خداحافظی کردیم، سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. خیابانها خلوت و چراغها خاموش و شهر خاموش. با خودم فکر کردم اگر تمام سهم ما از این دنیا همین باشد چه؟ همین ساختمانهای سرد و بی نظم و کوچههای درهم، همین خیابانهایی که هر روز به یک سمت سوقمان میدهند. همین هوایی که نیمی از سال خانه نشینمان میکند. همین بازارهای شلوغ با قیمتهای صد تا یک غاز و تورمی که هیچ کس به گرد پایش نمیرسد. همین جیبی که هیچوقت به اندازه کافی پر نمیشود. همین مسئولانی که بویی از مسئولیت پذیری نبردهاند و نمیخواهند که ببرند. همین ما، مردم
هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیهاش را از بین میبرد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که
هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حسهای دیگری هم همچون سایر ایرانیها دارم؛
تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.
از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دیماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟