یکی از برادرزادهها شروع دوران مدرسهاش همراه شد با شروع کرونا، همان سال اول که نصفه نیمه کلاسهایش را میرفت، ادامهاش تبدیل شد به کلاسهای آنلاین. همیشه نگران این بودم سواد درست و حسابی یاد نگیرد. تا اخیرا پرسیدم کلاس چندمی؟ گفت: هشتم.
توی چت دیدم نیمفاصله را هم رعایت میکند. کمی خیالم راحت شد.
بدین سان
از درفتهای پیدا شده
آغوش تو
اقیانوس آرام خوشبختی
شنیدن
داری چه کار میکنی؟
صداش نمیاد؟ ساز میزنم
برای این گوسفند؟
آدمی اطراف نبود.
کار بیهوده میکنی، این حیوونه نمیفهمه.
اما میشنوه.
همین؟ شنیدن کافیه؟
حرفم نمیزنه، فقط گوش میده.
هنربندان
هنرمند و سلبریتی جامعه کی میخواد کنار مردمش بایسته؟
وقتی همه مردم اصطلاحاً All in کردند،
چه در داخل و چه در خارج.
دانشجوها آیندهشون رو گذاشتند،
اما در این زمانهای که اکثر هنرمند و سلیریتیها میتونستن بیا کنار ملت، سکوت کردند. و منتظر موندند ببینند باد به کدوم سمت میوزه. و آیا ارزشش رو داره یا نه.
چه بسا هیمنهی این نظام زودتر فرو میریخت اگر اونها قدمی برمیداشتند.
مثلا سال نو، مثلا بهار
هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیهاش را از بین میبرد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که گذشت مدتها منتظر اتفاق خاصی بودیم که نیفتاد. دوستیهایی که میدانستیم فاصله میفتد بینشان که افتاد. رفتارهای ناروایی که انتظارشان را داشتیم و پیش آمد. همه چیز انگار در حال زوال است. رفتار آدمی بدتر. امید به بهار داشتیم. اما خیلی از آدمها در سال نو همان رفتارهای کهنهشان را داشتند.
شاید امسال دری به تخته بخورد.
به سوی آزادی
هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حسهای دیگری هم همچون سایر ایرانیها دارم؛ نگران، خشمگین، غمگین و باز ته دلم روشن است. چیزی که در این سالها از ما دریغ شد عشق و علاقهمان به میهنمان و مردمش بود. کاری کردند که فراموشمان شود اما در این روزها این حس از دست رفته هم برگشته. در همیشه روی یک پاشنه نمیچرخد و این بار کورسوی امیدی ته دلمان روشن شده. همه دیکتاتورها شبیه هم نیستند اما همهشان عاقبتی شبیه هم دارند. همهشان سقوط میکنند. و ما شاهد سقوط یکی از سیاهترین دیکتاتوریهای معاصریم.
عموی داماد
تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.
دیماه خونین
از هفتهها قبل منتظر بودم که بیستوچهارم دیماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم رو منتشر کنم. نمیدونستم این روزهای هجدهم و نوزدهم چه طور آتش به روح و روانمون میزنه. آمار تقریبی ۲۰ هزار نفر یا بیشتر کشته. ۸ هزار آسیب چشمی و هزاران نفر دیگه مجروح. چه جنایتهایی که در این چند روز ندیدیم. چه جنایتهایی. ما ملت به گروگان گرفته شدهای هستیم.
دیدگاه
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟
درسهای خودآموز
به این نتیجه رسیدم که برای نوشتن، یک چیز خیلی مهم است. وقتی چشمه جوشیدن خلاقیت خشک شده و به هر ریسمان باریکی چنگ میزنی تا چیزی بنویسی، تنها کُشتی گرفتن با ذهن است که راهگشاست. کشتی گرفتن و خسته کردن مغز، تا راه را برای عبور ایدهها باز کند.