گاهی شبها که از جلوی بانکِ کنار خونه رد میشدم، میدیدم جلوی در بانک طوری خوابیده که باد کولر از زیر در خنکش کنه. شب اول تصورم این بود که تا فردا صبح میمیره اما شبهای بعد هم جلوی در بانک طاق باز میخوابید و فردا باز غیبش میزد… کمی بعد پاکت سیگاری کنارش دیده می شد… و چند شب بعد موقع رسیدنم بیدار بود و قدم میزد. آخرین باری که دیدمش با یک مخاطب خیالی حرف میزد… نصفهی سیگار توی دستش بود و داشت گله و شکایت میکرد… اینکه معتاد و بیخانمان بود رو نمیشد حدس زد اما میشد
از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دیماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟
فیلم در قد و قوارهی تعرف و تمجیدهای اغراق شده که پیرامونش شکل گرفت نبود. تدوین نقشش را به خوبی ایفا نکرد، جایی که میتوانست
به این نتیجه رسیدم که برای نوشتن، یک چیز خیلی مهم است. وقتی چشمه جوشیدن خلاقیت خشک شده و به هر ریسمان باریکی چنگ میزنی
همیشه این ضرب المثل ایرانی برام در مواقع حساسی که فکر میکنم همه چی قراره به خوبی پیش بره تکرار میشه. «سنگ بزرگ نشونه نزدنه».