Warning: Undefined variable $class in /home/artudi/domains/leee.ir/public_html/wp-content/themes/leee-93/header.php on line 85
class="rtl home blog paged paged-85 wp-theme-leee-93">

دیشب کمی حالمان خوب بود ، یعنی شد . 

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست / پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان / نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین / گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند / کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر / که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم / اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام می و زلف گره گیر نگار / ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست
 

این شعر زیبای حافظ را از اینجا برداشته ام . 

| ۶ نظر

ما زبان مادریِ همیم .

| بدون نظر

بزرگترین کتابی که دوران کودکی هدیه گرفتم کتابی بود با عنوان ایکیوسان (یا چیزی شبیه به این) . مجمعه داستان های همان ایکیوسانی که زمانی کارتونش را می دیدیم . آخرین داستان این مجموعه داستان دعوت شدن ایکیوسان بود به یک مهمانی که با همان لباس های قدیمی خود در آن مهمانی شرکت می کند ، میزبان به خاطر مندرس بودن لباس هایش او را نمی پذیرد . ایکیوسان بازگشته ، لباس های نویی تهیه می کند و به مهمانی باز می گردد ، میزبان با خوشرویی از وی استقبال می کند ، مهمان لباس های نوی خود را درآورده و آنجا می گذارد و می گوید خب از این لباس ها پذیرایی کنید ، شما این لباس ها را می خواستید نه خودم را و مهمانی را ترک میکند .
بی شک با گشتن در ادبیات خودمان داستانی شبیه به این را می توانیم پیدا کنیم . که اگر نخواهیم راه دوری برویم در غزلی از سعدی با این بیت روبرو می شویم :‌

تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

آن اوایل که اصغر فرهادی افتاده بود روی دور جایزه گرفتن فیلم «جدایی نادر از سیمین» بعد از بازگشت از جشنواره برلین یکی از غم انگیز ترین عکس های بازگشت یک هنرمند ملی را می شد در رسانه ها دید . 

حتی زحمت نصب این بنر هم کشیده نشده . موقتاَ دو نفر این بنر را نگه داشته اند تا عکسی گرفته شود .
چندی پیش اصغر فرهادی جایزه بهترین فیلم خارجی زبان را در هشتاد و چهارمین مراسم اسکار ، به خاطر فیلم «جدایی نادر از سیمین» دریافت کرد که بی شک باعث خوشحالی خیلی از ایرانی های جهان شد ، اتفاقی که برای اولین بار در طول تاریخ سینمای این مملکت رخ می داد ، او دو شب پیش به ایران بازگشت و با استقبال نسبتاَ گرمی مواجه شد.

آیا در این بین اصغر فرهادی تغییر کرده یا فیلمش را جور دیگری ساخته ؟ اصغر فرهادی همان و «جدایی نادر از سیمین» همان . فقط یک جایزه ی دیگر به جوایز فیلم جدایی نادر از سیمین افزوده شده ، یک جایزه مهم بین المللی . آیا اگر اصغر فرهادی این جایزه را دریافت نمی کرد لایق همچین استقبالی نبود ؟ اگر بود چرا در گذشته این استقبال برای او صورت نگرفت ؟ آیا تنها ارزش یک انسان از طریق یک مجمسه ی طلایی مشخص می شود ؟
آیا هیچگاه قرار نیست از هنرمندانمان حمایت کنیم که یک مجسمه طلایی نخواهد واسطه ای باشد برای حمایت و دلگرمی اش ؟
چرا آن روز که با هنرش کمر همت به یاری مردم سرزمینش بست حمایتش نکردیم ؟ چرا آن روز که آینه ای در برابرمان گرفت تا خودمان را بهتر ببینیم به استقبالش نرفتیم ؟ وقتی که زخم هایمان را نشانمان داد کجا بودیم ؟
چقدر تلخ است واسطه هایی این چنینی بشوند دلیل برتری انسان ها ؛ مجسمه ها ، جایزه ها ، پست ها ، مقام ها ، مدارک .
ما عادت نداریم بدون این واسطه ها انسانی را دوست داشته باشیم . همیشه یک دلیل جدا از شخصیت و منش و رفتار انسان ها می خواهیم . چیزی که دلگرممان کند ، چیزی که قابل رویت باشد . 
چیزی که اگر صاحبش از بین رفت باز بتوان به آن استناد کنیم و غرق در غرور شویم و ته دلمان بگوییم این همان چیزیست که می خواستیم ، حالا مهم نیست که عاملش چه کسی بوده . مهم این است که پرستیژمان حفظ شده است .
اصغر فرهادی عزیز ، این روزها خاطره انگیز را به خاطر بسپار ، که متاسفانه ما ایرانی ها کمی حافظه ی تاریخی امان خوب یاریمان نمی دهد . و معلوم نیست که دوباره فیلمت اینهمه افتخار کسب کند که مردم یادشان بی افتد این سرزمین هنرمندی هم دارد . 
  

| ۱۶ نظر

دوست عزیزم وبلاگ رادیو احسان ، مطلبی با عنوان بازی وبلاگی جزیره هرمز راه انداخته و تعدادی از دوستان وبلاگی را به یک بازی دعوت کرده که هر کدام از مدعوین باید خاطره ای از خود که مربوط به جزیره هرمز می شود را ارائه دهند .

* سال هشتاد و هفت برای تهیه فیلم مستندی از ساخته شدن فرش خاکی به همراه دوست خوبم امیر مینابیان به جزیره هرمز رفتیم . شب ها به خاطر سرمای زیاد از خواب می پریدم از چادر بیرون آمده ، دوری می زدم و دوباره بر می گشتم به چادر . یکی از شب های آخری که در جزیره هرمز سپری می کردم ، باز به همین بهانه از چادر بیرون آمدم و به دنبال یافتن راهی برای آتش زدن چوب هایی بودم که جز هیزممان محسوب می شد تا کمی گرم شوم که وجود یک غریبه را در تاریکی شب در محیط کمپ احساس کردم . غریبه تا نزدیکی چادرها آمده بود ، درست تا چند قدمی من . با کمی حرکت من به سمتش پا به فرار گذاشت . این دومین باری بود که حضور یک آهوی زیبای شاخدار (جبیر) را اینقدر نزدیک خودم حس می کردم .

* اسفند سال هشتاد و نه . برای انجام کار تصویربردای بهمراه دو دوست ؛ محمود شهبازی و رهبر امامدادی به هرمز رفتیم ، توی شناوری که با آن به بندرعباس بر می گشتیم ، مدیریت ارشاد وقت همسفرمان شده بود ، ایشان در سوالی که پرسیدم : آیا جشنواره فیلم اردی بهشت در سال ۹۰ برگزار می شود جواب مثبت داده بود .

در ادامه هفت دوست دیگر را به این بازی وبلاکی دعوت میکنم : 
صدی ، مرصاد ، کلاغ ، رهبر امامدادی ، از سرزمین های جنوبی ، حرفه معمار 

| ۱۳ نظر

بیش از چهل روز از غرق شدن شانزده هموطن در ساحل خلیج فارس می گذرد اما هیچ عکس العملی از سوی مسولینی که بی شک با این سانحه مرتبط بوده اند صورت نگرفته است .
مسولینی که در رسیدگی و کنترل اسکله ها کوتاهی کردند . مسولینی که در فرستادن گروه امداد و نجات کوتاهی کردند . و بسا افرادی که خواه نا خواه با این حادثه دلخراش در ارتباط بوده اند .
آیا یک عذر خواهی و دلجویی کوچک از خانواده های این عزیزان نمی تواند کمی برای ایشان التیام بخش باشد ؟
این تنها یک متن نیست ، دوستان وبلاگ نویسی که خواهان جبران مسولین ذیربط هستند در این حرکت مجازی شرکت کرده و اطلاع رسانی کنند . 
 

| ۲۳ نظر

آشفته ام ، همین . 

| ۳ نظر

حس های اجتماعی یعنی یک اجتماع بعد از انتخاب هشتاد و هشت دیگر هیچ حس خوبی نسبت به مقوله ی انتخابات و رای دادن نداشته باشد . یعنی در حس شخصی تو افسردگی و کم امیدی بی هوا و سر زده بیاید و دیگر ول کن ات نباشد .
حس شخصی یعنی اینکه تو بر خلاف میلیون ها نفر که از نرفتن تیم ملی به جام جهانی غمگینند ،خوشحالی .
حس اجتماعی یعنی میلیون ها نفر آنقدر درگیرند که نمی دانند اتفاق های مهم دیگری مثل رفتن به جام جهانی هم در دنیا هست و تو در حس شخصی خودت خوشحالی .
حس ها اجتماعی یعنی نگرانی ، انتظار و گاهی ناامیدی آهسته به جامعه ای تزریق می شود که این یعنی تو دیگر آنچنان هم اتفاقی غمگینت نمی کند که این درد ناک تر از خوشحال نشدن است . غمگین نشدن نشانه ی خوبی نیست . و زمانی که این حس شخصی گسترش یابد با جامعه ای بی تفاوت روبرو خواهیم بود ، جامعه ای منفعل که جز رنج کشیدن و صبر کردن بر رنج هایش  راه دیگری نمی یابد ، اتفاق دردناک بزرگی که نسل های بعد باید تاوانش را بدهند . 

| ۱۲ نظر

از جشنواره ها معمولا خاطره خوبی ندارم . نه از جشنواره فیلم کوتاه تهران که با آنهمه ذوق و شوق در جشنواره حضور پیدا کردم که با آن فضاحت فیلمم پخش شد و در نهایت با خنده حضار پایان گرفت . نه از جشنواره ی سوم فیلم و عکس اردی بهشت که در غیابم فیلم قطب جنوب جایزه گرفت و با اعتراض دوستانم همراه بود و نه از جشنواره بوشهر که هیچ وقت فکر نمی کردم بخواهد آنهمه مهم باشد که بخاطرش عده ای از من برنجند . نه جشنواره پنجم اردی بهشت که آخرش دوستی آن طور نسنجیده در مورد من قضاوت کرد و متهمم کرد به کاری که هیچ اشتباهی در آن مرتکب نشده بود . نه از جشنواره ششم اردی بهشت که گردن بخش فیلم آن در غیاب اهالی سینما زده شد و در نهایت همان اهالی سینما به تعبیر برخی دوستان هنرمند افرادی بی عرضه خوانده شدند که نمی توانند یک جشنواره را نگه دارند . متاسفانه همان دوستان هنرمند نمی دانستند به خاطرش همان سینمایی ها چه تاوانی پرداختند ، شدند آدم بدهای این داستان ادامه دار . نه از جشنواره ی تئاترفجر امسال که احساس وسیله بودن کردم . وسیله ای که تا کارش تمام می شود باید برود سر جایش بنشیند . و حالا دارد جریان تلخ این جشنواره باز تکرار می شود ، انجمنی که تا سال پیش به خاطر عدم وجود مدیریت مشخص جشنواره ی اردی بهشتش را به یکباره از دست داد حالا می خواهد دوباره با نظارت خود جشنواره اش را برگزار کند ، اما انگار برخی پیش وندها و پس وندها خیلی مهم تر است که هنوز یک مسئله ساده که می تواند با گفت و گو حل شود دارد به یک لج و لجبازی بدل می شود . همین جاست که مشخص می شود واقعا نفس برگزاری جشنواره آنقدر هم مهم نیست . اعداد ، ارقام و اسامی و لقب هایی که افراد ارائه می دهند خیلی مهم تر از هر چیز دیگری است . دیگر به این وضعیت حس خوبی ندارم . جشنواره ها مثل انقلاب ها هستند ، حالا به جای فرزندان دارند چیزهای دیگری را می بلعند . اینجا جشنواره ها کارخانه ی ساخت القاب و اسامی موقتی هستند که گاهی به جای نزدیک تر کردن آدمها به هم آنها را از هم دور می کنند . کاش واقعا اینهمه رنج کشیدن ارزشش را داشت . کم کم دارم نسبت به لفظ جشنواره حساسیت پیدا می کنم . کاش روزی شیرینی واقعی جشنواره ها جای اینهمه تلخی که از قدیم برایم همراه بوده را جبران کند . شاید واقعا اتفاق بهتری بی افتد . 

| ۲۰ نظر

و جشنواره تئاتر فجر نشان داد تئاتر هنوز برای سرمایه دارهای با پرستیژی است که وقتی در سالن جشنواره حضور پیدا می کنند چنان همگان را مجذوب خود می کنند که حتی مخاطبین بی بلیط و بی پرستیژ به ناگاه فراموش شده‌ ،‌ پشت در سالن همچون رهگذری به در و دیوار و سالن آدمهای با پرستیژ نگاه می کنند و از آنجا دور می شوند . آری آنجا همه فراموش می شوند . این است مرزبندی‌ای که تئاتر برای انسان ها انجام می دهد . خدانگهدار برشت .  

| ۲ نظر

بگذار آسوده بمیریم .

| بدون نظر