بدین سان

« یا به نوعی همینجوری »

سوال

چرا مستقیم حرفی که باید بزنید را نمی زنید؟
اگر به نباید است بگوئید نباید.
اگر به باید است بگوئید باید.
مخاطبتان یا بی شعور است یا با شعور. با شعور باشد که خودش راهش را می گیرد و می رود. اصرار به هیچ چیز نمی کند.
بی شعور باشد که حداقل وجدان خودتان را راحت کرده اید و برای یک بار هم که شده رک و پوست کنده به مخاطب بی شعورتان گفته اید که چی از چه قرار است.
فرداروز شاکی نمی شود که چرا نگفته اید.
چه لذتی دارد در لفافه و پشت رفتارهای غیر عاقلانه حرفی را زدن؟

پ . ن : پیرو اتفاقاتی که امروز افتاد. البته برای من هوز روز سه شنبه است.

شهاب ۲۱ دیدگاه

امروز…

ساعت از ده شب گذشته . امروز بیست و هشتم مرداد ماه  ۱۳۹۱ . از ظهر یا کمی بعدتر نیم کره ی سمت راست مغزم حس خوبی ندارد. انگار کسی آنرا گرفته … کماکان تا الان ادامه دارد.

شهاب ۴ دیدگاه

ساکنین قدیمی مریخ

شاید این مریخی که تازه رسیدین بهش، سرزمین انسان هایی بوده که روزی به خاطر غیرقابل سکونت شدنش، سیاره ی آبی رنگی به اسم زمین رو پیدا کردن و برای همیشه رفتن اونجا زندگی کنن.

شهاب ۸ دیدگاه

و این اسب پیشکش

اواخر سال ۱۳۸۹ ، کارنجک (محسن مریدی)، دوستی که زحمت طراحی قالب همین سایت لی را کشیده بود، سایت دیگری را به من هدیه داد، که ماحصلش شد یک Portfolio که تقریبا یک سال و چند ماه در گوشه‌ی اینترنت افتاد و خاک خورد. امروز بعد از وقفه های طولانی سایت بالا آمد، قطعا ایرادهایی ممکن است وجود داشته باشد که از چشم ما دور مانده، ببینید و با نظرات خود ما را راهنمایی کنید، سپاس. راستی سایت را می توانید اینجا ببیند. www.shahababroshan.com 

پ.ن : از محسن خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی (بسه، دیگه خسته شدم) تشکر می کنم .

شهاب ۱۸ دیدگاه

شعری برای من

محمدرضای رکن الدینی از فیلمسازان خوبی که به من لطف داشته ، شعری را به من تقدیم کرده در وبلاگش . شعری با حال و هوای فیلم آخرم.
ممنون از تو محمدرضای عزیز. شعر را می توانید اینجا بخوانید.

شهاب ۹ دیدگاه

…

انسان‌هایی که به ناگاه سکوت می کنند، حرف نمی زنند، بی شک درونشان جنگ بزرگی رخ داده و شکست خورده اند. 
درست مثل امروز، دوستم.
درست مثل پسرک فیلم کودکی با دوچرخه.
درست مثل گاهی خودم. 
از همان جنگ ها که تمام می‌شود اما تا سالها هی شهید می آوردند. 

شهاب ۴ دیدگاه

و آیا چه کسی؟

و چه کسی چهارهزار و چهارصد و چهل و چهارمین کامنت را می گذارد ؟ و آیا چه کسی ؟


شهاب ۱۲ دیدگاه

و این روز ها …

یکی از سخت ترین قسمت های زندگی جائیه که می خوای از رویاهایی که توش هستی خودت رو جدا کنی و بسپاری به دنیای واقعی …

شهاب ۱۲ دیدگاه

قدیم‌ها

قدیم‌ها که جمعیت جهان آنقدر زیاد نشده بود که آدمها اسم‌های همدیگر را از یاد ببرند ، همه چیز جمع و جور و خلاصه شده بود که نا‌خواسته توجه‌ها هم بیشتر می‌شد به اطراف، مرد جوانی که توی مغازه‌اش نشسته بود مگر به جز اعضای خانواده و چند دوست و آشنا در در و همسایگی چه کسی توی ذهنش بود که بخواهد فراموششان کند ؟ 
پس همیشه به همشان فکر می کرد ، همه‌ی آنها برایش مهم بوده‌اند، او مجبور نبود چیزی را انتخاب کند برای فکر کردن و دوست داشتن ، پس همه را بی واسطه و بی‌اختیار دوست داشت ، عمیقا دوست داشت ، یعنی اقیانوسی از احساسات نبود با عمق یک سانتی متر. همین .

شهاب ۱۰ دیدگاه