یک داستان کوتاه که پیشینه ی طولانی دارد به طوری که در مرز به واقعیت تبدیل شدن است

یه آدم غمگین رو شبونه بردن تو یه بزرگراه تازه آسفالت کرده . این هی غلط زد و هی خوابش نبرد ...

شهاب | دسته‌‌بندی: بدین سان، نظم و نثر15 فروردین 1391 | ۴ دیدگاه

  1. لی
    فروردین ۱۷, ۱۳۹۱

    مقابله به مثل می کنی ؟
    🙂

  2. مرصاد
    فروردین ۱۷, ۱۳۹۱

    شاهکار بود شاهکار

  3. لی
    فروردین ۱۶, ۱۳۹۱

    چی بگم والا ...

  4. احسان ن
    فروردین ۱۶, ۱۳۹۱

    عجیبه هم خودش هم توضیحش!