نظم و نثر

شعری از محمد نریمانی

چندی پیش محمدنریمانی دوست شاعر و هنرمندم یکی از آخرین آثارش را برایم فرستاد که آن را با شما به اشتراک می‌گذارم.

مفهوم است

که نه روزنامه اینجا کاره ایست

و نه تصویر و دلار و باندهای پیچیده به دور جنازه ی ما

فقط   

جای نیوتون خالیست

که آن هم

تف اش با جاذبه

به سمت پستـانهای جیغ مادر بزرگ

لیز میخورد

باستر کیتون 

با ترامپ

از دخترهای پل شهناز و بازار شهرداری میگذرند

و عسل

نازکنان

کبودی زیر چشم درخت نفت را

ماچ میکند

این  یعنی

مردن قبل از شعر

یعنی

سکس بدون مفاهمه

یعنی  نفس  صدف

و      عدول

زندگی

حامله 

رنجور

و خدا

بی کار

روی صندلی زرشکی اداره ی ثبت و احوال

من  

شرمنده ی شما

شما  

شرمنده ی من

راستی

گربه ی همسایه ی تازه رسیده ی ما

پفیوس

چطور

نگاهم میکند

(محمد نریمانی)

شعری از بیژن جلالی‌-۲

بوته‌ی نسترن
با صدها چشم خوش‌رنگ

مرا تماشا می‌کرد

گوییا می‌گفت

آیا مرا می‌بینی؟

آیا نام مرا می‌دانی؟

و من با شعری که در دلم جوانه می‌زد

به عشق او پاسخ می‌گفتم.

شعری از بیژن جلالی

من هیچ‌گاه ندانسته‌ام
ای بانوی بلندبالا

که تو مرا تا کجاها می‌بری

و مرا در کدام راه

رها می‌کنی

و مرا کی بازمی‌خوانی.

ای بانوی زیبا

ای روز

ای آب‌های روشن.

شعری از شهریار بهروز

سایه هاى بلند عصر
دختران لوند پنجشنبه ها 

همهمه ى بى چیز کافه ها

پشت کرده باشى به غروب 

که با اشیاء صمیمى ترى 

با لمسِ جمعه پیش از آمدنش 

با گوشىِ تلفنت 

با همین "با"

با با

باباى کسالت روزهاى تعطیل 

با شما 

بله با شما

با فکرِ شما 

با رفتار دست هاى شما با روسرى 

با سفارشى که در چشم مى برى

با کلمه اى که از تاریکى مى ترسد 

با لیوانِ چایى که غروب را در گلو دارد 

با کتابى که بوى خوب چوب مى دهد 

با همین با 

بارى به هر جهت 

این حرف ها در سایه هاى بلند عصر 

با اشیاء

(از کانال ارغنون)

شعری از یار

قد میکشم
و از هر گوشه وجودم،
جوانه میزنم.
از دست هایم بهار می روید،
از شانه‌‌هایم زندگی،
از سینه ام تو.

شق القمر را شنیده ای؟
رفتنِ تو
شق التاریخ قمری و شمسی و میلادی ما بود
همه اتفاقات تقویم زندگی ما
به دو زمانِ
قبل از نبودن تو
و بعد از نبودن تو
تقسیم شده است.

آدم‌‌ها خداحافظی‌ را اختراع‌ کردند

ما در پلازا، همدیگر را بدرود گفتیم‌ 
در پیاده‌ رویِ آن‌ طرف‌ خیابان‌ 
من‌ روی‌ بر گرداندم‌ 
و پشت‌ سرم‌ را کاویدم‌ 
تو بر می‌گشتی‌ 
و دستانِ خدا حافظی‌ ات، در اهتزاز بود
 
رودخانه‌ ای‌ از وسایل‌ نقلیه‌ 
از میان‌ ما می‌گذشت‌ 
۶ بعد از ظهر بود 
آیا نمی‌دانستیم‌ 
که‌ از پس‌ آن‌ رودخانه‌ ی‌ دوزخی‌ غمبار 
دیگر هرگز همدیگر را نخواهیم‌ دید ؟

ما همدیگر را گم‌ کردیم‌ 
و یک‌ سال‌ بعد تو مرده‌ بودی‌
و من‌ حالا 
یادهایم‌ را می‌کاوم‌ 
و خیره‌ بدانها می‌نگرم‌ 
و فکر می‌کنم‌ که‌ این‌ اشتباه‌ است‌ 
که‌ انسان‌ با خداحافظی‌ جزیی‌ 
مبتلای‌ جدایی‌ بی‌ نهایت‌ شود 

شب‌ قبل، پس‌ از شام‌ 
بیرون‌ نرفتم‌ 
و سعی‌ کردم‌ چیزهایی‌ بفهمم‌ 
دوره‌ کردم‌ آخرین‌ درسی‌ را که‌ افلاطون‌ 
در دهان‌ معلمش‌ گذاشت‌ 
خواندم‌ که‌ روح‌ تواند گریزد چون‌ جسم‌ مرد 
روح‌ نمی‌میرد 
گفتن‌ بدرود برای‌ انکار جدایی‌ است‌ 

آدم‌‌ها خداحافظی‌ را اختراع‌ کردند 
زیرا فکر می‌کردند بی‌ زوالند 
با اینکه‌ می‌دانستند زندگی‌ اشان‌ را دوامی ‌نیست‌ 
در ساحل‌ کدام‌ رودخانه‌ 
این‌ گفتگوی‌ نامعلوم‌ را فرو خواهیم‌ گذاشت‌؟
آیا ما دوتن‌ 
دلیا و بورخس‌ 
اهل‌ شهری‌ نبودیم‌ که‌ یکبار در جلگه‌‌ها
ناپدید شد؟

آدم‌‌ها خداحافظی‌ را اختراع‌ کردند
خورخه‌ لوییس‌ بورخس


یه شعر خوب از یار

باد که آمد بیا
خمل هایی که می افتند
سهم تو
آن هایی که می مانند را
وقتی خرما شدند
برایت خواهم آورد.
دست کم دوبار
دیده باشم تو را