یک داستان کوتاه که پیشینه ی طولانی دارد به طوری که در مرز به واقعیت تبدیل شدن است Posted on فروردین ۱۵, ۱۳۹۱فروردین ۱۵, ۱۳۹۱ by Admin یه آدم غمگین رو شبونه بردن تو یه بزرگراه تازه آسفالت کرده . این هی غلط زد و هی خوابش نبرد …
بدین سان عموی داماد Admin بهمن ۱۵, ۱۴۰۴ 0 تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.
بدین سان حرفهایی که میگویند، حرفهایی که نمیگویند Admin شهریور ۲, ۱۴۰۳ 0 بیش از دو سال است که دیگر در آن شهر زندگی نمیکنم. من از آن شهر رفتم اما انگار آن شهر از من نمیرود. از […]
بدین سان مهمترین کار بشر در جهان هستی Admin اردیبهشت ۱, ۱۴۰۰ 0 رسیدن به یک ذهن آرام. یا به قول شاعر: بیخیالی دل راحت کاشکه بیشمار شبودَ.
عجیبه هم خودش هم توضیحش!
چی بگم والا …
شاهکار بود شاهکار
مقابله به مثل می کنی ؟
🙂