پیشنهاد فیلم

پیشنهاد کتاب

تاریخ و کریم خان

تاریخ درس خوبی نبود که معلم قرآن و دینی و عربی و پرورشی شد معلم هنر – اسب، خودش بیاید پای تخته – تو گوسفندی هر روز سر صف تکرار می کردیم و مدیر باغ وحش، یک بار گورخری را آنقدر زد آنقدر زد گوشه ی حیاط که سیاه شد ـ آقا اجازه ما تکراری سروده شده ایم رام کننده که تسیبحش را می چرخاند گوساله‌ها را فرستاد سر کلاس اما هیچ گاوی ظهر به خانه بازنگشت گفتم : تاریخ درس خوبی نبود بیا کریم خان را قدم بزنیم پ.ن : این شعر دیگر شعر من نیست  :)

ادامه مطلب »

نوشته‌های پیشین

مثلا سال نو، مثلا بهار

هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیه‌اش را از بین می‌برد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که

به سوی آزادی

هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حس‌های دیگری هم همچون سایر ایرانی‌ها دارم؛

عموی داماد

تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.

دی‌ماه خونین

از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دی‌ماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم

دیدگاه

و چگونه می‌شود پرنده‌ای در آسمان نظرش عوض می‌شود، دور می‌زند و برمی‌گردد؟