فراموشی لی - یک
قصد نداشت آن روز صبح آرایش کند. به نشانهها اعتقاد داشت و به خودش گفته بود این نشانهی خوبی نیست که با سر و روی آرایشکرده برود سر آن قرار. همان چند روز قبل که از دادگاه بیرون آمده بود، اشک ریخته بود و اشکها آرایشش را بههم زده بودند، از کنار دیوارهای نقاشیشدهی خیابان اصلی دادگاه که گذشته بود به خودش گفته بود که دیگر هیچکس ارزش این را ندارد که او بهخاطرش آرایش کند. به خانهی پدرش هم که رسید گریه کرد؛ توی اتاق قبلی خودش که حالا شده بود انباریِ وسایل دوستداشتنیِ بهدردنخور. همان وسط اتاق بین اسباب و وسایل جایی را باز کرد و دراز کشیده بود و تا فردای همان روز همانجا بین خواب و بیداری غلت زده بود، گاهی اشک ریخته بود و به این وضعیتش فکر کرده بود.
همهی چیزهایی که باید برمیداشت را برداشته بود. فقط حرفی را که پدرش شب گذشته گفته بود را به خاطر نمیآورد. توی راه کمی فکر کرد، نگرانی ته دلش را چنگ زد. نمیدانست دلیلش چیست. تا قبل از اینکه تاکسی کنار پایش بایستد کمی فکر کرده بود و به خودش گفته بود نگرانیاش حتماً مربوط به قرار امروز میشود. تاکسی که ایستاد فهمید قبلاً با این قضیه کنار آمده و نگرانیاش چیز دیگریست. به خودش گفته بود دیگر نیازی به او برای تکیه کردن ندارد. خودش توی این چند سال توانسته بود پولی پسانداز کند. بعد یادش آمد همان کسی که دیگر احتیاجی به بودنش نیست این کار را از طریق یکی از همکارانش که همسر او هم توی همان آرایشگاهی که حالا مشغول است پیدا کرده. اما فراموش کرد به راننده بگوید که نگه دارد و بعد مجبور شد مقدار زیادی از راه را پیاده تندتند برگردد تا به محضر برسد. وقتی رسید متوجه شد که مرد مدت زیادی است زیر درخت کُنار کنار محضر ایستاده و دارد عرقهایش را پاک میکند. برای نزدیک شدن استرس داشت. انگار برای اولین بار بود که او را میدید.
- دیر کردی. سلام
نگاهی به چهرهی مرد انداخت، در چهرهاش نگرانی دیده میشد. جواب سلامش را نداد. حتی نگفت توی راه به چه چیزی فکر میکرده که باعث شد دیر به آنجا برسد.
شناسنامههایشان روی میز بود و گواهی دادگاه هم کنار شناسنامهها. هر دو جلوی دفتردار نشسته بودند.
- سند ازدواج؟!
دنیا روی سرش خراب شد. اصلاً دوست نداشت یک داستان تلخ را دوبار تکرار کند. انگار برای عمل سنگینی بدون بیهوشی وارد اتاق عمل شوی و بعد بگویند برو فردا بیا. آنموقع بود که فهمید پدرش شب قبل گفته که صبح یادش بیاورد تا سند ازدواج هم به او بدهد. دلشورهی توی راه هم بیمورد نبود. شوهرش سرش را انداخته بود پایین و داشت با ریموت دزدگیر ماشینش بازی میکرد. انگار او هم راضی نبود و عکسالعملی نشان نداده بود. مرد در کنار او بیغیرتتر از آن به نظر میرسید که بخواهد کاری بکند. همین بیغیرتیِ مفرطش حالا او را کشانده بود توی محضر. همیشه هیچ مخالفتی نداشت و معمولاً برای هیچ چیز عصبانی نمیشد. شناسنامهاش را از روی میز برداشت و به هوای رفتن و فردا برگشتن از محضر بیرون رفت. پایین پلهها کمی ایستاد و به این رفتار شوهرش فکر کرد، به اینکه شاید اسم رفتارهایش بیغیرتی نبود و او برای این عکسالعملها اسم نامناسبی پیدا کرده بود. مرد پشت سرش از پلهها پایین آمد و مثل همیشه که هر جا میرفتند بعد از او بیرون میآمد. نگاهی به چهرهی مرد انداخت. هیچ ادعایی پشت نگاهش نبود.
- حالا چه کار کنیم؟
دوست داشت به شوهرش بگوید: هیچی، بریم. اما حرفی نزد.
یک داستان کوتاه قدیمی بود ، برای جایی نوشته بودم ، تازگی ها پیداش کردم .
آخی 🙁
خواهش می کنم احسان جان . 🙂
جالب بود لی عزیز.
مم نون