ونســتون و تک پوش خیس

ساعت یک شب می شد وقتی رسیدم آنطرف چهارراه ، برگشت نگاهم کرد و گفت : آتیش داری ؟ نگاهش کردم و خواستم بگویم نه که باز گفت : فندک ؟ با دست اشاره کردم  نه . اما می خواستم بگویم برود آن طرف چهارراه همان پیرمرد کفاشی که کنار وسایلش خوابش برده بین انگشتانش یک سیگار روشن دارد . برود همانجا آتش بگیرد .  ازش دور شده بودم و او هم رویرش را چرخانده بود سمت خیابان و داشت اسلحه اش را جا به جا می کرد . فردایش گفتند که شب گذشته تمام وسایل کفاش سوخته .

شهاب | دسته‌‌بندی: نظم و نثر28 خرداد 1390 | ۶ دیدگاه

  1. لی
    خرداد ۳۰, ۱۳۹۰

    سلام
    ایده ی خوبی است اما نامه نوشتن در توان من نیست علی الخصوص برای شخصی چون ابراهیم منصفی

  2. جغد بندری
    خرداد ۳۰, ۱۳۹۰

    اول تیر ماه روز رفتن ابراهیم منصفی از میان ماست
    برایش نامه بنویسیم

  3. لی
    خرداد ۲۹, ۱۳۹۰

    سلام
    ممنون
    این تلفیق دو تا جریان واقعی بود برای خودم البته با پایانی که خودم ساخته بودم .
    گاهی زبانمون قفل میشه و دقیقا می تونم منظورتون رو حس کنم

  4. نرگس
    خرداد ۲۹, ۱۳۹۰

    تاثیر گذار بود؛ خیلی. باور کنید یاد آن وقت‌هایی می‌افتم که حرفی را نمی‌زنم و بعد مثل سگ پشیمان می‌شوم.
    البته در اصطلاح مثل سگ؛ چون سگ هیچوقت پشیمان نمی‌شود ؛-)

  5. لی
    خرداد ۲۹, ۱۳۹۰

    سلام
    آره می پذیرم . گاهی خیلی سخت میگیرم و نچسب میشه .

  6. بهشب
    خرداد ۲۹, ۱۳۹۰

    از فعل ها اگر راحت تر استفاده کنی داستانک ها جالب تر میشه