خداحافظی کردیم، سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. خیابانها خلوت و چراغها خاموش و شهر خاموش. با خودم فکر کردم اگر تمام سهم ما از این دنیا همین باشد چه؟ همین ساختمانهای سرد و بی نظم و کوچههای درهم، همین خیابانهایی که هر روز به یک سمت سوقمان میدهند. همین هوایی که نیمی از سال خانه نشینمان میکند. همین بازارهای شلوغ با قیمتهای صد تا یک غاز و تورمی که هیچ کس به گرد پایش نمیرسد. همین جیبی که هیچوقت به اندازه کافی پر نمیشود. همین مسئولانی که بویی از مسئولیت پذیری نبردهاند و نمیخواهند که ببرند. همین ما، مردم
تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.
از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دیماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟
فیلم در قد و قوارهی تعرف و تمجیدهای اغراق شده که پیرامونش شکل گرفت نبود. تدوین نقشش را به خوبی ایفا نکرد، جایی که میتوانست
به این نتیجه رسیدم که برای نوشتن، یک چیز خیلی مهم است. وقتی چشمه جوشیدن خلاقیت خشک شده و به هر ریسمان باریکی چنگ میزنی