بیا یه روز
هوا اونقدری هنوز فکر می کنیم
سرد نشده
دردا اونقدری هنوز فکر می کنیم
درد نشده
همین طوری الکی
رو چمنای پارک شهر
دزدکی
بخوابیم و
کاپتان بلک دود بکنیم
یواشکی
چشامون خیره بشه به شاخه ها
تو گوشمون یه هندزفری
رامی بخونه پشت هم
چشامون آروم آروم بسته بشه
دیازپاما اثر کنن
عابرا رد بشن و بایستن و
پلیسا رو خبر کنن
یه روزی با همدیگه تو پارک شهر
پهلو لوله ی هووی
آدرس خونه رو
میسپاریم به آب
خودمون دروغکی
گم و گور می شیم تو خواب
پیدا نشیم تا آخرش
بیا آخر یه روزی تو پارک شهر
همدیگه رو نشناسیم و
تو غرفه ها
از پیش هم رد بشیم و دور بشیم و
من برم این ور شهر
تو بری اون ور شهر
بیا و باز به روی خودت نیاور که ما چه طور …
ما نمی گوییم که شما چه طور …
هیچ اتفاقی نیفتاده
فقط من
کمی شوخی های تو را
جدی گرفتم
و بعد
تو رفتی
هقهق
سمفونی حرفهای
نگفته است
سرودهایم
نشنیدهای
حرفهایی هست هنوز
که
نشنیدهای
نشنیدهای
نشنیدهای
نشنیدهای
نشنیدهای
نشنیدهای
نشنیدهای
نشنیدهای
نشنیدهای
نشنیدهای
نشنیدهای
نشنیدهای
نشنیدهای
دیدی؟
حوصله خواندن تک تکشان را هم نداری
حتی نمیدانی تعدادشان چقدر است
لباس حوصله ی تو
به اندازه ی تن حرف های من
نبود
هنوز حرف های نگفتهای هست
پ.ن : مولف با علم بر اینکه سمفونی را می نویسند نه آنکه بسرایند برای شرح حال بهتر خود از فعل سرودن استفاده کرده است.
که خوردش میکنی تو
روح را انسان از سر راه نیاورده
قرار نیست کار سختی بکنی
فقط حواست
به واژه هایی باشد
که پخش می کنی
مسئولیتشان را خودت بپذیر
هنوز واژه هایی از تو هستند
که پیونده خورده اند
جمله شده اند
و تو بچه هایشان را
ندیدی
که در ذهن من
لگد می زنند
لگد می زنند
که این بچه ها شبیه هیچ کسی نیستند
یک حس دورند
انگار
حسرت با حسرت
همبستر شده باشد
نام تو عاشقانه ترین حرف جهان بود
حیف
زود خودمان را تمام کردیم
و گذاشتیم در حاشیه برگه ها
هر کسی هر چه دلش خواست بنویسد
جهان
بیابان حوالی وطن
جایی که پادگان
به قصد تو نیامده بود
جمع مکسر از شر
تکثیر می شود
تکثیر می شویم
و به سوی تو شلیک می شود
نوجوانی که
روی شقیقه ی همه ما
رژه می رفت
ماشه اش قبل از
آمدن
وقتی که مغزش را داده بود به دست رئیس
کشیده بود
اینجا فقط کمی ادا در آورد
و تو جدی گرفتی و مردی
می بینی …
دیوارها همه شان سرخ نشده اند
پاشو
زندگی فقط یک بلای طبیعی است
آقای آ که به اشتباه چتر قهوه تیره اش رو توی یک بعد ازظهر آفتابی بیرون آورده بود و درست کنار خیابون فرعی محله بازش کرده و بالای سرش گرفته بود، به ذهنش رسید که چترش رو فوت کنه . بله، آقای آ زیر چترش رو فوت کرد و رفت توی آسمون، و با یک فوت دیگه جهتی رو به صورت کاملا تصادفی انتخاب کرد . فوت اون رو برد همون محله ابی که بچگی ها آقای آ تموم کودکیش رو توش گذرونده بود، اون درست وسط حیاط خونه ی قدیمی که حالا دیگه کسی توش زندگی نمی کرد پایین اومد. کمی بین علف های هرز وسط باغچه قدم زد و رفت سمت اتاق ها و سالن پذیرایی ، درهای شکسته راهی برای ورود به ساختمون نذاشته بودن، از لابه لای شیشه های شکسته هم چیزی به خوبی دیده نمیشد، پس تصمیم گرفت که برگرده ، در حیاط قفل بود و اون با اون قد کوتاهش هم نمی تونست از بالای دیوار بیرون بپره، علاه و بر اون به همسرش قول داده بود که هیچ وقت چترش رو از خودش دور نکنه، پس تموم عمر توی اون حیاط قدیمی موند و کسی هم صداش رو نشنید و اون رو پیدا نکرد.
خب می پرسید آقای آ چرا دوباره از چترش برای بیرون رفتن از خونه استفاده نکرد؟ جوابش اینه که اون تلاش خودش رو کرد اما انگار دیگه فوتش قوت بلند کردن اون رو از زمین نداشت، چترش هم نسبت به فوت های اون هیچ عکس العملی نشون نمیداد.