اخبــار نیــمروزی

وضعیت ما وخیم گزارش شده
گریه از چشم ها بند نمی آید
شاعران شهر را
آب با خود برده است

شهاب | دسته‌‌بندی: نظم و نثر8 مهر 1390 | ۱۳ دیدگاه

  1. لی
    مهر ۱۲, ۱۳۹۰

    نه . همون اولی درست تره ...

  2. لی
    مهر ۱۲, ۱۳۹۰

    خواهش 🙂

  3. اینروزا
    مهر ۱۲, ۱۳۹۰

    ببخشید بد نوشتم

  4. اینروزا
    مهر ۱۲, ۱۳۹۰

    آرزوها به دلم بودو به جایی نرسید فرصت از دست شدو کار من از کار گذشت .... ای که از کوچه ی تنهایی ما میگذری گوش کن ناله ی من از سر دیوار گذشت نمیدونم منظورتون همین بود یا نه؟!

  5. لی
    مهر ۱۲, ۱۳۹۰

    به قول پناهی به همین هم قانع ایم ...

  6. بنيامين
    مهر ۱۱, ۱۳۹۰

    از وخامت گذشته ایم
    شاید هم درگذشته ایم
    یکی برای ما فاتحه معی صلوات...

  7. لی
    مهر ۱۱, ۱۳۹۰

    اون مصرع دومش هم می نوشتی ....

  8. صابر سالاری سردری
    مهر ۱۱, ۱۳۹۰

    آقای استاندار به دیار شگفتی ها خوش آمدید
    http://www.hormozgani-salam.blogsky.com
    /۱۳۹۰/۰۷/۱۱/post-26/

  9. اینروزا
    مهر ۱۰, ۱۳۹۰

    ناله ی من از سر دیوار گذشت....!!!

  10. لی
    مهر ۱۰, ۱۳۹۰

    فرصت از دست شد و کار من از کار گذشت ... 🙂

  11. لی
    مهر ۱۰, ۱۳۹۰

    گاهی یادم می اید که هنوز دوستت دارم .

  12. نرگس
    مهر ۹, ۱۳۹۰

    ای داد و بیداد؛ فکر کنم کار از دست شده! ؛-)

  13. احسان ن
    مهر ۸, ۱۳۹۰

    هنوز گاهی, گاهگاهی ب چشم های من خیره می شوی در خواب معصومانه نگاه. اشک هات همه چیز را لو می دهد. همین