نویسنده: شهاب

افتتاح نخستین سالن سینمای کودک استان هرمزگان

***

این مراسم با تعدادی از دانش آموزان بندرعباسی برگزار شد

امروز در آغاز جشنواره یک هفته با کانون که  کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان  از ۱۶ مهر به مناسبت روز جهانی کودک ، برنامه هایی را به طور همزمان در سی استان کشور برگزار می کند ، اولین سالن سینمای کودک در مجموعه فرهنگی هنری کانون* استان هرمزگان افتتاح شد . این سالن دویست نفره به مدت یک هفته در سه سانس میزبان کودکان و نوجوانان خواهد بود . مجموعه فرهنگی هنری در محل سابق این مرکز که اولین کانون استان محسوب می شود ، در سه طبقه احداث شده است که هر کدام به صورت مجزا در خدمت کودکان و نوجوانان خواهد بود  که شامل غرفه ها و ایستگاه های مختلفی همچون نقاشی ، داستان نویسی ، شعر ، نجوم ، بازی های محلی و ... می باشد . ورود در این جشنواره برای تمامی کودکان و نوجوانان آزاد و رایگان است .

*  در جاهایی که واژه کانون به تنهائی استفاده شده ، منظور کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان است .

برای مختارنامه

می نویسم  تا در این تاریخ بی حساب و کتاب ثبت شود و خیلی ها یادشان نرود که چه طور با سریالی همچون یوسف پیامبر کلاه گشادی بر سر صدا و سیما  گذاشته شد و پول بیت المال حیف و میل . سریال مختارنامه از امشب نهم مهرماه هشتاد و نه از شبکه ی اول سیما به روی آنتن رفت . هر دوی این سریالهای جز پروژه های ملی و از درجه ی کیفی الف محسوب می شوند . حالا خودتان مقایسه کنید این دو را . به قول معروف این کجا و آن کجا ...

***

از آنجائی که بعد از ساخته شدن یک فیلم ، مسئول نهائی موفقیت یا شکست اثر کارگردان آن محسوب می شود هیچ توجیهی نمی تواند اشکالات آنرا بپوشاند . آقای سلحشور یاد بگیرید : فیلمنامه ، دیالوگ نویسی ،  کارگردانی  ، فیلمبرداری ، طراحی لباس ، دکور و خیلی چیزهای دیگر که حتی برایتان یک سر سوزه هم مهم نبوده است . همین قسمت اول می ارزید به کل سریال یوسف پیامبری که به خورد مردم ما داده شد .

پ . ن : این سریال از سال ۸۳ فیلمبرداری اش شرع شده بود . در کدام یک از سریال هایی که با دوربین ۳۵ میلیمتری فیلمبرداری شده بود همچین رنگ و لعابی را تا کنون دیده اید ؟

منبع عکس *

موج توهین های قومیتی در صدا و سیما ادامه پیدا می کند

۱ - از آنجائی که پوست آرنج شبهه برانگیز است و بی حجابی هم باعث زلزله میشود . پس نتیجه می گیریم که یک شخص ضـــد ولایـــت فقــــِه هم می شود حرامـــزاده .

از ادبیات نازل و کوچه بازاری که چند سالی می شود در مملکت رواج پیدا کرده بگذریم می رسیم به همین توهین های قومیتی که  امروزه بیش از پیش به طور هدفمند در مملکت گسترش پیدا کرده اند . شب گذشته در طی پخش برنامه ای تلویریونی که به اصطلاح طنز هم بود  ، دو شخص مثلاً آذری زبان آنقدر از خودشان رفتارهای احمقانه  بروز دادند ، که تا کنون این نوع رفتارها از صدا و سیمای مملکت بی سابقه بوده ( صدا و سیما رفتارهای ناشایست تا به حال زیاد انجام داده است) ، حالا که بخواهد در یک سریال یا تله فیلم این نوع فرهنگ ناشایست را نهادینه کند خودش جای بحث زیادی دارد .

۲ - در مملکتی که طرف در سخنرانی اش برای الزام به ولایت فقیه فحشی می کند * ، رئیس جمــهورش از زشت ترن الفاظ برای رساندن منظورش استفاده می کند ، بعید نیست تا چند سال آینده این رویه کم کم باب  شود و ادبیات گفتاری و نوشتاری اشخاص مهم مملکتی دستخوش تغییرات فاحش تری شود (تاکید می کنم ، فاحش تر) . نمونه بارز این تقلید ، کاپشنی است  که  طرفداران یک جریان فکری در روزهای گرم تابستان هم می پوشند .

۳ - * فحشی کردن اصطلاحی بود که دوران مدرسه ، بچه ها برای مجبور کردن شخصی بر انجام دادن یا انجام ندادن کاری ، از آن استفاده می کردند  ، مثلا مبصر برای  ساکت کردن بچه های کلاس فحشی را به میان می کشید تا صدائی از کسی درنیاید . آن زمان جواب می داد . مدرسه تمام شد ، نفس راحتی کشیدیم که حداقل از شر دانش آموزان بی فرهنگی که این رفتارها را از خانه ، کوچه و خیابانشان به دیگر مکانهای اجتماعی رواج می دهند ، راحت شدیم . حالا در مواجهه با این افرادی که دارند از پشت تریبون های مهم مملکت لمپنیزم نهادینه شده در وجودشان را گشترش می دهند ، چه طور میشود خلاص شد ؟ معلوم نیست فرزندانمان در آینده چه طور می خواهند با هم دیالوگ کنند ؟

آرتور پن ، کارگردان بانی و کلاید هم رفت

بلببل

از آرتور پن فیلم زیاد ندیده بودم اما احساس می کنم صحنه ی کشته شدن بانی و کلاید در پایان فیلم بانی و کلاید به اندازه تمام فیلم های آرتور پن دیدنش می ارزد . صحنه ای که هر ببینده ای را درگیر خودش می کند . بانی و کلاید در آخرین لحظات ، قبل از اینکه کشته شوند و با علم بر اینکه تا چند آن دیگر شکار پلیس ها می شوند ، به همدیگر نگاهی کرده و لبخندی می زنند و بعد ...

خبر فوت آرتور پن را امروز خواندم . در اینجا ، شاید اگر همین فیلم تاثیر گذار که بر اساس یک اتفاق واقعی  ساخته شده را ندیده بودم هیچگاه به این اندازه برایم شک آور نمی بود خبر فوت این کارگردان قدیمی سینما . مثل اینکه امسال عزائیل نگاه ویژه ای به هنرمندان داشته ، چندی پیش کلود شابرول رفت .

منبع عکس *

کلام پنجاه و نهم

عشق تــــجاوز کننده است ، عشق به روح انسان هجوم می آورد و بعد ذهن آبستن خاطرات ریز و درشت می شود ، خاطرات هر کدام حــــرامزاده هایی هستند که هیچگاه نمی خواهیم قد بکشند و تا پای گور بدرقه مان کنند . / لی

سوختیم و سوزوندیم و فرقی نکردیم

در پی خانه تکانی های رایانه ای بودم که چشمم به متنی افتاد که سال هشتاد و هفت نوشته بودم برای وبلاگ دوستی . به آرشیو وبلاگش سری زدم ، دیدم هیچ اثری از این نوشته نیست . صلاح دیدم یکبار دیگر انتشارش دهم ، شاید در ذهن این بلاگستان بماند . ما که زود فراموش می کنیم .

وقتی چند سال گذشت و دیدیم چقدر سوختیم و سوزوندیم و فرقی نکردیم . چقدر ایستادیم و عبور کردن همه چقدر حبس کردیم و عقده شد و از قفس سینه همه پرید بیرون و ما زندونیش کردیم.
عطسه کردیم و گفتیم صبر
وقتی خندیدن و سکوت کردیم و خرد شدیم وقتی با سکوتشون خردمون کردن ، وقتی غرورمون زد به سیم آخر و گند زد به همه چیز...
وقتی دلم به حال خودم سوخت ، دلم به حال تمام دلنگرونیام سوخت ، دلم به حال تمام اشتباهای سر نزدم.
دارم به این فکر می کنم شاید چشمای ما مشکل داره...

یادم باشد

بعضی وقت ها مرگ آنقدر بی موقع و با نامردی تمام سر می رسد که هیچ وقت هیچ مهمان نا خوانده ای با این وضعیت به هیچ خانه ای نمی رود . چند سال پیش یکی از بستگان فوت کرده بود ، از همان ها که شاید یک بار هم ندیده بودم اش . گفتند چند روزی ناپدید شده تا اینکه جنازه اش را جائی پیدا می کنند و آخر مشخص نمی شود کار چه کسی بوده . فوت ها این طور عجیب و غریب در این خانواده زیاد بود و چه جوانها و پیرهائی که به نحوی با رفتنشان غافلگیر کرده بودند همگی را ، نمونه اش عمه خدا بیامرزم که سال پیش سه روز پس از زلزله بندرعباس  رفت از پیشمان ، او هم نسبتی داشت با همین خانواده ، خرافاتی نیستم اما همین چند روز پیش بود که گفتند پسر همان بنده خدائی که  نا پدید شده بود ، نا پدید شده و دو روز بعد درست مثل پدرش جنازه اش را پیدا می کنند . البته این بار عامل مرگ مشخص بود ؛ تصادف . راننده ای که زده و فرار کرده . بدتراز این خبر، دلم برای چند چیز سوخت یکی اینکه متاهل بود و دو دختر کوچک داشته و دوم اینکه مدتی بود اعتیادش را ترک کرده بود و به حال و روز سابقش برگشته بود . حتی سیگار هم نمی کشیده و  همه چیز را از اول شروع کرده بود .

***

عمه ام در محله ی خواجه اعطای بندرعباس زندگی می کرد . از زمانهای دور برای خودش همانجا خانه ای دست و پا کرده بود و مدتی هم ما مهمان یکی از واحدهای همان ساختمانش شده بودیم . قسمتی از کودکی من همانجا بود ، با خاطرات کمرنگی که در یک کیف کوچک مدرسه ای خلاصه می شد ، زمانی که هنوز سن مدرسه رفتن نداشتم . مدتی بعد برای همیشه ما از آنجا رفتیم و عمه ام ماند . خواجه اعطا از محله های قدیمی است که هنوز رگ و ریشه های از سنت های دور بندرعباس را می توان در آن دید . شنبه بود که خبر آوردند که فلانی مرده است ، عمه ام رو به دخترش می گوید : توی خواجه اعطا هر کس روز شنبه فوت کند شنبه بعد یک نفر را همراه خودش می برد . دخترش می خندد و می گوید : احتمالاً آقای فلانیست ، چند روزیست که سرما خورده . عمه ام در جواب گفت : نه ، اون مادر توئه ...

شنبه ی بعد عمه ام فوت کرد .

پ ن ۱ : در موقع نوشتن یاد متنی از گنجشکک اشی مشی افتادم در اینجا .

پ ن ۲ : این متن را نوشتم که یادم باشد مرگ همین دو قدمی است .

علم بهتر است یا ثروت ؟

قبلاً ها پیامی برایم آمد چیزی شبیه به این :

صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناکتر ، اما از این دو دردناکتر این است که ندانی صبر کنی یا فراموش ...

مدتی پیش به این نکته ی اساسی فکر می کردم که مدتی است هیچ چیز خوشحالم نمی کند ، بعد به خودم گفتم که بدتر از آن این است که برای چیزی ناراحت نشوم . ناراحت نشدن بارها تلخ تر از خوشحال نشدن است احساس می کنم .

حالا نمی دانم خوشحال شوم ؟ ناراحت شوم ؟ فراموش کنم ؟ یا صبر ... ؟!