌ها
ناپدید شد؟

آدم‌‌ها خداحافظی‌ را اختراع‌ کردند
خورخه‌ لوییس‌ بورخس


| بدون نظر

زحمت چه میکشى
پى ِ درمان ِ ما
طبیب؟

ما بِه نمى شویم و
تو بدنام می شوى…

| بدون نظر