پدرم فکر می کرد قرار است بی افتم پای درخت
که مادرم بود
همان روز اول گفت بی اندازیمش
اما انگور را کسی دانه دانه نمی خرید
که من از پشت وانتی،
افتاده
پخش آسفالت های سیاه
سرخ
سبز
له شده بودم
– چراغ های چهارراه مست نیستند،
یکی در میان یکی از آنها غایب است؟
یک روز صبح بیدار می شوی
و تمام کارهای روزانه ای که من انجام می دادم را انجام دهی
و ببینی این تمامش من بوده ام، نه تو
درست همان چیزی است که می خواستم به آن برسم
روزی من تو را جای خودم اشتباه بگیرم
تیر خلاص را بزن
و به من زندگی دوباره ای ببخش
بزن،
فردا روز عاشقانه تری است
آن سمت خیابان فقط خونها به هم می رسند!
تیر خلاص را بزن.
کردنم درد می کند
اهل کجایی؟
نمی خراشد تن ام را
گلوله های آتشین بوسه هایت
(شعری از علی کیکاووسی)
نوشته بود :
اگه دست من بود تو که نبودی میدادم پارکو تعطیل کنن! یعنی چی یه مشت آدم وضو نگرفته جای خاطرات ما بشینن!
همان موقع داشتم می مردم و توی دلم می گفتم : دهنت سرویس، از همان حرف ها زدی که تا ابد نباید فراموش بشود. که فراموش هم نمی شد.
یک سری خیابان و مسیر هستند که تا چند وقت پیش مرده بودند . نه صدایی نه حسی…
فقط کافیست نفس بکشیم آنجا، با هم. خودش زنده می شود. البته این ها را نگفته بودم. نقشه بود تمامشان که بعدا چیزی برای چانه باشد، لج کنیم و بعد بی افتیم توی کوچه و خیابان های این مملکت کوفتی و تک تکشان را باز زنده کنیم.
فعلا یک پارک نجات پیدا کرده بود. یک نیمکنت و یکی دو تا خیابان…
—-
بعدها پلیس گزارش داده بود که خیابان های شهر یکی یکی دارد کم می شود. تمام خیابان هایی که به دریا ختم می شد یا تمام آدم ها، خاطراتشان نیستند. فقط روی نقشه های قدیمی شهرداری تعدادی خیابان هست که به دریا می رسند. رئیس پلیس یکجا هم با چشمانی اشک بار تاکید کرده بود که هیچ اثری از رد پاهای خودش و معشوقه اش نیست. حتی تخته سنگی که عصرهای جمعه رویش می نشستند و به دریا خیره می شدند.
تاریخ درس خوبی نبود
که معلم قرآن و دینی و عربی و پرورشی
شد معلم هنر
– اسب، خودش بیاید پای تخته
– تو گوسفندی
هر روز سر صف تکرار می کردیم
و مدیر باغ وحش، یک بار گورخری را آنقدر زد
آنقدر زد گوشه ی حیاط که سیاه شد
ـ آقا اجازه ما تکراری سروده شده ایم
رام کننده که تسیبحش را می چرخاند
گوسالهها را فرستاد سر کلاس
اما هیچ
گاوی
ظهر به خانه بازنگشت
گفتم : تاریخ درس خوبی نبود
بیا کریم خان را قدم بزنیم
پ.ن : این شعر دیگر شعر من نیست 🙂
ببین هنوز می تپد
خاطره های مشترک
رگ زمانه را بزن
که برگ زرد می جهد
از تن این پیاده رو