
رمان فریادها نوشته لوران گوده داستان مقطعی کوتاه از جنگ جهانی دوم را روایت میکند که لشکری از سربازان فرانسوی مورد هجوم سربازان آلمانی قرار میگیرند. تقریبا اکثرا کشته شده و تنها چند نفرشان زنده به عقب باز میگردند. چیزی که این رمان را خواندنی میکند زاویه دیدهای متفاوت از چند شخصیت مهم در این مقطع است. شخصیتهایی که نویسنده تا آخرین تلاشهایشان را به تصویر میکشد. سربازی که از جنگ به مرخصی میرود و در نهایت فرماندهای که کشته میشود. جانشنی که با تن زخمی نجات پیدا میکند. سربازانی که هر کدام به شیوهای کشته و یا دست به
هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیهاش را از بین میبرد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که
هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حسهای دیگری هم همچون سایر ایرانیها دارم؛
تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.
از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دیماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟