از آنجایی که رفتار مردم کاملا غیر دیپلماتیک است و باعث آبرو‌ریزی جمهوری اسلامی عزیزمان است، ماموران زحمتکش نیروی انتظامی برای مقابله با هر رفتار نابهنجار غیردیپلماتیک در هر سوی چهارراه ولیعصر ایستاده اند … این عکس مربوط به روز دوشنبه جلوی مترو  است .

و این عکس نیز آنطرف چهارراه جلوی بانک ملت است .

البته دیگر حوصله و وقتش نبود که کمی بالاتر ، از همکاران میدان ولیعصر هم عکس بگیرم . قبلا تنهای یک ماشین می‌ایستاد ، حالا با اوج مسائل دیپبماتیک برای جلوگیری از سوتفاهم‌هایی که ممکن است به خاطر تفاوت فرهنگی بوجود بیاید زحمتکشان نیروی انتظامی کارشان چندبرابر شده ، سخت تر و حساس تر. 

 

| ۱۸ نظر

قدیم‌ها که جمعیت جهان آنقدر زیاد نشده بود که آدمها اسم‌های همدیگر را از یاد ببرند ، همه چیز جمع و جور و خلاصه شده بود که نا‌خواسته توجه‌ها هم بیشتر می‌شد به اطراف، مرد جوانی که توی مغازه‌اش نشسته بود مگر به جز اعضای خانواده و چند دوست و آشنا در در و همسایگی چه کسی توی ذهنش بود که بخواهد فراموششان کند ؟ 
پس همیشه به همشان فکر می کرد ، همه‌ی آنها برایش مهم بوده‌اند، او مجبور نبود چیزی را انتخاب کند برای فکر کردن و دوست داشتن ، پس همه را بی واسطه و بی‌اختیار دوست داشت ، عمیقا دوست داشت ، یعنی اقیانوسی از احساسات نبود با عمق یک سانتی متر. همین .

| ۱۰ نظر

تاک‌ها به دور تو می پیچند، 
و تیک‌ها
برای من خواهند ماند
آدمی که ناخواسته 
هر چند لحظه یک بار
به دنیای پیرامونش لبخند می زند، 

زمان اینگونه برایش می گذرد
بی تو  

پ.ن : این به احتمال زیاد چیزی است که یادم رقته بود.

| ۶ نظر

 

 

 

 

 

پ . ن : این پست دیشب توی یک مسیر طولانی به ذهنم رسید که بعد یادم رفت  قرار بوده چی باشه . این جای خالی به احترام اوست. احتمالا دوست داشتم اون پست رو که الان هنوز تو ذهنمه . 

| ۱۰ نظر

تمرین کلاسی نقد نویسی باعث شد تا این متن نوشته شود ، نقدی است روانکاوانه بر نمایشنامه ملکه زیبایی لی نین ، نوشته‌ی مارتین مک دونا(ف) ، نویسنده ی ایرلندی که چندین اثر وی و سایر نویسندگان همنسل وی در برادوی اجرا شده است.  [ادامه مطلب …]

| ۱۲ نظر

آخرین اثر اکران شده ی مرجان ساتراپی که آن را به همراه  ونسان پارونو کارگردانی کرده است ، داستان مردی به نام ناصرعلی خانرا روایت می کند که در سن چهل و یک سالگی ازدواج کرده و در غم از دست دادن معشوقه ی دوران جوانی اش  «ایران» روزگار خود را با موسیقی می گذراند . او که با ویولون استادش که در شیراز موسیقی را پیش او فرا گرفته این دوران را گذرانده و تنها نوای غم انگیز دوران عشق از دست رفته اش را در بیست سال دنیاگردی می نوازد ، بر سر مشاجره ای که بین او و همسرششکل می گیرد ، ویولونش را از دست می دهد . همسرش با خشونت ویولن یادگاری او را به زمین می کوبد . ناصرعلی خان که دربدر به دنبال ویولونی برای جاگزین کردن آن است به رشت می رود ، ویولونی پیدا می شود اما هرگز [ادامه مطلب …]

| ۶ نظر

” آزادی یه نفر ” داستان آزادی یک نفر نیست ، داستان راننده ی پیریه که هنوز دربند همین خرده کرایه هاست .

| ۴ نظر

وقتی مُرد حتی پارچه ای برای کفنش نبود ، لخت و عور وسط یه بیابون افتاده بود روی زمین ، به خودش گفته بود ، وقتی که مُرد سعی می کنه درخت بشه ، یه درخت که اگه میوه نداشت حداقل یه سایه ای ، چند تا شاخه واسه زاییدنِ یه خورده برگ …
اما خب یادش نبود ، آدما وقتی تموم میشن ؛ می پوسن و می گندن و …
درخت تو ذهنشون یه خاطره است ، یه آرزو …

| ۶ نظر

یه آدم غمگین رو شبونه بردن تو یه بزرگراه تازه آسفالت کرده . این هی غلط زد و هی خوابش نبرد …

| ۴ نظر

من هنوز تو کفت ام
صابونکم
لیز می خوره
همه ی پول های دنیا
چرکه کف دسته
می ره از کفت
پاک میشه
صابونش خعععععلی خوبه
همین سال جهاد
نه همین چی…
تک زبونمه ها
یه لحظه اروم بگیر ، نه …
تولید وحدت مبارک
گفتی سال چی بدنیا اومدی ؟

| ۶ نظر