دیشب کمی حالمان خوب بود ، یعنی شد . 

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست / پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان / نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین / گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند / کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر / که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم / اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام می و زلف گره گیر نگار / ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست
 

این شعر زیبای حافظ را از اینجا برداشته ام . 

۶ نظر موضوع: هنر و ادب

۶ پاسخ به “زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست”

  1. بهشب گفت:

    هم خوبه که خوبی

  2. کلاغ گفت:

    نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
    این مصرع اش دارد هی برایم تکرار میشود .

  3. احسان ن گفت:

    خیلی خوب است لی عزیز:-)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *