در یک مســابقه اینتــــرنتی شرکت کرده ام .
این مســابقه مربوط به قالـب وبلاگ هاست . دوست داشتید رای دهید به اینجا مراجعه کنید . در واقع صندوق رای گیریست . شرایطی دارد برای رای دادن که آنها را هم می توانید اینجا مطالعه کنید . اینجا هم اسامی شرکت کننده ها هستند . از برگزار کننده ها هم تشکر می کنم . تا باشد از این مسابقه ها . : )
دیریست که با جریان دروغ در سطح جامعه زندگیمان عجین شده است . یعنی اگر روزی به سیاهی ماست و روز بودن شب ایمان آوردیم کسی تعجب نمی کند . نباید تعجب کند که انگار قرار بوده همین اتفاق بی افتد .
رسانه هایی که همیشه آنچنان رفتار می کنند که صادق ترین و شفاف ترین رسانه های عالمند اینچنین دوباره خودشان را رو سیاه می کنند . به آخرین رفتارهای این دو رسانه صادق و شفاف توجه کنید .
دیگر چه کسی می تواند باورشان کند ؟
پ . ن ۱ : عکس هایی که در بالا لینک داده شده بود ، توسط وبلاگ دروغ پردازی ارائه شده که طرفداران آزادی و حقیقت آن را فیلــــتر نموده اند .
پ . ن ۲ : مراسم خون بازی امروز برگزار شد . اما مثل اینکه برای بعضی ها خون دادن داوطلبانه یک سری جوان فهمیده خیلی ترسناکتر و نگران کننده تر از ریخته شدن خون مردم در سطح شهر توسط یک سری انسان نفهمیده است .
پدر فوتبالیست خوبی نبود و توی هیچ تیمی بازی نمی کرد . بازی اش نمی دادند . او برای خودش یک تیم بود ، مدافع و مهاجم و دروازه بان خودش بود . مربی خودش بود . داور خودش بود و هوادار هم خودش . نه جامی را گرفته بود و نه قهرمان لیگی شده بود . سیستمش یک بود . هر کجا لازم میشد بازی می کرد .
مشکل بزرگ آنجا بود که شوت زدن زیر زنش . بعد بخت ما و زندگی خودش هیچ کدام بردی را در پی نداشت . هیچ کدام به هدف نخورده بود . ما حتی قبل از اینکه بازی شروع شود باخته بودیم .
برخی خبر ها ممکن است آنقدر که فکر می کنیم جدی نباشند اما از قدیم گفته اند پیشگیری خیلی بهتر از درمان است . در مورد خبر احتمال جدا شدن بخش هایی از استان هرمزگان هم بهترین راه شاید همین پیشگیری باشد . تا به قول دوستان سرنوشت معدن فاریاب بر سر بخش هایی از این استان عقابی شکل نیاید .
رضا دبیری نزاد در وبلاگ خود نامه ای به برخی از اصحاب فرهنگ و هنر این استان نوشته که در واقع می توان آن را به تمامیت این جامعه فرهنگی تعمیم داد . امید است اقدامات موثری را از سوی اهالی فرهنگ و هنر این استان شاهد باشیم . همفکری شاید اولین و مناسبترین اقدام باشد .
پ . ن ۱ : سردار سرلشکر رشید جانشین ستاد کل نیروهای مسلح گفته : دسترسی خراسان و اصفهان به ساحل فراهم شود .
پ . ن ۲ : چند روزیست که قصد کرده ام در تدوین فیلم گمبرون تغیرات کوچکی ایجاد کنم . تغیراتی که شاید قدم کوچکی باشد برای سرزمینی که در آن زندگی می کنم .
پدر هر روز
جدولی حل می کرد
شاید سه حرفی
افقی
نان در بیاید
مادر اما یک عمر
این سه حرفی ها را
عمودی
رنج دیده بود
اینجا دیگر روزهایی که با تو و روزهایی که علیه تو هستند معنی نمی دهد .
اینجا همه روزها بر علیه من اند . روزهایی که تو دور هستی و نمی بینمت و روزهایی که نزدیکی و نمی بینمت .
۱- اصلا قرار نبود روزی اینجا صرفا خاطره بنویسم اما خاطرات این سه – چهار روز ارزش نوشتن و ثبت در تاریخ را دارد . چهارشنبه شب بود که توی آرایشگاه نشسته بودم تا به رسم این چند ماه اخیر موهایم را از ته بتراشم . جوانی نشسته بود روی صندلی های سلمانی تا کار من تمام شود . همین طور خیره شده بود به موهایی که دسته دسته از روی ماشین سرتراشی سُر می خورد و می ریخت روی زمین . چند باری نگاهش کردم و نگاهش را از روی سرم دزدید و به جای دیگری خیره شد .
۲- پنج شنبه ایستگاه تزرچ قطار ایستاده بود تا ملت نماز بخوانند . پیاده شدم و چند قدمی از محل پیاده شدن دور شدم تا هوایی عوض کنم . جوانی لبخند به لب آمد جلو دست داد .
– هااااا . اعزامی ؟ – نه ، موهامو زدم اما اعزام نیستم .
خندید و رفت . جوان توی سلمانی بود . مرا با وضعیت بدون مو هم در ذهنش ذخیره کرده بود .
۳- هم کوپه ای های خوبی همسفرم بودند . دانشحویی که نه سال در بندرعباس بود . جوشکاری که بندرعباس کار میکرد و دیپلم داشت و سواد سینمایی و ادبی خوبی داشت . دو ارتشی که بازنشسته شده بودند و باهم آشنا در آمدند و سربازی که عکسش را در زیر می بینید .

اشتباه نکنید اسم پادگانشان این بود احتمالاً . بحث های مهم روشنفکرانه ای هم توی کوپه براه بود .
۴ – دانشگاه تربیت معلم ، را پرسان پرسان پیدا کردم . فکر نمی کردم آنجا آشناهای زیادی را ببینم . هم دانشگاهی های دوران کارشناسی تا مجتبا دوست دیرینه که تنها در دنیای مجازی همدیگر را می شناختیم . ماحصل امتحان این شد که گفته بودم : « امروز عصر آنچنان نمایشنامه ای نوشتم که اگر یه روز بره روی صحنه و به خودم یه بلیط مجانی بدن بگن برو ببین . نمیرم »
۵- بعد از امتحان . برای شام مهمان دو دوست عزیز بودم . حوضخانه و بابای بچه ها . حسابی شرمنده کردند ما را . از همینجا باز از آن دو تشکر می کنم . شب خوبی بود .
۶ – صبح که از امید خداحافظی کردم ، داشت برای کار جدیدش با صدابردار مذاکره میکرد . توی این هفته قرار بود کلید بزند . لوکیش های خوبی را پیدا کرده بود . کار خوبی میشود .
۷- بعد از مصاحبه که به رسم تمام مصاحبه های این مملکت باید نماز و قرآن بلد باشی ، داشتم میرفتم سمت راه آهن که توفیقی شد تا دو دوست را با هم ملاقلت کنم توی کافی نت . چند دقیقه بیشتر نشد اما خوب بود ، زمان نبود وگرنه بیشتر می ماندم .
مرد : من نه یه دوستم براش نه یه خونواده آقای قاضی .
قاضی : خب شما شوهرش هستید .
مرد : ( کمی سکوت ) هیچی … شما هم حرف منو نمی فهمید .
ایستگاه خنده های ممتد
چای سرد ، به استقبال
عابرین پیاده ای
که کیف هایشان پر از قلم هائیست
که فردا رنگ می دهند
همیشه قبل از بحث و جدل کردن سر مسائل مختلف شاید بهترین راه برای پیشبرد گفتگو رسیدن به تعارف مشترکی است که محوریت بحث را تشکیل میدهد یا در خلال گفتگو با آن برخورد می کنیم . یعنی دو طرف گفتگو بنشینند و تعاریف خود را نسبت به واژگان و دیدگاه های خود نسبت به مسائل مختلف را شرح دهند . به طور مثال ما نسبت به واژه دوست یا رفیق تعاریفی داریم که طرف مقابل هم تعاریفی دارد که ممکن است مخالف ما باشد ، پس بهتر می نماید که قبل از به کار بردن آن سر دیدگاه های خود نسبت به آن واژه حرف بزنیم ، تنها در یک صورت این امر اتفاق نمی افتد که دو طرف گفتگو یا حداقل یک طرف گفتگو دشمن دیگری باشد .