تمام این سالها را پشت بغضش پنهان کرده بود. یک ان چشمانش را بست. بغضش ترکید. تمام ۲۵ را گریست، انچه از چشمانش جاری میشد درد ادمیت بود. دستها را روی دسته گذاشت. صندلی سیاه را به عقب فرستاد. یکی از زانوانش به گوشه میز برخورد. بیتوجه روی صندلی قرمز نشست. دستها را روی میز سیاه گذاشت، اشکها جاری شده بود. موسیقی راک بی تاثیر شده بود. دست راست را بالا اورد، پس از مکثی که ب سه شماره نمیرسید، دست را پایین اورد و روی دسته صندلی قرمز گذاشت.پچپچ دختر و پسر میز روبرو مصممترش میکرد. ارنجها را روی
توی تمام دفترها و گوشه ی تمام کتاب هایش نوشته بود : به تو فکر می کنم . به تو فکر می کنم . به تو فکر می کنم . و تمام عمر فقط نوشته بود . فکر نکرده بود واقعاً .
از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دیماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟
فیلم در قد و قوارهی تعرف و تمجیدهای اغراق شده که پیرامونش شکل گرفت نبود. تدوین نقشش را به خوبی ایفا نکرد، جایی که میتوانست
به این نتیجه رسیدم که برای نوشتن، یک چیز خیلی مهم است. وقتی چشمه جوشیدن خلاقیت خشک شده و به هر ریسمان باریکی چنگ میزنی
همیشه این ضرب المثل ایرانی برام در مواقع حساسی که فکر میکنم همه چی قراره به خوبی پیش بره تکرار میشه. «سنگ بزرگ نشونه نزدنه».