پیشنهاد فیلم

پیشنهاد کتاب

بی‌مخاطب

گاهی شب‌ها که از جلوی بانکِ کنار خونه رد می‌شدم، می‌دیدم جلوی در بانک طوری خوابیده که باد کولر از زیر در خنکش کنه. شب اول تصورم این بود که تا فردا صبح می‌میره اما شب‌های بعد هم جلوی در بانک طاق باز می‌خوابید  و فردا باز غیبش می‌زد… کمی بعد پاکت سیگاری کنارش دیده می شد… و چند شب بعد موقع رسیدنم بیدار بود و قدم می‌زد. آخرین باری که دیدمش با یک مخاطب خیالی حرف می‌زد… نصفه‌ی سیگار توی دستش بود و داشت گله و شکایت می‌کرد… اینکه معتاد و بیخانمان بود رو نمی‌شد حدس زد اما می‌شد

ادامه مطلب »

نوشته‌های پیشین

هنربندان

هنرمند و سلبریتی جامعه کی می‌خواید کنار مردمش بایسته؟ وقتی همه مردم اصطلاحاً All in کردند، چه در داخل و چه در خارج. دانشجوها آینده‌شون

مثلا سال نو، مثلا بهار

هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیه‌اش را از بین می‌برد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که

به سوی آزادی

هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حس‌های دیگری هم همچون سایر ایرانی‌ها دارم؛

عموی داماد

تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.

دی‌ماه خونین

از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دی‌ماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم