نوشته

« هر آنچه که می نویسم »

سرنوشت مردی که …

وقتی مُرد حتی پارچه ای برای کفنش نبود ، لخت و عور وسط یه بیابون افتاده بود روی زمین ، به خودش گفته بود ، وقتی که مُرد سعی می کنه درخت بشه ، یه درخت که اگه میوه نداشت حداقل یه سایه ای ، چند تا شاخه واسه زاییدنِ یه خورده برگ …
اما خب یادش نبود ، آدما وقتی تموم میشن ؛ می پوسن و می گندن و …
درخت تو ذهنشون یه خاطره است ، یه آرزو …

شهاب ۶ دیدگاه

شب – خارجی – خیابان های شهر

می رسم کنار ایستگاه تاکسی ها ، آخرین تاکسی زرد رنگ هم مسافرانش را سوار کرده و راه می افتد ، تاکسی دیگری نیست ، همان موقع پرایدی کنار ایستگاه تاکسی ها ، کمی عقب تر می ایستد ، یک پراید نقره ای هم جلوتر ایستاده .
من :‌ترمینال ؟
راننده :‌ هزار تومن میشه ها ؟
من : هزار تومن ؟ یک هفته پیش پونصد تومن بود !
راننده : خدا رحمتش کنه ( چیزی توی همین مایه ها)، گذشت . اصلا نمی صرفه با این ترافیک پونصد تومن .
من : اگر اینجوریه پس روزهای معمولی باید ۲۰۰ تومن بگیری .
سوار نمی شوم . باقی مسافرها هم سوار نمی شوند، فقط یکی از ماشین ها مسافر می زند و حرکت می کند . یکیشان هنوز سر حرف خودش هست ، مثل راننده قبلی که به سختی چند مسافر پیدا کرد . چند دقیقه ای می ایستیم . کسی مایل به هزار تومن دادن نیست . ماشینی می ایستد چند نفر سوار می شوند ، انگار او با همان قیمت همیشگی می برد ، سوار می شوم .
پسر جوانی که عقب نشسته : گفت سوار ماشین غریبه ها میشید اما سوار ماشین ما نمی شید ، بهش گفتم همین شماها رحم نمی کنید .
من : خوب شد هیچکی سوار نشد .
دختر جوان : امروز یکی از همین مهمونای نوروزی بچه ی دوماه اش رو توی ماشین جا گذاشته بود . شوهرش اینقدر تو خیابون زدش که دیگه نمی فهمیدم این خون که داره میاد از چشمشه یا دهنش یا دماغش . وسط خیابون اینقدر کتک زد زنش رو . 
بحث های مختلف مسافرها بالا می گیرد هرکسی برای خودش چیزی می گوید . دختر جوان که عقب نشسته به یکی از مسافرها آشنایی می دهد .
دختر جوان :‌ این قایقه که غرق شد چهار نفر مردن مال پسر عموم ( یه چیزی شبیه به همین )میشه . با فلانی ( اسمش را یادم نمی آید) شریک بودن .
راننده :‌ همین که چند تا مشهدی بودن ؟
دختر جوان :‌ آره … 
دختر و پسر جوان دو جای مختلف پیاده می شوند ،  یک مسافر نه چندان متعادل هم هست که به هر راننده ای که به دلش ننشیند بد و بیراه می گوید . یک جور مایه آبرو ریزیست ، سرش را گاهی از پنجره بیرون می آورد و به عابرین یا ماشین ها چیزی می گوید . 
نزدیک های محل مورد نظر پیاده می شوم . یکی از هم دانشگاهی ها که حالا گذرش به این ور ایران افتاده منتظر من است ، سن و سالی دارد و خیلی با تجربه تر از من است توی این دانشگاه های هنر . می بینمش ، می رویم لب دریا می نشینیم و از خاطراتش میگوید . کمی دور تر از ما توی تاریکی لب دریا دختر و پسر جوانی دارند به شدت همدیگر را ماچمالی میکنند ، کمی این طرف تر سپاه جنگ شادی راه انداخته تا ملت حال کنند ، صدایش را می شنویم . دختر و پسر جوان هم مشغولند ، دارند حالش را می برند . 

پ . ن : دیالوگ ها دقیقا همین ها نبود اما سعی کردم دقیقا منظور ها و مفاهیم را منتقل کنم . 

شهاب ۸ دیدگاه

فراموشی لی – یک

قصد نداشت آن روز صبح آرایش کند. به نشانه‌ها اعتقاد داشت و به خودش گفته بود این نشانه‌ی خوبی نیست که با سر و روی آرایش‌کرده برود سر آن قرار. همان چند روز قبل که از دادگاه بیرون آمده بود، اشک ریخته بود و اشک‌ها آرایشش را به‌هم زده بودند، از کنار دیوارهای نقاشی‌شده‌ی خیابان اصلی دادگاه که گذشته بود به خودش گفته بود که دیگر هیچ‌کس ارزش این را ندارد که او به‌خاطرش آرایش کند. به خانه‌ی پدرش هم که رسید گریه کرد؛ توی اتاق قبلی خودش که حالا شده بود انباریِ وسایل دوست‌داشتنیِ به‌دردنخور. همان وسط اتاق بین اسباب و وسایل جایی را باز کرد و دراز کشیده بود و تا فردای همان روز همان‌جا بین خواب و بیداری غلت زده بود، گاهی اشک ریخته بود و به این وضعیتش فکر کرده بود.
همه‌ی چیزهایی که باید برمی‌داشت را برداشته بود. فقط حرفی را که پدرش شب گذشته گفته بود را به خاطر نمی‌آورد. توی راه کمی فکر کرد، نگرانی ته دلش را چنگ زد. نمی‌دانست دلیلش چیست. تا قبل از اینکه تاکسی کنار پایش بایستد کمی فکر کرده بود و به خودش گفته بود نگرانی‌اش حتماً مربوط به قرار امروز می‌شود. تاکسی که ایستاد فهمید قبلاً با این قضیه کنار آمده و نگرانی‌اش چیز دیگریست. به خودش گفته بود دیگر نیازی به او برای تکیه کردن ندارد. خودش توی این چند سال توانسته بود پولی پس‌انداز کند. بعد یادش آمد همان کسی که دیگر احتیاجی به بودنش نیست این کار را از طریق یکی از همکارانش که همسر او هم توی همان آرایشگاهی که حالا مشغول است پیدا کرده. اما فراموش کرد به راننده بگوید که نگه دارد و بعد مجبور شد مقدار زیادی از راه را پیاده تندتند برگردد تا به محضر برسد. وقتی رسید متوجه شد که مرد مدت زیادی است زیر درخت کُنار کنار محضر ایستاده و دارد عرق‌هایش را پاک می‌کند. برای نزدیک شدن استرس داشت. انگار برای اولین بار بود که او را می‌دید.

– دیر کردی. سلام

نگاهی به چهره‌ی مرد انداخت، در چهره‌اش نگرانی دیده می‌شد. جواب سلامش را نداد. حتی نگفت توی راه به چه چیزی فکر می‌کرده که باعث شد دیر به آنجا برسد.
شناسنامه‌هایشان روی میز بود و گواهی دادگاه هم کنار شناسنامه‌ها. هر دو جلوی دفتردار نشسته بودند.

– سند ازدواج؟!

دنیا روی سرش خراب شد. اصلاً دوست نداشت یک داستان تلخ را دوبار تکرار کند. انگار برای عمل سنگینی بدون بیهوشی وارد اتاق عمل شوی و بعد بگویند برو فردا بیا. آن‌موقع بود که فهمید پدرش شب قبل گفته که صبح یادش بیاورد تا سند ازدواج هم به او بدهد. دلشوره‌ی توی راه هم بی‌مورد نبود. شوهرش سرش را انداخته بود پایین و داشت با ریموت دزدگیر ماشینش بازی می‌کرد. انگار او هم راضی نبود و عکس‌العملی نشان نداده بود. مرد در کنار او بی‌غیرت‌تر از آن به نظر می‌رسید که بخواهد کاری بکند. همین بی‌غیرتیِ مفرطش حالا او را کشانده بود توی محضر. همیشه هیچ مخالفتی نداشت و معمولاً برای هیچ چیز عصبانی نمی‌شد. شناسنامه‌اش را از روی میز برداشت و به هوای رفتن و فردا برگشتن از محضر بیرون رفت. پایین پله‌ها کمی ایستاد و به این رفتار شوهرش فکر کرد، به اینکه شاید اسم رفتارهایش بی‌غیرتی نبود و او برای این عکس‌العمل‌ها اسم نامناسبی پیدا کرده بود. مرد پشت سرش از پله‌ها پایین آمد و مثل همیشه که هر جا می‌رفتند بعد از او بیرون می‌آمد. نگاهی به چهره‌ی مرد انداخت. هیچ ادعایی پشت نگاهش نبود.

– حالا چه کار کنیم؟

دوست داشت به شوهرش بگوید: هیچی، بریم. اما حرفی نزد.

شهاب ۴ دیدگاه

سال نو مبارک

پ . ن : امسال یک عیدی کوچک برای دوستان مجازیمان در نظر گرفتیم . یک کار گرافیکی به همراه دوست خوبم محسن در وبلاگ کلاغ انجام دادم ، پایین اش هم یک نسخه متحرک موجود است . فقط بگذارید یکبار کامل لود شود تا به راحتی نمایش داده شود . سال نو هم بر همه شما عزیزان مبارک باد .

شهاب ۱۸ دیدگاه

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

دیشب کمی حالمان خوب بود ، یعنی شد . 

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست / پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان / نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین / گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند / کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر / که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم / اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام می و زلف گره گیر نگار / ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست
 

این شعر زیبای حافظ را از اینجا برداشته ام . 

شهاب ۶ دیدگاه

ایـکیـوسـان

بزرگترین کتابی که دوران کودکی هدیه گرفتم کتابی بود با عنوان ایکیوسان (یا چیزی شبیه به این) . مجمعه داستان های همان ایکیوسانی که زمانی کارتونش را می دیدیم . آخرین داستان این مجموعه داستان دعوت شدن ایکیوسان بود به یک مهمانی که با همان لباس های قدیمی خود در آن مهمانی شرکت می کند ، میزبان به خاطر مندرس بودن لباس هایش او را نمی پذیرد . ایکیوسان بازگشته ، لباس های نویی تهیه می کند و به مهمانی باز می گردد ، میزبان با خوشرویی از وی استقبال می کند ، مهمان لباس های نوی خود را درآورده و آنجا می گذارد و می گوید خب از این لباس ها پذیرایی کنید ، شما این لباس ها را می خواستید نه خودم را و مهمانی را ترک میکند .
بی شک با گشتن در ادبیات خودمان داستانی شبیه به این را می توانیم پیدا کنیم . که اگر نخواهیم راه دوری برویم در غزلی از سعدی با این بیت روبرو می شویم :‌

تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

آن اوایل که اصغر فرهادی افتاده بود روی دور جایزه گرفتن فیلم «جدایی نادر از سیمین» بعد از بازگشت از جشنواره برلین یکی از غم انگیز ترین عکس های بازگشت یک هنرمند ملی را می شد در رسانه ها دید . 

حتی زحمت نصب این بنر هم کشیده نشده . موقتاَ دو نفر این بنر را نگه داشته اند تا عکسی گرفته شود .
چندی پیش اصغر فرهادی جایزه بهترین فیلم خارجی زبان را در هشتاد و چهارمین مراسم اسکار ، به خاطر فیلم «جدایی نادر از سیمین» دریافت کرد که بی شک باعث خوشحالی خیلی از ایرانی های جهان شد ، اتفاقی که برای اولین بار در طول تاریخ سینمای این مملکت رخ می داد ، او دو شب پیش به ایران بازگشت و با استقبال نسبتاَ گرمی مواجه شد.

آیا در این بین اصغر فرهادی تغییر کرده یا فیلمش را جور دیگری ساخته ؟ اصغر فرهادی همان و «جدایی نادر از سیمین» همان . فقط یک جایزه ی دیگر به جوایز فیلم جدایی نادر از سیمین افزوده شده ، یک جایزه مهم بین المللی . آیا اگر اصغر فرهادی این جایزه را دریافت نمی کرد لایق همچین استقبالی نبود ؟ اگر بود چرا در گذشته این استقبال برای او صورت نگرفت ؟ آیا تنها ارزش یک انسان از طریق یک مجمسه ی طلایی مشخص می شود ؟
آیا هیچگاه قرار نیست از هنرمندانمان حمایت کنیم که یک مجسمه طلایی نخواهد واسطه ای باشد برای حمایت و دلگرمی اش ؟
چرا آن روز که با هنرش کمر همت به یاری مردم سرزمینش بست حمایتش نکردیم ؟ چرا آن روز که آینه ای در برابرمان گرفت تا خودمان را بهتر ببینیم به استقبالش نرفتیم ؟ وقتی که زخم هایمان را نشانمان داد کجا بودیم ؟
چقدر تلخ است واسطه هایی این چنینی بشوند دلیل برتری انسان ها ؛ مجسمه ها ، جایزه ها ، پست ها ، مقام ها ، مدارک .
ما عادت نداریم بدون این واسطه ها انسانی را دوست داشته باشیم . همیشه یک دلیل جدا از شخصیت و منش و رفتار انسان ها می خواهیم . چیزی که دلگرممان کند ، چیزی که قابل رویت باشد . 
چیزی که اگر صاحبش از بین رفت باز بتوان به آن استناد کنیم و غرق در غرور شویم و ته دلمان بگوییم این همان چیزیست که می خواستیم ، حالا مهم نیست که عاملش چه کسی بوده . مهم این است که پرستیژمان حفظ شده است .
اصغر فرهادی عزیز ، این روزها خاطره انگیز را به خاطر بسپار ، که متاسفانه ما ایرانی ها کمی حافظه ی تاریخی امان خوب یاریمان نمی دهد . و معلوم نیست که دوباره فیلمت اینهمه افتخار کسب کند که مردم یادشان بی افتد این سرزمین هنرمندی هم دارد . 
  

شهاب ۱۶ دیدگاه

بازی وبلاگی رادیــو احسان

دوست عزیزم وبلاگ رادیو احسان ، مطلبی با عنوان بازی وبلاگی جزیره هرمز راه انداخته و تعدادی از دوستان وبلاگی را به یک بازی دعوت کرده که هر کدام از مدعوین باید خاطره ای از خود که مربوط به جزیره هرمز می شود را ارائه دهند .

* سال هشتاد و هفت برای تهیه فیلم مستندی از ساخته شدن فرش خاکی به همراه دوست خوبم امیر مینابیان به جزیره هرمز رفتیم . شب ها به خاطر سرمای زیاد از خواب می پریدم از چادر بیرون آمده ، دوری می زدم و دوباره بر می گشتم به چادر . یکی از شب های آخری که در جزیره هرمز سپری می کردم ، باز به همین بهانه از چادر بیرون آمدم و به دنبال یافتن راهی برای آتش زدن چوب هایی بودم که جز هیزممان محسوب می شد تا کمی گرم شوم که وجود یک غریبه را در تاریکی شب در محیط کمپ احساس کردم . غریبه تا نزدیکی چادرها آمده بود ، درست تا چند قدمی من . با کمی حرکت من به سمتش پا به فرار گذاشت . این دومین باری بود که حضور یک آهوی زیبای شاخدار (جبیر) را اینقدر نزدیک خودم حس می کردم .

* اسفند سال هشتاد و نه . برای انجام کار تصویربردای بهمراه دو دوست ؛ محمود شهبازی و رهبر امامدادی به هرمز رفتیم ، توی شناوری که با آن به بندرعباس بر می گشتیم ، مدیریت ارشاد وقت همسفرمان شده بود ، ایشان در سوالی که پرسیدم : آیا جشنواره فیلم اردی بهشت در سال ۹۰ برگزار می شود جواب مثبت داده بود .

در ادامه هفت دوست دیگر را به این بازی وبلاکی دعوت میکنم : 
صدی ، مرصاد ، کلاغ ، رهبر امامدادی ، از سرزمین های جنوبی ، حرفه معمار 

شهاب ۱۳ دیدگاه

و چهل روز گذشت (یک حرکت وبلاگی)

بیش از چهل روز از غرق شدن شانزده هموطن در ساحل خلیج فارس می گذرد اما هیچ عکس العملی از سوی مسولینی که بی شک با این سانحه مرتبط بوده اند صورت نگرفته است .
مسولینی که در رسیدگی و کنترل اسکله ها کوتاهی کردند . مسولینی که در فرستادن گروه امداد و نجات کوتاهی کردند . و بسا افرادی که خواه نا خواه با این حادثه دلخراش در ارتباط بوده اند .
آیا یک عذر خواهی و دلجویی کوچک از خانواده های این عزیزان نمی تواند کمی برای ایشان التیام بخش باشد ؟
این تنها یک متن نیست ، دوستان وبلاگ نویسی که خواهان جبران مسولین ذیربط هستند در این حرکت مجازی شرکت کرده و اطلاع رسانی کنند . 
 

شهاب ۲۳ دیدگاه

حس های شخصی در مقابل حس های اجتماعی

حس های اجتماعی یعنی یک اجتماع بعد از انتخاب هشتاد و هشت دیگر هیچ حس خوبی نسبت به مقوله ی انتخابات و رای دادن نداشته باشد . یعنی در حس شخصی تو افسردگی و کم امیدی بی هوا و سر زده بیاید و دیگر ول کن ات نباشد .
حس شخصی یعنی اینکه تو بر خلاف میلیون ها نفر که از نرفتن تیم ملی به جام جهانی غمگینند ،خوشحالی .
حس اجتماعی یعنی میلیون ها نفر آنقدر درگیرند که نمی دانند اتفاق های مهم دیگری مثل رفتن به جام جهانی هم در دنیا هست و تو در حس شخصی خودت خوشحالی .
حس ها اجتماعی یعنی نگرانی ، انتظار و گاهی ناامیدی آهسته به جامعه ای تزریق می شود که این یعنی تو دیگر آنچنان هم اتفاقی غمگینت نمی کند که این درد ناک تر از خوشحال نشدن است . غمگین نشدن نشانه ی خوبی نیست . و زمانی که این حس شخصی گسترش یابد با جامعه ای بی تفاوت روبرو خواهیم بود ، جامعه ای منفعل که جز رنج کشیدن و صبر کردن بر رنج هایش  راه دیگری نمی یابد ، اتفاق دردناک بزرگی که نسل های بعد باید تاوانش را بدهند . 

شهاب ۱۲ دیدگاه