نوشته

برخوردهای غیر دیپلماتیک

از آنجایی که رفتار مردم کاملا غیر دیپلماتیک است و باعث آبرو‌ریزی جمهوری اسلامی عزیزمان است، ماموران زحمتکش نیروی انتظامی برای مقابله با هر رفتار نابهنجار غیردیپلماتیک در هر سوی چهارراه ولیعصر ایستاده اند ... این عکس مربوط به روز دوشنبه جلوی مترو  است .

و این عکس نیز آنطرف چهارراه جلوی بانک ملت است .

البته دیگر حوصله و وقتش نبود که کمی بالاتر ، از همکاران میدان ولیعصر هم عکس بگیرم . قبلا تنهای یک ماشین می‌ایستاد ، حالا با اوج مسائل دیپبماتیک برای جلوگیری از سوتفاهم‌هایی که ممکن است به خاطر تفاوت فرهنگی بوجود بیاید زحمتکشان نیروی انتظامی کارشان چندبرابر شده ، سخت تر و حساس تر. 

 

قدیم‌ها

قدیم‌ها که جمعیت جهان آنقدر زیاد نشده بود که آدمها اسم‌های همدیگر را از یاد ببرند ، همه چیز جمع و جور و خلاصه شده بود که نا‌خواسته توجه‌ها هم بیشتر می‌شد به اطراف، مرد جوانی که توی مغازه‌اش نشسته بود مگر به جز اعضای خانواده و چند دوست و آشنا در در و همسایگی چه کسی توی ذهنش بود که بخواهد فراموششان کند ؟ 
پس همیشه به همشان فکر می کرد ، همه‌ی آنها برایش مهم بوده‌اند، او مجبور نبود چیزی را انتخاب کند برای فکر کردن و دوست داشتن ، پس همه را بی واسطه و بی‌اختیار دوست داشت ، عمیقا دوست داشت ، یعنی اقیانوسی از احساسات نبود با عمق یک سانتی متر. همین .

ساعـت‌هـا

تاک‌ها به دور تو می پیچند، 
و تیک‌ها
برای من خواهند ماند
آدمی که ناخواسته 
هر چند لحظه یک بار
به دنیای پیرامونش لبخند می زند، 

زمان اینگونه برایش می گذرد
بی تو  

پ.ن : این به احتمال زیاد چیزی است که یادم رقته بود.

جای خالی یک پست

 

 

 

 

 

پ . ن : این پست دیشب توی یک مسیر طولانی به ذهنم رسید که بعد یادم رفت  قرار بوده چی باشه . این جای خالی به احترام اوست. احتمالا دوست داشتم اون پست رو که الان هنوز تو ذهنمه . 

چه کسی از «ملکه زیبایی لی نین» می ترسد ؟

تمرین کلاسی نقد نویسی باعث شد تا این متن نوشته شود ، نقدی است روانکاوانه بر نمایشنامه ملکه زیبایی لی نین ، نوشته‌ی مارتین مک دونا(ف) ، نویسنده ی ایرلندی که چندین اثر وی و سایر نویسندگان همنسل وی در برادوی اجرا شده است.  (بیشتر…)

خورش آلو با مرغ دستپخت جدید مرجان ساتراپی

آخرین اثر اکران شده ی مرجان ساتراپی که آن را به همراه  ونسان پارونو کارگردانی کرده است ، داستان مردی به نام ناصرعلی خانرا روایت می کند که در سن چهل و یک سالگی ازدواج کرده و در غم از دست دادن معشوقه ی دوران جوانی اش  «ایران» روزگار خود را با موسیقی می گذراند . او که با ویولون استادش که در شیراز موسیقی را پیش او فرا گرفته این دوران را گذرانده و تنها نوای غم انگیز دوران عشق از دست رفته اش را در بیست سال دنیاگردی می نوازد ، بر سر مشاجره ای که بین او و همسرششکل می گیرد ، ویولونش را از دست می دهد . همسرش با خشونت ویولن یادگاری او را به زمین می کوبد . ناصرعلی خان که دربدر به دنبال ویولونی برای جاگزین کردن آن است به رشت می رود ، ویولونی پیدا می شود اما هرگز (بیشتر…)

سرنوشت مردی که ...

وقتی مُرد حتی پارچه ای برای کفنش نبود ، لخت و عور وسط یه بیابون افتاده بود روی زمین ، به خودش گفته بود ، وقتی که مُرد سعی می کنه درخت بشه ، یه درخت که اگه میوه نداشت حداقل یه سایه ای ، چند تا شاخه واسه زاییدنِ یه خورده برگ ...
اما خب یادش نبود ، آدما وقتی تموم میشن ؛ می پوسن و می گندن و ...
درخت تو ذهنشون یه خاطره است ، یه آرزو ...

شب - خارجی - خیابان های شهر

می رسم کنار ایستگاه تاکسی ها ، آخرین تاکسی زرد رنگ هم مسافرانش را سوار کرده و راه می افتد ، تاکسی دیگری نیست ، همان موقع پرایدی کنار ایستگاه تاکسی ها ، کمی عقب تر می ایستد ، یک پراید نقره ای هم جلوتر ایستاده .
من :‌ترمینال ؟
راننده :‌ هزار تومن میشه ها ؟
من : هزار تومن ؟ یک هفته پیش پونصد تومن بود !
راننده : خدا رحمتش کنه ( چیزی توی همین مایه ها)، گذشت . اصلا نمی صرفه با این ترافیک پونصد تومن .
من : اگر اینجوریه پس روزهای معمولی باید ۲۰۰ تومن بگیری .
سوار نمی شوم . باقی مسافرها هم سوار نمی شوند، فقط یکی از ماشین ها مسافر می زند و حرکت می کند . یکیشان هنوز سر حرف خودش هست ، مثل راننده قبلی که به سختی چند مسافر پیدا کرد . چند دقیقه ای می ایستیم . کسی مایل به هزار تومن دادن نیست . ماشینی می ایستد چند نفر سوار می شوند ، انگار او با همان قیمت همیشگی می برد ، سوار می شوم .
پسر جوانی که عقب نشسته : گفت سوار ماشین غریبه ها میشید اما سوار ماشین ما نمی شید ، بهش گفتم همین شماها رحم نمی کنید .
من : خوب شد هیچکی سوار نشد .
دختر جوان : امروز یکی از همین مهمونای نوروزی بچه ی دوماه اش رو توی ماشین جا گذاشته بود . شوهرش اینقدر تو خیابون زدش که دیگه نمی فهمیدم این خون که داره میاد از چشمشه یا دهنش یا دماغش . وسط خیابون اینقدر کتک زد زنش رو . 
بحث های مختلف مسافرها بالا می گیرد هرکسی برای خودش چیزی می گوید . دختر جوان که عقب نشسته به یکی از مسافرها آشنایی می دهد .
دختر جوان :‌ این قایقه که غرق شد چهار نفر مردن مال پسر عموم ( یه چیزی شبیه به همین )میشه . با فلانی ( اسمش را یادم نمی آید) شریک بودن .
راننده :‌ همین که چند تا مشهدی بودن ؟
دختر جوان :‌ آره ... 
دختر و پسر جوان دو جای مختلف پیاده می شوند ،  یک مسافر نه چندان متعادل هم هست که به هر راننده ای که به دلش ننشیند بد و بیراه می گوید . یک جور مایه آبرو ریزیست ، سرش را گاهی از پنجره بیرون می آورد و به عابرین یا ماشین ها چیزی می گوید . 
نزدیک های محل مورد نظر پیاده می شوم . یکی از هم دانشگاهی ها که حالا گذرش به این ور ایران افتاده منتظر من است ، سن و سالی دارد و خیلی با تجربه تر از من است توی این دانشگاه های هنر . می بینمش ، می رویم لب دریا می نشینیم و از خاطراتش میگوید . کمی دور تر از ما توی تاریکی لب دریا دختر و پسر جوانی دارند به شدت همدیگر را ماچمالی میکنند ، کمی این طرف تر سپاه جنگ شادی راه انداخته تا ملت حال کنند ، صدایش را می شنویم . دختر و پسر جوان هم مشغولند ، دارند حالش را می برند . 

پ . ن : دیالوگ ها دقیقا همین ها نبود اما سعی کردم دقیقا منظور ها و مفاهیم را منتقل کنم .