قدیم‌ها

قدیم‌ها که جمعیت جهان آنقدر زیاد نشده بود که آدمها اسم‌های همدیگر را از یاد ببرند ، همه چیز جمع و جور و خلاصه شده بود که نا‌خواسته توجه‌ها هم بیشتر می‌شد به اطراف، مرد جوانی که توی مغازه‌اش نشسته بود مگر به جز اعضای خانواده و چند دوست و آشنا در در و همسایگی چه کسی توی ذهنش بود که بخواهد فراموششان کند ؟ 
پس همیشه به همشان فکر می کرد ، همه‌ی آنها برایش مهم بوده‌اند، او مجبور نبود چیزی را انتخاب کند برای فکر کردن و دوست داشتن ، پس همه را بی واسطه و بی‌اختیار دوست داشت ، عمیقا دوست داشت ، یعنی اقیانوسی از احساسات نبود با عمق یک سانتی متر. همین .

شهاب | دسته‌‌بندی: بدین سان5 اردیبهشت 1391 | ۱۰ دیدگاه

  1. لی
    اردیبهشت ۱۴, ۱۳۹۱

    آره ، من که زیاد خاطره بازم اما خب گذشته ها احساس میکنم چون جمعیت کم بود و روابط هم ، آدمها همدیگه رو بیشتر دوست می داشتند ، احساس من این رو میگه .

  2. نرگس
    اردیبهشت ۱۴, ۱۳۹۱

    هر چه رفت از عمر یاد آن به نیکی می‌کنند/ چهرهء امروز در آیینهء فردا خوش است.
    به هر حال همه، همیشه، حسرت گذشته را دارند. نوستالژی یعنی همین.

  3. لی
    اردیبهشت ۸, ۱۳۹۱

    🙂

  4. ادریس
    اردیبهشت ۸, ۱۳۹۱

    خوااااهش می شود!
    🙂

  5. لی
    اردیبهشت ۷, ۱۳۹۱

    همین 🙂

  6. احسان ن
    اردیبهشت ۷, ۱۳۹۱

    همین

  7. لی
    اردیبهشت ۷, ۱۳۹۱

    والا .
    غلط کردن 🙂

  8. مرصاد
    اردیبهشت ۷, ۱۳۹۱

    ما حسرت دوران قدیم رو می خوریم همیشه ولی بچه هامون غلط می کنن که حسرت دوران مارو بخورن
    باهات هم دردی می کنم

  9. لی
    اردیبهشت ۵, ۱۳۹۱

    ممنون ادریس جان . هم به خاطر کامنتت و هم وقتی که می ذاری میای تو وبلاگم می خونی

  10. ادریس
    اردیبهشت ۵, ۱۳۹۱

    "همین" رو خوب اومدی!