تاریخ درس خوبی نبود
که معلم قرآن و دینی و عربی و پرورشی
شد معلم هنر
- اسب، خودش بیاید پای تخته
- تو گوسفندی
هر روز سر صف تکرار می کردیم
و مدیر باغ وحش، یک بار گورخری را آنقدر زد
آنقدر زد گوشه ی حیاط که سیاه شد
ـ آقا اجازه ما تکراری سروده شده ایم
رام کننده که تسیبحش را می چرخاند
گوسالهها را فرستاد سر کلاس
اما هیچ
گاوی
ظهر به خانه بازنگشت
گفتم : تاریخ درس خوبی نبود
بیا کریم خان را قدم بزنیم
پ.ن : این شعر دیگر شعر من نیست 🙂

