*** ساعت ۷ : {زنگ تلفن} آقای وزیر انتخاب شما را تبریک می گویم. _ شما ؟ _ مدیر امور تجهیز و نوسازی مدارس . _ {عجب دلخوشی داره} متشکرم . ساعت ۷/۳۰ : معمولا صبح ها صبحانه نمی خورم چون در حال رژیم هستم . ساعت ۸ : در دفترم هستم و هیچ نامه و ارباب رجوعی ندارم . حتی تلفن هم زنگ نمی زند . ساعت ۸/۳۰ : چون بیکار هستم و حوصله ام سر رفته به حیاط اداره می روم و کمی دست و رویم را در حوض وسط باغچه می شویم . آخیش . چه خنک
هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حسهای دیگری هم همچون سایر ایرانیها دارم؛
تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.
از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دیماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟
فیلم در قد و قوارهی تعرف و تمجیدهای اغراق شده که پیرامونش شکل گرفت نبود. تدوین نقشش را به خوبی ایفا نکرد، جایی که میتوانست