ما در پلازا، همدیگر را بدرود گفتیم در پیاده رویِ آن طرف خیابان من روی بر گرداندم و پشت سرم را کاویدم تو بر میگشتی و دستانِ خدا حافظی ات، در اهتزاز بود رودخانه ای از وسایل نقلیه از میان ما میگذشت ۶ بعد از ظهر بود آیا نمیدانستیم که از پس آن رودخانه ی دوزخی غمبار دیگر هرگز همدیگر را نخواهیم دید ؟ ما همدیگر را گم کردیم و یک سال بعد تو مرده بودی و من حالا یادهایم را میکاوم و خیره بدانها مینگرم و فکر میکنم که این اشتباه است که انسان با خداحافظی جزیی مبتلای جدایی
هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیهاش را از بین میبرد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که
هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حسهای دیگری هم همچون سایر ایرانیها دارم؛
تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.
از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دیماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟