یه زلزله بیاد، فیس بوک و اینترنت خراب شه، همه نوشته ها، عکس ها، خاطره های تلخ و شیرین برن زیر آوارٍ این صفر و یکای لعنتی که هیچ نشونی ازشون پیدا نشه، بعد آدما دوباره بیان تو کوچه، تو خیابون، همدیگه رو از نزدیک ببین، لمس کنن، دست بدن به هم، چشم تو چشم هم نگاه کنن، بعد رفیق بشن با هم، صدای همو بشنون.
خود ظاهر واقعی آدما با تمام تظاهرای واقعیشون، با تمام حقیقتای واقعیشون، با تمام اسما و خنده های واقعیشون…
نمی دانم دقیقا منبع نور به کجا می رسید، ابتدا چیزی شبیه دود به نظر می آمد که همانطور هم کمکم ناپدید شد. یعنی انگار دودی که در آسمان هی بزرگتر می شود تا مرز نابودی، نزدیک خیابان پلیس بودم، همان حوالی زندان، که انگار چیزی شبیه به مهره ی سرباز شطرنج که روی زمین افتاده مرا از حرکت نگاه داشت و میخ کوبم کرد. یک دایره سمت راست و یک ذوزنقه سمت چپ، چند دقیقه بعد که سوار تاکسی شدم راننده گفت: ابتدا شبیه یک نقطه یا ستاره بوده بعد چرخیده و بزرگ شده و آنقدر بزرگ که ناپدیده شده، منظورش همان قسمت دایره ای اش بود بی شک.
پ . ن : عکس مناسبی که گویای این واقعه است را می توانید اینجا ببینید.
۱- همینجا از عسکری، کهوری، کریمی، کریمی پور، آقایی، رضایی، دلنواز، دهقانی، درستکار، رکن الدینی، شهبازی، ابازرپور، فخری، محسنی، نفیسی، خطیب و همه افرادی که در برگزاری جشنوارهی فیلم نقش داشتند تشکر می کنم . (دوستان اگر شخصی از قلم افتاده اشاره کنند اضافه کنم).
۲ – انشاالله سال آینده جشنواره با برنامه ریزی بهتر، با کیفیت بهتری برگزار شود.
۳- جلسه نقد و بررسی باعث رشد جشنواره و فیلم هاست ، دوستانی که حاضر شنیدن حرف مخاطبین فیلم هایشان نیستند در جلساتی با این عنوان شرکت نکنند.
(ده سال پیش که در جلسات انجمن های ادبی شرکت می کردیم حضار با هر سلیقه ای آثار دیگران را نقد می کردند، خب به هر حال آن زمان فیس بوک نبود افرادی که آثارشان مورد نقد قرار گرفته آنجا از خجالت بقیه دربیایند ، بعد از جلسه همه باز با هم دوست بودند.
خب این نشان دهنده این است که انگار ما ده سال و یا شاید بیشتر در زمینه جلسات نقد و بررسی از ادبیات عقب تریم).
۴- انجمن هیئت انتخاب و داوری را با هم یکی کند بهتر است ، ده فیلم خوب پخش و به نقد و بررسی آن پرداخته شود بهتر از این است که ذهنیت مخاطبین تازه آشنا شده با فیلم کوتاه را خدشه دار کنیم .
باقی آثار می توانند در بخش جنبی در سالن دیگری نمایش داده شوند. همراه با جلسات نقد و بررسی.
۵- اسکویی : جشنواره ضعیف تر از این داوری نکرده بودم.
عقیقی : نگران نباش ، من از این ضعیف تر هم داوری کردم.
(همچین چیزی امروز عقیقی در ورک شاپی که برگزار کرده بود گفت)
۶- انشاالله سال آینده بشود مازیار اسلامی را دعوت کنیم تا تعریف دیگری از سینمای پست مدرن بدهد تا در نهایت از منظر او ببینیم فیلم شبانه روز پست مدرن هست یا خیر…
۷- یادم افتاد قبلاَ راجع به جشنواره ها چیزی نوشته بودم ، اینجا.
پ.ن : برگزیدگان جشنواره را می توانید در اینجا ببینید.
از آنجایی که رفتار مردم کاملا غیر دیپلماتیک است و باعث آبروریزی جمهوری اسلامی عزیزمان است، ماموران زحمتکش نیروی انتظامی برای مقابله با هر رفتار نابهنجار غیردیپلماتیک در هر سوی چهارراه ولیعصر ایستاده اند … این عکس مربوط به روز دوشنبه جلوی مترو است .

و این عکس نیز آنطرف چهارراه جلوی بانک ملت است .
البته دیگر حوصله و وقتش نبود که کمی بالاتر ، از همکاران میدان ولیعصر هم عکس بگیرم . قبلا تنهای یک ماشین میایستاد ، حالا با اوج مسائل دیپبماتیک برای جلوگیری از سوتفاهمهایی که ممکن است به خاطر تفاوت فرهنگی بوجود بیاید زحمتکشان نیروی انتظامی کارشان چندبرابر شده ، سخت تر و حساس تر.
می رسم کنار ایستگاه تاکسی ها ، آخرین تاکسی زرد رنگ هم مسافرانش را سوار کرده و راه می افتد ، تاکسی دیگری نیست ، همان موقع پرایدی کنار ایستگاه تاکسی ها ، کمی عقب تر می ایستد ، یک پراید نقره ای هم جلوتر ایستاده .
من :ترمینال ؟
راننده : هزار تومن میشه ها ؟
من : هزار تومن ؟ یک هفته پیش پونصد تومن بود !
راننده : خدا رحمتش کنه ( چیزی توی همین مایه ها)، گذشت . اصلا نمی صرفه با این ترافیک پونصد تومن .
من : اگر اینجوریه پس روزهای معمولی باید ۲۰۰ تومن بگیری .
سوار نمی شوم . باقی مسافرها هم سوار نمی شوند، فقط یکی از ماشین ها مسافر می زند و حرکت می کند . یکیشان هنوز سر حرف خودش هست ، مثل راننده قبلی که به سختی چند مسافر پیدا کرد . چند دقیقه ای می ایستیم . کسی مایل به هزار تومن دادن نیست . ماشینی می ایستد چند نفر سوار می شوند ، انگار او با همان قیمت همیشگی می برد ، سوار می شوم .
پسر جوانی که عقب نشسته : گفت سوار ماشین غریبه ها میشید اما سوار ماشین ما نمی شید ، بهش گفتم همین شماها رحم نمی کنید .
من : خوب شد هیچکی سوار نشد .
دختر جوان : امروز یکی از همین مهمونای نوروزی بچه ی دوماه اش رو توی ماشین جا گذاشته بود . شوهرش اینقدر تو خیابون زدش که دیگه نمی فهمیدم این خون که داره میاد از چشمشه یا دهنش یا دماغش . وسط خیابون اینقدر کتک زد زنش رو .
بحث های مختلف مسافرها بالا می گیرد هرکسی برای خودش چیزی می گوید . دختر جوان که عقب نشسته به یکی از مسافرها آشنایی می دهد .
دختر جوان : این قایقه که غرق شد چهار نفر مردن مال پسر عموم ( یه چیزی شبیه به همین )میشه . با فلانی ( اسمش را یادم نمی آید) شریک بودن .
راننده : همین که چند تا مشهدی بودن ؟
دختر جوان : آره …
دختر و پسر جوان دو جای مختلف پیاده می شوند ، یک مسافر نه چندان متعادل هم هست که به هر راننده ای که به دلش ننشیند بد و بیراه می گوید . یک جور مایه آبرو ریزیست ، سرش را گاهی از پنجره بیرون می آورد و به عابرین یا ماشین ها چیزی می گوید .
نزدیک های محل مورد نظر پیاده می شوم . یکی از هم دانشگاهی ها که حالا گذرش به این ور ایران افتاده منتظر من است ، سن و سالی دارد و خیلی با تجربه تر از من است توی این دانشگاه های هنر . می بینمش ، می رویم لب دریا می نشینیم و از خاطراتش میگوید . کمی دور تر از ما توی تاریکی لب دریا دختر و پسر جوانی دارند به شدت همدیگر را ماچمالی میکنند ، کمی این طرف تر سپاه جنگ شادی راه انداخته تا ملت حال کنند ، صدایش را می شنویم . دختر و پسر جوان هم مشغولند ، دارند حالش را می برند .
پ . ن : دیالوگ ها دقیقا همین ها نبود اما سعی کردم دقیقا منظور ها و مفاهیم را منتقل کنم .
بزرگترین کتابی که دوران کودکی هدیه گرفتم کتابی بود با عنوان ایکیوسان (یا چیزی شبیه به این) . مجمعه داستان های همان ایکیوسانی که زمانی کارتونش را می دیدیم . آخرین داستان این مجموعه داستان دعوت شدن ایکیوسان بود به یک مهمانی که با همان لباس های قدیمی خود در آن مهمانی شرکت می کند ، میزبان به خاطر مندرس بودن لباس هایش او را نمی پذیرد . ایکیوسان بازگشته ، لباس های نویی تهیه می کند و به مهمانی باز می گردد ، میزبان با خوشرویی از وی استقبال می کند ، مهمان لباس های نوی خود را درآورده و آنجا می گذارد و می گوید خب از این لباس ها پذیرایی کنید ، شما این لباس ها را می خواستید نه خودم را و مهمانی را ترک میکند .
بی شک با گشتن در ادبیات خودمان داستانی شبیه به این را می توانیم پیدا کنیم . که اگر نخواهیم راه دوری برویم در غزلی از سعدی با این بیت روبرو می شویم :
تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
آن اوایل که اصغر فرهادی افتاده بود روی دور جایزه گرفتن فیلم «جدایی نادر از سیمین» بعد از بازگشت از جشنواره برلین یکی از غم انگیز ترین عکس های بازگشت یک هنرمند ملی را می شد در رسانه ها دید .
حتی زحمت نصب این بنر هم کشیده نشده . موقتاَ دو نفر این بنر را نگه داشته اند تا عکسی گرفته شود .
چندی پیش اصغر فرهادی جایزه بهترین فیلم خارجی زبان را در هشتاد و چهارمین مراسم اسکار ، به خاطر فیلم «جدایی نادر از سیمین» دریافت کرد که بی شک باعث خوشحالی خیلی از ایرانی های جهان شد ، اتفاقی که برای اولین بار در طول تاریخ سینمای این مملکت رخ می داد ، او دو شب پیش به ایران بازگشت و با استقبال نسبتاَ گرمی مواجه شد.

آیا در این بین اصغر فرهادی تغییر کرده یا فیلمش را جور دیگری ساخته ؟ اصغر فرهادی همان و «جدایی نادر از سیمین» همان . فقط یک جایزه ی دیگر به جوایز فیلم جدایی نادر از سیمین افزوده شده ، یک جایزه مهم بین المللی . آیا اگر اصغر فرهادی این جایزه را دریافت نمی کرد لایق همچین استقبالی نبود ؟ اگر بود چرا در گذشته این استقبال برای او صورت نگرفت ؟ آیا تنها ارزش یک انسان از طریق یک مجمسه ی طلایی مشخص می شود ؟
آیا هیچگاه قرار نیست از هنرمندانمان حمایت کنیم که یک مجسمه طلایی نخواهد واسطه ای باشد برای حمایت و دلگرمی اش ؟
چرا آن روز که با هنرش کمر همت به یاری مردم سرزمینش بست حمایتش نکردیم ؟ چرا آن روز که آینه ای در برابرمان گرفت تا خودمان را بهتر ببینیم به استقبالش نرفتیم ؟ وقتی که زخم هایمان را نشانمان داد کجا بودیم ؟
چقدر تلخ است واسطه هایی این چنینی بشوند دلیل برتری انسان ها ؛ مجسمه ها ، جایزه ها ، پست ها ، مقام ها ، مدارک .
ما عادت نداریم بدون این واسطه ها انسانی را دوست داشته باشیم . همیشه یک دلیل جدا از شخصیت و منش و رفتار انسان ها می خواهیم . چیزی که دلگرممان کند ، چیزی که قابل رویت باشد .
چیزی که اگر صاحبش از بین رفت باز بتوان به آن استناد کنیم و غرق در غرور شویم و ته دلمان بگوییم این همان چیزیست که می خواستیم ، حالا مهم نیست که عاملش چه کسی بوده . مهم این است که پرستیژمان حفظ شده است .
اصغر فرهادی عزیز ، این روزها خاطره انگیز را به خاطر بسپار ، که متاسفانه ما ایرانی ها کمی حافظه ی تاریخی امان خوب یاریمان نمی دهد . و معلوم نیست که دوباره فیلمت اینهمه افتخار کسب کند که مردم یادشان بی افتد این سرزمین هنرمندی هم دارد .
بیش از چهل روز از غرق شدن شانزده هموطن در ساحل خلیج فارس می گذرد اما هیچ عکس العملی از سوی مسولینی که بی شک با این سانحه مرتبط بوده اند صورت نگرفته است .
مسولینی که در رسیدگی و کنترل اسکله ها کوتاهی کردند . مسولینی که در فرستادن گروه امداد و نجات کوتاهی کردند . و بسا افرادی که خواه نا خواه با این حادثه دلخراش در ارتباط بوده اند .
آیا یک عذر خواهی و دلجویی کوچک از خانواده های این عزیزان نمی تواند کمی برای ایشان التیام بخش باشد ؟
این تنها یک متن نیست ، دوستان وبلاگ نویسی که خواهان جبران مسولین ذیربط هستند در این حرکت مجازی شرکت کرده و اطلاع رسانی کنند .
حس های اجتماعی یعنی یک اجتماع بعد از انتخاب هشتاد و هشت دیگر هیچ حس خوبی نسبت به مقوله ی انتخابات و رای دادن نداشته باشد . یعنی در حس شخصی تو افسردگی و کم امیدی بی هوا و سر زده بیاید و دیگر ول کن ات نباشد .
حس شخصی یعنی اینکه تو بر خلاف میلیون ها نفر که از نرفتن تیم ملی به جام جهانی غمگینند ،خوشحالی .
حس اجتماعی یعنی میلیون ها نفر آنقدر درگیرند که نمی دانند اتفاق های مهم دیگری مثل رفتن به جام جهانی هم در دنیا هست و تو در حس شخصی خودت خوشحالی .
حس ها اجتماعی یعنی نگرانی ، انتظار و گاهی ناامیدی آهسته به جامعه ای تزریق می شود که این یعنی تو دیگر آنچنان هم اتفاقی غمگینت نمی کند که این درد ناک تر از خوشحال نشدن است . غمگین نشدن نشانه ی خوبی نیست . و زمانی که این حس شخصی گسترش یابد با جامعه ای بی تفاوت روبرو خواهیم بود ، جامعه ای منفعل که جز رنج کشیدن و صبر کردن بر رنج هایش راه دیگری نمی یابد ، اتفاق دردناک بزرگی که نسل های بعد باید تاوانش را بدهند .
از جشنواره ها معمولا خاطره خوبی ندارم . نه از جشنواره فیلم کوتاه تهران که با آنهمه ذوق و شوق در جشنواره حضور پیدا کردم که با آن فضاحت فیلمم پخش شد و در نهایت با خنده حضار پایان گرفت . نه از جشنواره ی سوم فیلم و عکس اردی بهشت که در غیابم فیلم قطب جنوب جایزه گرفت و با اعتراض دوستانم همراه بود و نه از جشنواره بوشهر که هیچ وقت فکر نمی کردم بخواهد آنهمه مهم باشد که بخاطرش عده ای از من برنجند . نه جشنواره پنجم اردی بهشت که آخرش دوستی آن طور نسنجیده در مورد من قضاوت کرد و متهمم کرد به کاری که هیچ اشتباهی در آن مرتکب نشده بود . نه از جشنواره ششم اردی بهشت که گردن بخش فیلم آن در غیاب اهالی سینما زده شد و در نهایت همان اهالی سینما به تعبیر برخی دوستان هنرمند افرادی بی عرضه خوانده شدند که نمی توانند یک جشنواره را نگه دارند . متاسفانه همان دوستان هنرمند نمی دانستند به خاطرش همان سینمایی ها چه تاوانی پرداختند ، شدند آدم بدهای این داستان ادامه دار . نه از جشنواره ی تئاترفجر امسال که احساس وسیله بودن کردم . وسیله ای که تا کارش تمام می شود باید برود سر جایش بنشیند . و حالا دارد جریان تلخ این جشنواره باز تکرار می شود ، انجمنی که تا سال پیش به خاطر عدم وجود مدیریت مشخص جشنواره ی اردی بهشتش را به یکباره از دست داد حالا می خواهد دوباره با نظارت خود جشنواره اش را برگزار کند ، اما انگار برخی پیش وندها و پس وندها خیلی مهم تر است که هنوز یک مسئله ساده که می تواند با گفت و گو حل شود دارد به یک لج و لجبازی بدل می شود . همین جاست که مشخص می شود واقعا نفس برگزاری جشنواره آنقدر هم مهم نیست . اعداد ، ارقام و اسامی و لقب هایی که افراد ارائه می دهند خیلی مهم تر از هر چیز دیگری است . دیگر به این وضعیت حس خوبی ندارم . جشنواره ها مثل انقلاب ها هستند ، حالا به جای فرزندان دارند چیزهای دیگری را می بلعند . اینجا جشنواره ها کارخانه ی ساخت القاب و اسامی موقتی هستند که گاهی به جای نزدیک تر کردن آدمها به هم آنها را از هم دور می کنند . کاش واقعا اینهمه رنج کشیدن ارزشش را داشت . کم کم دارم نسبت به لفظ جشنواره حساسیت پیدا می کنم . کاش روزی شیرینی واقعی جشنواره ها جای اینهمه تلخی که از قدیم برایم همراه بوده را جبران کند . شاید واقعا اتفاق بهتری بی افتد .
امروز با تاکسی مسیری طولانی را می پیمودم که چشمم به ماشینی افتاد که در عرض چند ثانیه از ما سبقت گرفت و رفت . چیزی که بیش از هر چیزی نظرم را به خود جلب کرد شی تزئینی بود که پسر جوان راننده زیر آینه نصب کرده بود . ( طناب اعدام ) .
از دید نگارنده دو حالت می تواند وجود داشته باشد . یا اینکه این شخص نمی داند اعدام چه شکلی است و به سادگی آویزان کردن یک شی تزئینی * نیست . یا نه ، آنقدر در فضای جامعه با اعدام و امثالهم روبرو شده که حالا میداند اعدام کردن هم جزئی از زندگی ما شده . در هر دو حالت با مسئله ی دردناکی رو برو هستیم .
* شاید اعدام یک انسان خودش یک شی تزئینی باشد . خیابانها به مجسمه های معلق بین زمین و آسمان نیاز دارند .

